تبليغاتX
.ღ♥.ღ lovely girls.ღ♥.ღ


.ღ♥.ღ lovely girls.ღ♥.ღ

ღღدوستانهღღ

 

سلام دوستای گلم خوبید؟

خوش میگذره؟؟؟

این بار براتون چندتا عکس گذاشتم از زنان دوره ی قاجار و همسران ناصرالدین شاه

 

البته عکس اول مال کبابی های اون دوره هست ::)کباب دوست ندارم)

 

کباب قجری

 

 

این عکسه هم ماله خانوم ها ی بالا شهری بوده (ظاهرا اون موقع هم پایین و بالا داشته)

 

 

 

والا نفهمیدم اینا زن هستن یا مرد به زیبایی خودتون ببخشید

 

 

اینم که توضیح داره::

 

اینم گروه موزیسین هستن که خیلی بهتر از بقیه هستن ظاهرا

 

 

 

اینا هم فکر کنم خانومای ناصر هستن

 

 

 

اینا هم که زنان اندرونی ناصر هستن

 

ایشون یکی از روشن فکر های اون زمان هستن

روشن فکرها همیشه همه جا حرف اول رو میزنن

 

 

 

اینم یه خانوم هست آقا نیست

 

 

چطور بود؟؟

 

موفق باشید...

 

مهشید...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 1:37 AM توسط ღمهشیدღ| |

سلام به همه ی دوستای گلم

این ایام عاشورایی رو به همه ی شما عزیزان تسلیت میگم

راستش به مناسبت این ایام یه سرچی توی گوگل زدم و در مورد عاشورا یکمی تحقیق کردم

به چیز خیلی جالبی که برخوردم تحریفات عاشورایی بود  از نوشته ها ی شهید مطهری

یکمی ش رو خوندم و خالی از لطف ندیدم که توی وبلاگم نباشه گفتم بزارم شما ها هم بخونید

اینایی که میان و بالای منبر مینشینن و هدفشون فقط در آوردن اشک مردمه همین و بس بخونید و یکمی منطقی تر به حرفهاشون گوش بدین ... این حق من و شماست که بی دلیل و مدرک معتبر چیزی رو قبول و باور نکنیم

با اجازه  بریم سر اصل مطلب::

 

دل خون استاد شهيد مطهري از تحريفات عاشورايي
خيز اي بابا از اين صحرا رويم!/ تحريفاتي که هنوز نفس مي کشند


نوشته كه امام حسين(ع) در روز عاشورا سيصدهزار نفر را با دست خودش كشت! با بمبي كه در هيروشيما انداختند تازه شصت هزار نفر كشته شدند و من حساب كردم كه اگر فرض كنيم كه شمشير مرتب بيايد پايين و در هر ثانيه يك نفر كشته شود، كشتن سيصدهزار نفر، هشتادوسه ساعت و بيست دقيقه وقت مي خواهد...بعد كه ديدند اين تعداد كشته با طول روز جور در نمي آيد، گفتند روز عاشورا هم هفتاد و دو ساعت بوده است!
 
 
نک به سوي خيمه ليلا رويم
يكي از اين انحرافات داستان ليلا و علي اكبر است. شهيد مطهري در اين خصوص مي گويد: البته ايشان مادري به نام ليلا داشته اند، ولي حتي يك مورخ نگفته كه ليلا در كربلا بوده است اما ببينيد كه چقدر ما روضه ليلا و علي اكبر داريم. حتي من در قم، در مجلسي كه به نام آيت الله بروجردي تشكيل شده بود و البته خود ايشان در مجلس نبودند، همين روضه را شنيدم كه علي اكبر به ميدان رفت، حضرت به ليلا فرمود كه از جدم شنيدم كه دعاي مادر در حق فرزند مستجاب است، برو در فلان خيمه خلوت موهايت را پريشان كن، در حق فرزندت دعا كن شايد خداوند اين فرزند را سالم به ما برگرداند!
وي در اين کتاب عنوان مي کند که اولا ليلايي در كربلا نبوده كه چنين كند. ثانيا اصلا اين منطق، منطق حسين(ع) نيست. منطق حسين در روز عاشورا، منطق جانبازي است. تمام مورخين نوشته اند كه هر كسي اجازه مي خواست، حضرت به هر نحوي كه مي شد عذري برايش ذكر كند، ذكر مي كرد، به جز براي علي اكبر؛ فاستاذن في القتال اباه فاذن له. يعني تا اجازه خواست، گفت برو. حال چه شعرها كه سروده نشده! از جمله اين شعر كه مي گويد:
خيز اي بابا از اين صحرا رويم// نك به سوي خيمة ليلا رويم
شمر کشي در يک لحظه 
داستان هلاك كردن دشمن نيز يكي از داستان هايي است كه دستخوش تحريف شده است بدين صورت كه ملا آقاي دربندي در اسرارالشهاده نوشته است كه لشكر عمر سعد در كربلا يك ميليون و ششصد هزار نفر بود. بايد سؤال كرد اين ها از كجا پيدا شدند؟ اين ها همه در كوفه بودند؟ ... مگر كوفه چقدر بزرگ بود؟ كوفه يك شهر تازه ساز بود كه هنوز سي و پنج سال بيشتر از عمر آن نگذشته بود، چون كوفه را در زمان عمربن خطاب ساختند. (اين شهر را عمر دستور داد بسازند، براي اين كه لشكريان اسلام در نزديكي ايران مركزي داشته باشند.) در آن وقت معلوم نيست همة جمعيت كوفه آيا به صدهزار نفر مي رسيده است يا نه؟
... و نيز در آن كتاب نوشته كه امام حسين(ع) در روز عاشورا سيصدهزار نفر را با دست خودش كشت! با بمبي كه در هيروشيما انداختند تازه شصت هزار نفر كشته شدند، و من حساب كردم كه اگر فرض كنيم كه شمشير مرتب بيايد پايين و در هر ثانيه يك نفر كشته شود، كشتن سيصدهزار نفر، هشتادوسه ساعت و بيست دقيقه وقت مي خواهد.
بعد كه ديدند اين تعداد كشته با طول روز جور در نمي آيد، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است!
تفت مجنون؛ کشت و زرع ليلاي بيدل
يكي ديگر از تحريفات هم داستان ريحان كاشتن ليلا است که در کتاب حماسه حسيني بدان اشاره شده است که :
چند سال پيش چيزي شنيدم كه به عمرم نشنيده بودم. گفت بعد از اين كه حضرت ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان كرد، نذر كرد كه اگر خدا علي اكبر را سالم به او برگرداند و در كربلا كشته نشود از كربلا تا مدينه را ريحان بكارد. يعني نذر كرد كه سيصدفرسخ راه را ريحان بكارد! اين را گفت و يك مرتبه زد زير آواز: نذر علي لئن عادوا و ان رجعوا لازرعن طريق التفت ريحانا؛ يعني من نذر كردم كه اگر اين ها برگردند راه تفت را ريحان بكارم. اين شعر عربي بيشتر براي من اسباب تعجب شد. [فكر كردم] كه اين شعر از كجا پيدا شده؟
بعد به دنبال آن رفتم و گشتم، ديدم اين تفتي كه در اين شعر آمده كربلا نيست، بلكه اين تفت سرزمين مربوط به داستان ليلي و مجنون معروف است كه ليلي در آن سرزمين سكونت مي كرده و اين شعر مال مجنون عامري است براي ليلي، و اين آدم اين شعر را براي ليلا مادر علي اكبر و كربلا مي خوانده. تصور كنيد اگر يك مسيحي يا يك يهودي يا يك آدم لامذهب آن جا باشد و اين قضايا را بشنود، آيا نخواهد گفت كه تاريخ اين ها چه مزخرفاتي دارد؟ مي گويند العياذ بالله زن هاي اين ها چقدر بي شعور بوده اند كه نذر مي كردند از كربلا تا مدينه را ريحان بكارند. اين حرف ها يعني چه؟!
راه شام از کربلا نيست
يكي از موضوعات طرح شده اين است كه داستان تشنگي اصحاب به چه صورت است: شهيد مطهري مي گويد: اين جور نيست كه [امام حسين و يارانشان] سه شبانه روز آب نخورده باشند، نه! سه شبانه روز بود كه ممنوع بودند. ولي در اين خلال توانستند يكي دوبار از جمله در شب عاشورا آب تهيه كنند. [اصلا] لقب سقا، آب آور، قبلا [يعني قبل از عاشورا] به حضرت ابوالفضل داده شده بود؛ چون يك نوبت يا دو نوبت ديگر در شب هاي پيش، حضرت ابوالفضل توانسته بود برود صف دشمن را بشكافد و براي اطفال اباعبدالله آب بياورد. حتي غسل كردند، بدن هاي خودشان را شست وشو دادند.
 
به خاطر يک مشت دلار!
استاد شهيد مطهري در خصوص داستانهاي پيرامون حضرت عباس در سلسله مباحث حماسه حسيني مي گويد: كسي كه اين روضه را مي خواند به قدري مردم را گرياند كه حد نداشت. داستان پيرزني را نقل مي كرد كه در زمان متوكل مي خواست به زيارت امام حسين برود و آن وقت جلوگيري مي كردند و دست ها را مي بريدند تا اين كه قضيه را به آن جا رساند كه اين زن را بردند و در دريا انداختند. در همان حال اين زن فرياد كرد يا اباالفضل العباس! وقتي داشت غرق مي شد سواري آمد و گفت ركاب اسب مرا بگير. ركابش را گرفت، گفت چرا دستت را دراز نمي كني؟ گفت من دست در بدن ندارم، كه مردم خيلي گريه كردند.
مرحوم حاج شيخ محمدحسن، تاريخچه اين قضيه را اين طور نقل كرد كه يك روز در حدود بازار، حدود مدرسه صدر (جريان، قبل از ايشان اتفاق افتاده و ايشان از اشخاص معتبري نقل كردند) مجلس روضه اي بود كه از بزرگ ترين مجالس اصفهان بود و حتي مرحوم حاج ملااسماعيل خواجويي كه از علماي بزرگ اصفهان بود در آن جا شركت داشت. واعظ معروفي مي گفت كه من آخرين منبري بودم. منبري هاي ديگر مي آمدند و هنر خودشان را براي گرياندن مردم اعمال مي كردند. هر كس مي آمد روي دست ديگري مي زد و بعد از منبر خود مي نشست تا هنر روضه خوان بعد از خود را ببيند. تا ظهر طول كشيد.
ديدم هر كس هر هنري داشت به كار برد، اشك مردم را گرفت. فكر كردم من چه كنم؟ همان جا اين قضيه را جعل كردم. رفتم قصه را گفتم و از همه بالاتر زدم. عصر همان روز رفتم در مجلس ديگري كه در چارسوق بود، ديدم آن كه قبل از من منبر رفته همين داستان را مي گويد. كم كم در كتاب ها نوشتند و چاپ هم كردند!
با اين داستان، طوري حرف زده ايم كه امام را در سطح بي ادب ترين افراد مردم پايين آورده ايم؟
تشنه ام؛ آب بياوريد
شهيد مطهري به يكي ديگر از خرافات عزاداري ها اشاره مي كند و مي آورد: اين قضيه را من مكرر شنيده ام و لابد شما هم شنيده ايد كه مي گويند روزي اميرالمؤمنين علي عليه السلام بالاي منبر بود و خطبه مي خواند. امام حسين عليه السلام فرمود من تشنه ام و آب مي خواهم. حضرت فرمود كسي براي فرزندم آب بياورد. اول كسي كه از جا بلند شد، كودكي بود كه همان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام باشد. ايشان رفتند و از مادرشان يك كاسه آب گرفتند و آمدند. در حالي وارد شدند كه آب را روي سرشان گرفته بودند و قسمتي از آن هم مي ريخت كه با يك طول و تفصيلي قضيه نقل مي شود.
بعد اميرالمؤمنين علي عليه السلام چشمشان كه به اين منظره افتاد اشكشان جاري شد. به آقا عرض كردند چرا گريه مي كنيد؟ فرمود قضاياي اين ها يادم افتاد كه ديگر معلوم است گريز به كجا منتهي مي شود. شما كه مي گوييد علي در بالاي منبر خطبه مي خواند، بايد بدانيد كه علي فقط در زمان خلافتش منبر مي رفت و خطبه مي خواند. پس در كوفه بوده است و در آن وقت امام حسين مردي بوده كه تقريبا سي وسه سال داشته است. بعد مي گويد اصلا آيا اين حرف معقول است كه يك مرد سي وسه ساله در حالي كه پدرش دارد مردم را موعظه مي كند و خطابه مي خواند ناگهان وسط خطابه بگويد آقا من تشنه ام آب مي خواهم؟
اگر يك آدم معمولي اين كار را بكند مي گويند چه آدم بي ادب و بي تربيتي است، و از طرفي حضرت ابوالفضل هم در آن وقت كودك نبوده، يك نوجوان اقلا پانزده ساله بوده است. مي بينيد كه چگونه قضيه اي را جعل كردند. آيا اين قضيه در شأن امام حسين است؟! و غير از دروغ بودنش، اصلا چه ارزشي دارد؟ اين شأن امام حسين را بالا مي برد يا پايين مي آورد؟ مسلم است كه پايين مي آورد، چون يك دروغ به امام نسبت داده ايم و آبروي امام را برده ايم، طوري حرف زده ايم كه امام را در سطح بي ادب ترين افراد مردم پايين آورده ايم. در حالي كه پدري مثل علي مشغول حرف زدن است، تشنه اش مي شود، طاقت نمي آورد كه جلسه تمام شود و بعد آب بخورد، همان جا حرف آقا را مي برد و مي گويد من تشنه ام، براي من آب بياوريد!
حجله عروسي؛ قاسم تازه داماد!
داستان عروسي قاسم ابن الحسن نيز از مواردي است كه استاد مطهري به آن اشاره مي كند و مي گويد: در گرماگرم روز عاشورا مجال نماز خواندن هم نبود و امام نماز خوف خواند و با عجله هم خواند. حتي دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند كه امام بتواند اين دو ركعت نماز خوف را بخواند، و تا امام اين دو ركعت نماز را خواندند، اين دو نفر در اثر تيرهاي پياپي كه مي آمد از پا در آمدند. مجالي براي نماز خواندن به اين ها نمي دادند. ولي گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسي را بيندازيد، من مي خواهم عروسي قاسم با يكي از دخترهايم را در اين جا [ببينم]. لااقل شبيه آن را هم كه شده ببينم. من آرزو دارم. آرزو را كه نمي شود به گور برد! شما را به خدا ببينيد حرف هايي را كه گاهي وقت ها از آدم هايي در سطح خيلي پايين مي شنويم كه مثلا مي گويند من آرزو دارم عروسي پسرم را ببينم، آرزو دارم عروسي دخترم را ببينم، به فردي چون حسين بن علي نسبت مي دهند.
آن هم در گرماگرم زد و خورد كه مجال نماز خواندن نيست! يكي از چيزهايي كه از تعزيه خواني هاي قديم ما هرگز جدا نمي شد عروسي قاسم نو كدخدا، يعني نو داماد بود، در صورتي كه اين در هيچ كتابي از كتاب هاي تاريخي معتبر وجود ندارد. اصل قضيه صددرصد دروغ است.
 
واقعیت اربعین 

نمونه دیگر اربعین است. اربعین که می رسد، همه این روضه را می خوانند و مردم هم خیال می کنند اینطور است که اسرا از شام به کربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات کردند و امام زین العابدین با جابر ملاقات کرد. در صورتی که به جز در کتاب لهوف که آن هم نویسنده اش یعنی سیدبن طاووس در کتاب های دیگرش آن را تکذیب و لااقل تایید نکرده است؛ در هیچ کتاب دیگری چنین چیزی ذکر نشده است و هیچ دلیل عقلی هم آن را قبول نمی‌کند. ولی مگر می شود این قضایایی را که هر سال گفته می شود از مردم گرفت؟! جابر اولین زائر امام حسین (ع) بوده است و اربعین هم جز موضوع زیارت امام حسین (ع) هیچ چیز دیگری ندارد. موضوع، تجدید عزای اهل بیت نیست، موضوع آمدن اهل بیت به کربلا نیست، اصلا راه شام از کربلا نیست، راه شام به مدینه، از همان شام جدا می شود.

آن چیزی که بیشتر دل انسان را به درد می آورد این است که اتفاقا در میان وقایع تاریخی کمتر واقعه ای است که از نظر نقل های معتبر به اندازه حادثه کربلا غنی باشد. من در سابق تصور می کردم که اساسا علت این که این همه دروغ در این واقعه ایجاد شده برای این است که وقایع راستین را کسی نمی داند که چه بوده است، بعد که مطالعه کردم دیدم اتفاقا هیچ حادثه ای در تاریخ های دور دست مثل سیزده، چهارده قرن پیش به اندازه حادثه کربلا تاریخ معتبر ندارد. مورخین معتبر اسلامی از همان قرون اول و دوم قضایا را با سندهای معتبر نقل کردند و این نقل‌ها با یکدیگر انطباق دارند و به یکدیگر نزدیک هم هستند و یک قضایایی در کار بوده است که سبب شده جزئیات این تاریخ بماند. یکی از چیزهایی که سبب شده که متن این حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود این است که در این حادثه خطبه زیاد خوانده شده است. در آن عصرها خطبه حکم اعلامیه در این عصر را داشت. همان طور که در این عصر در جنگ ها مخصوصا در وقایع، اعلامیه های رسمی بهترین چیزی است که متن تاریخ را نشان بدهد، در آن زمان هم خطبه ها این طور بوده است، لذا خطبه زیاد است. چه قبل از حادثه کربلا و چه در خلال آن و چه خطبه هایی که بعد، اهل بیت در کوفه، در شام و در جاهای دیگر ایراد کردند. و اصلا هدف آنها از این خطبه ها این بود که می خواستند به مردم اعلام کنند که چه گذشت و قضایا چه بود و هدف چه بود و این خودش یک انگیزه ای بود که جریانات نقل شود.

 

 وقایع شب عاشورا 

 تواریخ معتبر این قضیه را نقل کرده اند که در شب عاشورا امام علیه السلام اصحاب خودش را در یک خیمه ای «عند قرب الماء[۱)  یا نزدیک آن خیمه جمع کرد و آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را به آنها القاء کرد.

در این خطبه امام به طور خلاصه به آنها می گوید شما آزاد هستید. امام نمی خواست کسی خودش را برای ماندن مجبور ببیند، و یا حتی کسی خیال کند به حکم بیعت لازم است بماند. لذا می گوید همه شما را آزاد گذاشتم، همه یارانم، خاندانم، برادرانم، فرزندانم، برادر زاده هایم، اینها جز به شخص من به کس دیگری کار ندارند، شب تاریک است و از این تاریکی استفاده کنید و بروید و آنها هم قطعا با شما کاری ندارند. در اول هم از اینها تجلیل می کند و می گوید منتهای رضایت را از شما دارم، اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، اهل بیتی بهتر از اهل بیت خودم سراغ ندارم. اما همه آنها به طور دست جمعی می گویند آقا مگر چنین چیزی ممکن است، جواب پیغمبر خدا را چه بدهیم، وفا و انسانیت کجا رفته است، محبت و عاطفه کجا رفته و آن سخنان پر شوری که آنجا فرمودند که واقعا دل سنگ را آب می کند، یعنی انسان را به هیجان می آورد.

یکی می گوید مگر یک جان هم ارزش این حرف ها را دارد که کسی بخواهد فدای شخصی مثل تو بکند، ای کاش هفتاد بار زنده می شدم و هفتاد بار خودم را فدای تو می کردم. آن یکی می گوید هزار بار، دیگری می گوید ای کاش امکان داشت با این جانم بروم و آن را فدای تو کنم، بعد بدنم را آتش بزنند، خاکسترش کنند، آنگاه خاکسترش را به باد بدهند و باز دو مرتبه مرا زنده کنند، باز هم ... .

اول کسی هم که به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد هم بنی هاشم. همین که این سخنان را گفتند، امام مطلب را عوض کرد و از حقایق فردا قضایایی را گفت، به آنها خبر کشته شدن را داد که همه اصحاب آن خبر را مثل یک مژده بزرگ تلقی کردند. همین جوانی که این قدر به او ظلم می کنیم و آرزوی او را دامادی می دانیم، سوالی کرد که در حقیقت خودش گفته است که آرزوی من چیست. وقتی که جمعی از مردان در مجلسی اجتماع می کنند یک بچه سیزده ساله در جمع آنها شرکت می کند، پشت سر مردان می نشیند. مثل این که این جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر می کشید که دیگران چه می گویند، وقتی که امام فرمود همه شما کشته می شوید، این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه؟ آخر من بچه هستم شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته می شوند و من هنوز صغیرم. لذا به آقا عرض کرد: «و انا فی من یقتل»؛ آیا من هم جزء کشته شدگان هستم؟ حال ببینید آرزو چیست؟ امام فرمود من از تو یک سوال می کنم، جواب من را بده بعد من جواب تو را می دهم. من این طور فکر می کنم که آقا مخصوصا این سوال را کردند و این جواب را شنیدند تا سندی شود برای آیندگان که فکر نکنند این جوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد و نگویند این جوان در آرزوی دامادی بود، و دیگر برایش حجله درست نکنند، و در حق او جنایت نکنند. لذا آقا فرمود که اول من سوال می کنم «کیف الموت عندک»؛ پسرکم، فرزند برادرم، اول بگو که مردن و کشته شدن در ذائقه تو چه مزه ای دارد. فورا گفت: «احلی من العسل»؛ از عسل شیرین تر است. یعنی برای من آرزویی شیرین تر از این آرزو وجود ندارد. منظره چقدر تکان دهنده است، این موارد است که این حادثه را، یک حادثه بزرگ تاریخی کرده است و ما باید این حادثه را زنده نگه داریم. چون دیگر نه حسینی پیدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسنی . این است که این مقدار ارزش می دهد که بعد از چهارده قرن اگر یک چنین حسینیه ای[۲ به نامشان بسازیم کاری نکرده ایم. وگرنه آرزوی دامادی داشتن که این حرف‌ها را نمی خواهد، همه بچه ها آرزوی دامادی دارند، آرزوی دامادی داشتن که، وقت صرف کردن و پول صرف کردن نمی خواهد. حسینیه ساختن و سخنرانی نمی خواهد. ولی اینها جوهره انسانیت هستند، مصداق «انی جاعل فی الارض خلیفه» هستند. اینها بالاتر از فرشته هستند. امام بعد از گرفتن این جواب فرمود: فرزند برادرم تو هم کشته می شوی. «بعد ان تبلوا ببلاء عظیم»؛ اما جان دادن تو با دیگران خیلی متفاوت است و یک گرفتاری بسیار شدیدی پیدا می کنی. لذا روز عاشورا پس از آن که با چه اصراری اجازه رفتن به میدان را گرفت، از آنجا که بچه است، زرهی متناسب با اندام او وجود ندارد، خُود مناسب با سر او وجود ندارد، اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد. لهذا نوشته اند عمامه ای به سر گذاشته بود «کانه فرقه القمر» همین قدر نوشته اند به قدری این بچه زیبا بود که دشمن گفت مثل یک پاره ماه است.

بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت

برگ گل سرخ را باد کجا می برد

راوی گفت نگاه کردم دیدم که بند یکی از دو کفش هایش باز است و یادم نمی رود که پای چپش هم بود. از اینجا معلوم می شود چکمه پایش نبوده است. نوشته اند امام در خیمه ایستاده بود و لجام اسبش به دستش بود، معلوم بود منتظر است که یک مرتبه یک فریادی شنید، نوشته اند کسی نفهمید که امام با چه سرعتی مثل یک باز شکاری روی اسب پرید و حمله کرد. آن فریاد، فریاد "یا عما"ی قاسم بن الحسن بود. آقا وقتی به بالین این جوان رسید در حدود دویست نفر دور این بچه را گرفته بودند. امام که حرکت کرد و حمله کرد آنها فرار کردند و یکی از دشمنان که از اسب پایین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند؛ خودش در زیر پای اسب رفقای خود پایمال شد. آن کسی را که می گویند در روز عاشورا در حالی که زنده بود، زیر سم اسب ها پایمال شد، یکی از دشمنان بود نه حضرت قاسم. به هر حال حضرت وقتی به بالین قاسم رسیدند که گرد و غبار زیاد بود و کسی نمی فهمید قضیه از چه قرار است. وقتی که این گرد و غبارها نشست، یک وقت دیدند که آقا بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.

این جمله را از آقا شنیدند که فرمود:«عزیز علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک»؛ یعنی برادرزاده، خیلی بر عموی تو سخت است که تو او را بخوانی، ولی نتواند تو را اجابت کند، یا اجابت بکند، اما نتواند برای تو کاری انجام بدهد. در همین حال بود که یک وقت فریادی از این جوان بلند شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

میدونم خیلی زیاد شد اما بد نیست که این چیز هارو بدونیم

موفق باشید

از سایت برنا نیوز و تبیان هم ممنونم

مهشید......

************************************

پاورقی::

۱ معلوم می شود یک خیمه ای بوده است که اختصاص به مشک های آب داشته و از همان روزهای اول آب ها را در خیمه جمع می کرده اند.

۲ لازم به تذکر است که چون سخنرانی در حسینیه ارشاد بوده است، مقصود استاد از حسینیه، حسینیه ارشاد است


نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387ساعت 10:30 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

سلام  سلام صد تا سلام

به دوستای جدید و قدیمی خیلی وقته که من ننوشتم دلم واسه همتون تنگیدهههههه

ولی سعی میکنم از این به بعد بیام پیشتون و مهشید جون گلم رو تنها نذارم

اولین آپ بعد از مدتها را با یک نوازنده معروف شروع می کنم خیلی جالبه

حتما بخونیدش من وقتی خوندم کلی تو فکر رفتم که خدایا چرا ما آدما خیلی

چیزا رو راحت از کنارش رد میشیم در حالیکه برای بدست اوردن همون موقعیت

 از دست رفته  باید  کلی تلاش کنی. امیدوارم از این مطلب لذت ببرید.

 

 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.

این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.

از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان

 به سمت مترو هجوم آورده بودند.سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد.

 از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد،

 بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد.

 خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت

و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود،

به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد،

کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد

و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود،

بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند،

 بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید

و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است،

 و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود

 که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست

 ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟

لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط

غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم

 و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون،

است، گوش فرا دهیم ،

چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

 

 

نیلوفر

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 10:29 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

دیشب یکی از دوستام پرسید که اگه الان خدا بهت میگفت هر چی دوست داری بگو تا من همین الان بهت بدم تو از خدا چی میخواستی؟!

هر چی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید

هول شده بودم انگار واقعا خدا ازم خواسته بود  و همین یه فرصت بود... تا چند لحظه ی قبلش آدمی بودم با کلی آرزو اما الان همش یادم رفته...

حالا که ۲۴ ساعت از اون موضوع گذشته و دارم بهش فکر میکنم میگم : کاش آرزو میکردم خدا یکمی انسانیت ... فهم و شعور  ... چشم و رو ... درک... عقل ... و .. فقط از هر کدوم یکمی به یه آدم واقعا نفهم میداد انقدر ما مشکل نداشتیم ... چقدر از دست اون آدم خسته شدم ....

نمیدونم چرا خدا کاری نمیکنه ... یه حرکتی یه چیزی ... خیلی داره بهش خوش میگذره

از همه ی کاراش خسته شدم....

کاش میشد میمردم راحت ....

کاش دیشب مرگ رو آرزو میکردم ...

 

مهشید...

نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 2:34 AM توسط ღمهشیدღ| |

سلام دوستای گلم ...

خوبید؟

خوش گذشت؟!

امروز که ۲ دی ماه بود به من خیلی خوش گذشت

راستش از در و دیوار سوژه برای خنده میریخت و از طرفی هم که در رحمت خدا باز بود حسابی ... (البته دستش درد نکنه شکر تا باشه از این رحمت ها باشه  )

بگذریم ولی در کل امروز خیلی بهمون خوش گذشت ... هم تو مطب هم قبل مطب

فکر نکنم وقت کنم بیام آپ کنم چون خیلی سرم شلوغه ....ببخشید...

میخوام یه چند تا تولد رو تبریک بگم به دوستای گلم

اولیش رویاس که اول دی تولدش بود

تازه گی ها باهاش آشنا شدم ... خیلی دختر خوبیه .... نمیدونم چی باید بگم اما رویا جون تولدت مبارک

الهه ی نازم تولد تو هم مبارک دوستت دارم عزیزم .... این دوستم خیلی شیطونه کلی دوستش دارم... 

در آخرم که فائزه گلم یه دنیا دوستم داره

ببینید چقدر دوستام و دوست دارم

 

 

 

دوستتون دارم ...

 

 

                                        مهشید....

 

 

نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 1:5 AM توسط ღمهشیدღ| |


Design By : Night Skin


Get your own Chat Box!