تبليغاتX
.ღ♥.ღ lovely girls.ღ♥.ღ


.ღ♥.ღ lovely girls.ღ♥.ღ

ღღدوستانهღღ

سلام به دوستای گلم

من همیشه دوست دارم صلح و آرامش باشه ولی

 یه دوست خوب یا به قول خودش پروفسور دارم که

 همواره که منو تشویق می کنه مطالبی رو در مورد

 آقایان بنویسم.

البته اینا همش شوخی، جدی نگیرید.

وقتی خدا آدم را آفرید، داشت تمرین می کرد.

وقتی خدا حوا رو آفرید کفت کار نیکو کردن بهتر از

 پر کردن است.

آگهی نیازمندی: به پنج مرد کاری و یا یک زن نیازمندیم.

بهترین انتقام از زنی که شوهرتون و از چنگتون درآورده

 چیه؟  بذارین شوهرتون مال اون بمونه.

وقتی یه زن می بینه که شوهرش داره زیکزاک تو حیاط

 می دوه چه کارکنه؟

هیچی باید بهتر هدف گیری کنه و شلیک کنه.

این پروفسور محترم در امور کامپیوتری تبحر خاصی داره.

اینم یه متن کامپیوتری.!

 کامپیوترها مرد هستند چرا که:

قرار است مشکلات را حل کنند اما بیشتر اوقات معضل

 اصلی خودشانند.

همین که پاسیبند یکی از آنها شدید متوجه می شوید

 که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری از آن نصیبتان می شد.

به غیر از خالق آنها کسی از منطق درون آنها سردر نمی آورد.

تقدیم به پروفسور که در انجمن خودباختگان فرهنگی

 فعالیت دارد.

 

                                             نیلوفر

نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 10:23 AM توسط ღمهشیدღ| |

سلام دوستای خوبم حالتون چطوره

راستش فکر کردم دیدم که چند وقتیه که همش مطالبمون طنز شده،

بنابراین تصمیم گرفتم این بار یه کم جدی باشیم.

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به

من مي گويد:تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي

است که در دنيا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش

نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار

دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي

بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي

 است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي،

شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به

انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي

را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث

 شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت

 از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر

بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد

 با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام

شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از

 شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين

کارها و وظايف را بايد انجام دهم

نويسنده: اندي روني ؛ مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند

 

                                                                          نیلوفر...



نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 2:52 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس

ديدم به خواب حافط توي صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليك جانم

گفتم : كجا روي ؟ گفت : والله خود ندانم

گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي

گفتم : چگونه اي ؟ گفت : در بند بي خيالي

گفتم : كه تازه تازه شعر و غزل چه داري ؟

گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري

گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : كودتا شد

گفتم : رقيب ، گفتا : كله پا شد

گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟

گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي

گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟

گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز

گفتم : بگو ، ز مويش گفتا كه مش نموده

گفتم : بگو ، ز يارش گفتا ولش نموده

گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟

گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون

گفتم : كجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟

گفتا : خريده قسطي تلويزيون به جايش

گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه كاره ؟

گفتا : شدست منشي در دفتر اداره

گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنماي منزل

گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل

گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها

گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا

گفتم : بگو ، ز محمل يا از كجاوه يادي

گفتا : پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوك مدادي

گفتم : كه قاصدك كو آن باد صبح شرقي

گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي

گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره

گفتا : به جاي هدهد ديش است و ماهواره

گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟

گفتا : به پست داده ، آورد يا نياورد ؟

گفتم : بگو ، ز مشك آهوي دشت زنگي

گفتا : كه ادكلن شد در شيشه هاي رنگي

گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي ؟

گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوكبابي

گفتم : بيا دوتايي لب تر كنيم پنهان

گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان ؟

گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري ؟

گفتا : كه جاش دارم و افور با نگاري

گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها

گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتي ؟

! گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي !

 

                                                            نیلوفر

نوشته شده در جمعه 25 فروردین1385ساعت 11:49 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

        

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 1:3 PM توسط ღمهشیدღ| |


Design By : Night Skin


Get your own Chat Box!