.ღ♥.ღ lovely girls.ღ♥.ღ
ღღI'm not in loveღღ
امروز داشتم به مطالب پست های قبلیم فکر میکردم ... دیدین هر از چند گاهی به دفتر خاطرات کودکیتون سر میزنید غیر از اون خاطرات یه عالمه خنده هم میاد سراغتون که بعدش میگه :: چقدر بچه بودمااااا چه دنیای کوچکی داشتم ، چه افکار و دید ساده لوحانه و احمقانه ای داشتم .... منم شدم مثل اون وقتا خدارو شکر میکنم که من توی این مسئله زود بزرگ شدم و زود خودم رو نباختم .... چشمام رو باز کردم به واقعیت ها ،به اینکه دنیای من توش این چیزا نبود ،دنیای من قشنگ تر از اون چیزیه که یه آدم بی ارزش بخواد اون رو خراب کنه .... راجع به این موضوع خیلی فکر کردم ،لازم بود .... انتخاب درست تصمیم قطعی گرفتن برای ادامه زندگی لازم بود باید خودم رو ثابت کنم باید ثابت کنم که من زندم چون هدف های بزرگی توی زندگیم دارم ... من بزرگم چون دیگه به چیزای بزرگتر فکر میکنم ... اینا چیزایی که خودم بهش رسیدم ... این فرصت رو داشتن که به همه ی این چیزا فکر کنم و بهشون اهمیت بدم و توی ذهنم پر رنگشون کنم و چیزای کم ارزش رو هر روز کم رنگتر کنم .... DR.Alavi جدا ازتون ممنونم که آرزوها و هدف های کم رنگ شدم رو برام پرنگ کردین .... *************************************************************************************** پ.و : دیروز فرانک دنبال یه تفنگ و یه پاک کن میگشت ... تا همه ی اونایی که بهش بد کردن رو با تفنگ بکشه و بعد همه ی چیزایی که تا حالا بهش گذشته رو با پاکن از ذهنش پاک کنه ... احساس کردم منم به یه پاکن احتیاج دارم اما به تفنگ نه ... چون من اعتقاد دارم زمان خودش هر کسی رو به سزای عملش میرسونه باید صبر کرد ،زمان بهترین تفنگ زندگیست به همین سادگی رفتی بی خدا حافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشمامی هرجا هستی خوب و خوش باش تا عبد بغض صدامی تورو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی که دوستت ندارم اینو به خدا گفتم به سختی من اگه دوستت نداشتم پای غم هات نمیموندم واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم داری آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی تو محض خیره هامون که نفس ،نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن خاطراتم و نگه دار اما دستامو رها کن دست تو اول عشقه بسپارش به آخرین مرد مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه میکرد... سلام دوستای خوبم .... اومدم از زحمات یکی از دوستای بسیار گلم تشکر کنم ... توی این ۵سال هم خیلی زحمت کشید و هم خیلی کمکم کرد توی وبلاگ نویسی و همیشه و همه جا با من بود ..... نیلوفر عزیزم خیلی دوستت دارم اینو قلبا دارم بهت میگم .... تو یکی از بهترین دوستای توی زندگیم بودی و هستی واقعا دلم برات تنگ شده خیلی دلم میخواست توی همه ی این سالها بازم ببینمت و بازم مثل قدیم همه دور هم جمع بشیم و با هم شاد و خوشحال باشیم .... شاید باورت نشه اما از دلتنگی برای تو و اون روزامون اشک توی چشمام جمع شده ... خیلی وقته که دیگه میخوام با خودم تنها باشم حتی توی وبلاگ نویسی .... اما بهت قول میدم وقتی اوضاعم بهتر بشه بازم تو اینجا کنارم خواهی بود تو یه عضو مهم این جا هستی و سهم تو کمتر از من نیست ... من به تو خیلی افتخار میکنم بهترینم به خاطر تمام مطالب قشنگت .... دوستتت دارم نیلوفر عزیزم پ.و : برای بدست آوردن چیزی که تا حالا نداشتی باید کاری کنی که تا حالا نکردی ... پ.و :چیزی که این روزا خیلی از دهن اینو اون میشنوم (افسرگی مزمن ) مهشید.... سلام دوستای گلم ... میخوام یه چیزی رو اینجا بنویسم و دیگه برای همیشه فراموشش کنم ... نمیخوام وبلاگم خیلی شخصی بشه اما بعد از۷ سال وبلاگ نویسی یه کوچولو حق دارم یه مدتش رو واسه دلم بنویسم... هیچ کسی از حرفام سردر نمیاره حتی میتونی نخونیشون اما میخوام ثبت بشه.... :::خاطرات مرده ی من :::: امروز :: سه شنبه مورخ ۱۰/۰۹/۸۸ تقریبا از ۲ شب گذشته صورتم خیس بود از اشک .... دلم پر از دلتنگی نگاهم به سقف یه بغض نیمه شکسته توی گلوم که داشت خفه م میکرد پر از حرف بودم اما صدایی نداشتم پر از دلیل بودم و توانی واسه گفتنش نداشتم یه سر درد عجیبی داشتم و دستای قدرتمندی که توانایی هر کاری داشتن یه مغز که یه عالمه فکرای پلید داشت مثل نوار دورش میچرخد یه نگاه خیس دوتا چشمی که به اندازه ی هر لحظه ای که دیده بود فقط ازش اشک میومد دیگه بغضی نمونده بود فقط اشک حس دستای گرمی که همه ی وجودش رو گرم میکرد اشکاش رو زیاد میکرد اون حسادت زنانه که توی قلبش بود سردردش رو زیاد میکرد تنها چیزی که آرومم کرد دلیل بود به دلیل بی احترامی رفتی و میرم میدونی جز این کاری ازم بر نمی اومد اون حرفا میتونست دلیل خوبی باشه برای رفتن یه کاری کردم که دیگه هیچ کسی روی برگشت نداشته باشه تمومش کردم خودت خواسته بودی دلیل بسازم و منم ساختمش همه چیز گفتم اما نگفتم متنفرم همه پل ها مو خراب کردم ... شخصیتم رو زیر سوال بردم .... و ... که تو بری با خیال راحت این واسه هر دومون بهتر بود حالا برو به آرزو هات برس شایدم رفتی که به آرزو برسی راست میگن که میگن :: وقتی که میره مثل این میمونه که با ماشین له ت میکنه و میره وقتی بهش فرصت میدی مثل این میمونه که به بار دیگه بهش فرصت دادی که این بار دنده عقب برگرده و هر چیزی که خورد نکرده خورد کنه بره .... *************************************************************** میدونید این دنیا دنیایی نیست که بتونی توش با صداقت زندگی کنی دنیایی نیست که بخوایی واقعی باشی باید دروغ بگی باید دو رو باشی باید پرو و دریده باشی وقتی پاک باشی ... رو راست باشی و با صداقت پیش بری خیانت نکنی... از خیلی چیزات بگذری زیادی مایه بزاری در عوضش طرفت بگه :: من بهت انرژی دادم و خندودمت (انگار با بیمار روانی و افسرده سر میکرده ) همیشه باید خورد بشی و بشکنی این شده قانون زندگی ما باید یه فکری کرد یا خائن شد و سر بلند یا صادق شد و دل شکسته مادر فرانک همیشه میگه :: ظالم همیشه سالمه چقدر این حرفش رو دوست دارم این ماجرا دیگه همین جا برای همیشه بسته شد ... دیگه نگاها .... رقصیدنا ... بازی کردنا ... شوخی کردنا .... قصه گفتنا .... دیدن ها ...قدم زدن ها ... مسیج های عاشقونه .... این که بگی من خیلی خوش شانسم که تو رو دارم ... این که بگی تا همیشه باهات میمونم ... این که بگی دوستت دارم ... این که من قهر کنم و آشتی کنم ... عصبانی بشم ... حساس باشم ... دزدکی گوشیتو چک کنم ... دعوا کنم .... از همکلاسیات بدم بیاد .... تو دزدکی گوشیمو چک کنی ... چیزی پیدا نکنی ... یه کارت کوچولو توی کیفت بذارم و تو پیداش کنی ... شعر خوندن ها .... لحظه های با هم بودن .. حس عجیب دوست داشتن.... باور کردن تمام دروغ هایی که میدونستم دروغه و به رو نیاووردم... حرفات ..... همه شون گذشتن و دیگه نمیخوام برگردن فرستاده شدی تو قسمت خاطرات کهنه ی ذهنم.... اونایی که دیگه نمیخوام مرورشون کنم حالا دیگه تو برو به سلامت **************************************************************** میخوام بگم :: شعله زد عشق و من از نو .... نو شدم پرشدم از عشق تو مملوو شدم میخوام همه چیز رو به همون قشنگی که هست ببینم .... یه خبر خوب دارم کی میخوااااد بهش بگگگگگگگگگممممم؟؟؟؟!!!!!!!! دوستون دارم .... شماها همه تون خوبید مهشید خانوم... توی وبلاگ یکی خوندم که نوشته بود:: یادمون باشه هیچ وقت دور یه برکه ی شور چیزی جمع نمیشه!!!
یا هیچ وقت تو شوره زار گیاهی رشد نمیکنه!!! توی وبلاگش خواسته بود که نقدش کنیم ازش دعوت کردم بیاد اینجا و نقد من رو راجع به خودش بخونه :: میدونی یاد عشقت افتادم چیزی که ادعا میشد پاکه .... یاد اون حرفای قشنگی که میزدی ... حرفایی که توش حتی به ذهن کسی خطور نمیکرد دروغ باشه.... یاد احساست افتادم حرفایی که خیلی راحت با احساس هر دختری ساده ای بازیه قشنگی رو به نمایش میذاره قشنگ گفته هر کی این جمله رو ازش نوشتی... شده حکایت اون دختر که احساسش از شور به در شد و در عوضش کنار برکه ی قشنگت تو هیچ گلی حتی کاکتوسم رشد نکرد چه برسه به ارکیده و .... تو دلش چی گذاشتی؟!!! جز یه مشت احساس خشم و گناه!!! و جالب تراز اون میگی دل اون کوچیکه و تو دلت دریایی! این بی انصافی نیست؟؟!!!! ********************************* این حرفت هم جالب بود :: قدم اول برای داشتن زندگی خوب اینه: سعی کنین از خودتون یه خورده مایه بزارین.... بهتر میبینم که راجع بهش حرفی نزنم ...چون خودت میدونی کی از دل و جون مایه گذاشته بود..... اما در مورد نقابی که گفتی تو پست بعدیت که صبح به صبح مردم میزنن!!! خیلی کار خوبی میکنی اگه داری سعی میکنی که دیگه مثل اونا نباشی البته باید بگم اون دختر نقابی نزد .... دروغی نگفت ... گناهی نکرد.... بازم همه یکیشون تو بهش تهمت زدین و دلش رو شکستین و بی دلیل و بی تفاوت ازش گذشتین و رفتین ... نتیجه اش واسه اون شد که بشه یه آدمه کینه ای و دل سنگ که مجبوره یه روزی مثل بقیه صبح به صبح نقاب بزنه و بره بیرون ... واسه همیناس که حاضر نیست تو رو بیگناه ببینه و خدا رو بی انصاف.... من از طرف اون بهت میگم دوست داشتن یه نگاه ساده نیست بر خلاف ظاهرش یه جمله کوتاه نیست یه خاطره نیست یه زنگ تفریح نیست که تو بخوای هر ساعتش رو با یکی شریک بشی و بری.... دوست داشتن یعنی موندن یعنی بودن یعنی از خود گذشتن و به تو رسیدن ****************** همین...... **** مهشید**** عشق تو مانند آتش در وجودم شعله کرد شعله ی عشقت منو کشت و دوباره زنده کرد ***********
دلم گرفته ... مهشید..... سلام بخونید چندتا سوال بی جواب !!!! چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟ چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟ چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟ چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟ آیا میشه زیر آب گریه کرد؟ چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟ چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟ چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟ اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟ تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ موفق باشید مهشید... حتما تا حالا برات پیش اومده که چیزی رو از ته دلت و با تمام وجودت بخوای. آرزویی که ذره ذره وجودت نیاز به داشتنشو فریاد می زنه. همون آرزویی که دلت به خاطرش می تپه . به امید رسیدن بهش نفس می کشی , تو رویاهات همیشه دنبالشی. همون که دلیل زنده موندنته . همون رویایی که بزرگترین امیته . قشنگترین رویا ی تو رویای سوگلی تو بالاترین امیدت واسه زنده موندن بالاترین دلیلت واسه تلاش کردن. همون چیزی که اگه بدونی یک ساعت از عمرت مونده , تموم آرزوت اونه که بهش برسی . میگم ببینید ترو خدا طرز فکر مادرها و پدر های نسل جدید مارو .... از نظر من نگذاشتن اسم روی فرزندامون نشونه ی فرهنگ و شخصیت ماست نه؟ نام های عجیب دختران ايراني در ثبت احوال! دانه انار،خامه،خيمه،موچول،منگنه،ماست خانم و…. —— نامهاي عجيب پسران ايراني درثبت احوال! باقالي،به به،راكت،سيبيل،كلاغ،كهير،نمك،موش كور و…. موفق باشید مهشید.... زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید مهشید.... سلاااااااااااااااااااااام اومدم و باز اومدم ولی ببخشید که یه کم دیر اومدم نمی دونید چه خبره من بهتون میگم تولدشه کی و میگم ؟؟؟ تولد تولد تولدش مبارک بیادشمعا رو فوت کنه که صد سال زنده باشه تولد تولدش مبارک هپی برث دی تو یو هپی برث دی تو یو ببخشید گلم که دیر اومدم ولی اومدم دیگه نه!!!! ایشالا که صد سال دیگه با هم دوست باشیم و وبلاگ بنویسیم نیلوفر سلام گل خانومم مرسی دیدی اینجام کسی تحویلم نیمگیره؟؟؟ دوستت دارم عزیزم چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا , دیر و طاقت فرساست، ولی تماشای یک ساعت سریال تلویزیون شیرینه و مثل باد میگذره! اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید میریم کم به چشم میاد! می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا باخدا بگیم, اما وقتی با دوستمون حرف می زنیم , کلی وقت کم می یاریم! اضافی میکشه لذت میبریم و از هیجان تو پوست خودمون نمیگنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانیتر از حدش می شه شکایت میکنیم و آزرده خاطر میشیم! خوندن صد سطر از یک کتاب رمان به آسونی آب خوردنه ! مسابقه حتما ردیف اول تماشاچی ها باشیم اما در برنامه های عبادی به آخرين صفها تمایل داریم! فرصت نداریم, اما برای بقیه برنامه ها که بعضی هاشونم مهم نیست روزی چند بار وقت پیدا می کنیم! اما سخنان ديني رو به سختی باور میکنیم! زندگی کنن , و سر آخر توقع دارن که تمام بهشت خدا رو صاحب بشن! ارسال میشه , مثل آتشی که در جنگل بیفته, اونو همه جا پخش می کنیم, اما وقتی یک سخن خوب و آموزنده می شنویم, حتی حاضر نیستیم اونو با خانوادمون در میون بزاریم! نیلوفر
سلام دوستای گلم خوبید؟ من زیاد خوب نیستم . میدو نید چی شده ؟؟؟ خودمم نمی دونم!!!! یه وقتایی دوست داری حرف بزنی ولی هر طرف که می چرخی همه به چشمت غریبه می یان نمی دونم چرا هیچکس و پیدا نمی کنی که بگی آخر سر یادت میفته که یکی هست بهت گوش بده اگه گفتین کیه؟؟؟؟؟ خــــــــدا آره اما فقط وقتی هیچکس پیداش نمی شه یاد خدا میفتیم. میبینی چه روزگاریه یه وقتا می گم کاشکی خدا هم با ما حرف میزد. راهنما ییمون می کرد تا دلمون آروم بگیره کاشکی کاشکی ولی این یه آرزوی دست نیافتنیه بیاین برای همه کسایی که دوست دارن بگن ولی نمی تونن آرزوی آرامش کنیم دوستان همه ما یه روزی نمی تونیم بگیم!!! من سکوت را از پرگو آموختم بردباری را از نابردبار مهربانی را از نامهربان اما عجیب است که قدر دان این آموزگاران نیستم ( جبران خلیل جبران ) نیلوفر می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست. جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد. جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست. کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست. با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد. روحش شاد به احترام تمامی نداهای ایران زمین ۳۰ ثانیه سکوت او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیمتان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد نیلوفر تند و تند قدم برمی داری . با تشکر از اسحاق عزیزم... که لطف کرد اجازه ی گذاشتن این متن رو به من داد مرسی .... موفق باشید مهشید.... طنز:: ویژگی های کلی:این دختران از آن دسته دخترانی هستند که تا زمان ورود به دانشگاه با واژه ای به اسم پسر غریبه هستند و تنها وسیله نقلیه ای که سوارشده اند اتوبوس می باشد.از نظر شکل ظاهری بیشتر شبیه مردان غیرتمند و با خدا هستند!!! You will find as you look bak Upon your life that the moments When you have truly lived Are the moments when you have done things In the SPIRIT OF LOVE وقتی به عقب برمیگردی تا نگاهی به لحظات زندگیت بکنی میبینی که تو تنها زمانی واقعا زندگی که کردی که کارها رو با روح و روان عاشقی انجام دادی نیلوفر سلام به همه ی دوستای گلم خواستم اولین مطلب سال جدید رو برای کشورمون بنویسم که این مطلب زیبا رو پیدا کردم... تاریخچه ی پرچم ایران:: بر خلاف اکثر عموم اولین پرچم ایران درفش کاویانی نبود بلکه اثر ذوق کورش کبیر بود. درفش کاویان زمانی درست شد که کاوه آهنگر یک هو قاطی کرد و دودمان هر چی آدم خونخوار که اول اسمش ضحاک بود را بر باد داد. کاوه فریدون را بر تخت شاهی نشاد و فریدون هم که خیلی از برچیده شدن حکومت ضحاک خوشحال بود دستور داد پیشبند کاوه را که بر سر نیزه زده بودند تا مردم را تحریک به قیام کنند طلاکاری کنند . از این به بعد شد درفش کاویانی!. کثرا فکر می کنند این پرچم اولین پرچم ایران بوده است. حالا جالب است که درفش کاویانی را که با لباس آن بنده خدا درست نکردند. آن فقط یک نماد بود. درفشی که از روی آن ساخته شد وبه عنوان پرچم قرار گرفت از دوختن پوست پلنگ به عرض 5 متر و طول 7 متر درست شد! تا زمانی که مسلمان ها ایران را گرفتند این پرچم ایران بود ولی مسلمان ها اجازه طرح پردازی را بر روی پرچم ندادند و ایران عملا بدون پرچم شد. پرچم سیاه جامگان و سرخ جامگان فقط یک رنگ داشت که هر چند پرچم الان لیبی هم فقط یک رنگ دارد ولی قبول کنید این دیگر اسمش پرچم نیست. برای همین سلطان محمود که به پادشاهی رسید توی پرچم سیاه سیاه جامگان که طرح ذوق ابومسلم بود یک ماه طلا دوزی کنند. پسرش مسعود که آمد از این سوسول بازی ها خوشش نیامد و دید ماه خیلی رمانتیک است و به دردش نمی خورد رفت سراغ علاقه اصلیش. شکار شیر! سلطان مسعود که دید خیلی شیر دوست دارد سریعا یک شیر را به جای ماه به پرچم دوخت و از آن زمان تا قبل از انقلاب شیر شد نماد ایران. اگر می خواهید بدانید چطوری به فرانسه نگاه کنید که نشانش خروس است. آن زمان نشان ما شیر بوده است! در زمان خوارزمشاهیان سکه هایی زده شد که عکس خورشید بر پشت شیر بود. به شخصه فکر می کنم که این به دلیل آیین مهرپرستی ایرانیان آن موقع بوده است که در این آیین خورشید بسیار مقدس بوده است. ولی هنوز تا زمان شاه خورشید باید صبر کنید. شاه طهماسب هم یک خورده در این واقعه اختلال ایجاد کرد و چون فکر می کرد که ماه حمل با نشان گوسفند خیلی پربرکت بوده است ( چون خودش متولد ماه حمل بوده است ) گوسفند را جایگزین شیر کرد. در بقیه آن دوران پرچم ایران یک پارچه سبز با مشان شیر و خورشید بود که شیر و خورشید انواع و اقسام حالات مختلف را در این دوران داشته اند. تا این که نادر ، شاه شد! نادر شاه چند تا پرچم داشت ولی پرچم ایران را پرچمی سه رنگ قرار داد که از رنگهای پرچم فعلی تشکیل شده بود. در این پرچم که هنوز هم 4 گوش نشده بود و مثلثی بود یک شیر بود که خورشید از پشتش طلوع می کرد و در وسط خورشید عبارت الله الملک به چشم می خورد. این پرچم مادر پرچمهای جدید ایران شد! آقا محمد خان که آمد یک سری کارهای اساسی توی پرچم کرد. مثلا پرچم را 4 گوش کرد و به دست شیر ایران یک شمشیر هم داد. به خاطر این که با نادر هم مخالف بود رنگ پرچم را واحدی کرد که در شکل می بینید. اما امیر کبیر. وقتی صحبت از امیر کبیر می شود باید بسیار با احترام صحبت کرد. این ایران امروز ساخته دست همان مرد است. هر چی خوبی توی ایران می بینیم یک نقشی در آن به عهده امیر کبیر بوده است. امیرکبیر دلبستگی ویژهای به نادرشاه داشت و به همین خاطر پیوسته به ناصرالدین شاه توصیه میکرد شرح زندگی نادر را بخواند. امیرکبیر همان رنگهای پرچم نادر را قبول کرد ، اما دستور داد شکل پرچم مستطیل باشد (بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه. اگر این اتفاق نمی افتاد پرچم الان ما غیر استاندارد حساب می شد) و سراسر زمینه پرچم سفید، با یک نوار سبز به عرض تقریبی ۱۰ سانتی متر در گوشه بالایی و نواری سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پایین پرچم دوخته شود و نشان شیر و خورشید و شمشیر در میانه پرچم قرار گیرد، بدون آنکه تاجی بر بالای خورشید گذاشته شود. بدین ترتیب پرچم ایران تقریباً به شکل و فرم پرچم امروزی ایران درآمد. در آخر درباره رنگهای بیشتر صحبت می کنیم. بعد از انقلاب مشروطه در مجلس برای مخالفت با روحانیون که اسفاده از عکس را حرام می دانستند نمایندگان شیر را نماد حضرت علی اعلام کردند. مشخص است که دیگر هیچ ایرانی جرئت نداشت با نشان حضرت علی مخالفت کند. حضرت علی هم که قربانش بروم یک شمشیر داشت به اسم ذوالفقار پس به دست شیر یک شمشیر هم داده شد. در همان زمانها هم بود که توسط پهلوی ها تاج به پرچم اضافه و برداشته می شد.
این بود تا زمان پیروزی انقلاب ایران که پرچم این جوری شد.این پرچم را هم که می دانید توسط طولش یک و نیم برابر عرضش است. 22 بار الله اکبر در حاشیه ها دارد. یک هیئت 18 نفره این طرح را که توسط حمید ندیمی طراحی شده است تائید کرده اند.
رنگ پرچم درباره رنگ پرچم هم که می شود هر برداشتی کرد ولی کلا این ترتیب زیر از همه معتبرتر است: سبز - نشانه خرمی و بركت سپید - صلح و دوستی (بر گرفته از نشانه زرتشتیان) سرخ - نشان خون از دست رفتگان در راه ایران (شهیدان)
البته می توانید برای این که بفهمید این سه رنگ در پرچم ایران چقدر قدمت دارند به عکس روی این دیوار که از هخامنشی مانده است و به عنوان پرچم اهورا ( فروهر) الان در موزه لوور نگهداری می شود توجه کنید.
این سه رنگ امروز جزئی از هویت امروز ماست. در حقیقت پرچم ایران اگر هر احساسی به ایران داشته باشیم باز هم با وجود ما آمیخته شده است و همه ما را با این پرچم می شناسند. یک روز پرچم شیر و خورشید و امروز این پرچم در وجود ماست. مهشید سلام ببخشید ما یه کمی دیر رسیدیم برای تبریک سال نو به هر حال ماهی رو هر وقت از آب بگیر تا نمرده تازه ست پس سال نو همه مبارک برای همه بهترین هارو آرزو میکنیم مهشید و نیلوفر سلام ... به مناسبت این روز های قشنگ منم خواستم طبق معمول هر سال تاریخچه ی این روز رو برای شما دوستای گلم بگذارم .... امیدوارم پر بار تر از سال های گذشته براتون باشه جشن سوری (چهار شنبه سوری) از جمله جشن های آریایی ، جشن های آتش است . امروزه تنها « جشن سوری » ، معروف به « چهارشنبه سوری » و نیز « جشن سده » برایمان به یادگار مانده است و در باره جشن های فراموش شده ی آتش ، به « آذرگان » در نهم آذر ماه و « شهریورگان » یا « آذر جشن » می توان اشاره داشت . آتش نزد ایرانیان نماد روشنی ، پاکی ، طراوت ، سازندگی ، زندگی ، تندرستی و در پایان بارزترین نماد خداوند در روی زمین است . مجموعه ی آیین های نوروزی از « جشن سوری » ( چهارشنبه سوری ) آغاز می شود و با آیین سیزده بدر نوروز به سر انجام خود می رسد . برخی را باور این است که با در نگر(نظر) آوردن واژه ی « چهارشنبه » که بر آمده از فرهنگ تازی و سامی است ، پس « چهارشنبه سوری » ارمغانی از سوی تازیان است ، چرا که همانگونه که می دانیم ، در ایران باستان هر روزی نامی ویژه داشته است ( هرمزد روز ، وهمن روز ، اردوهشت روز ، شهروَر روز ، خرداد روز ، سروش روز ، مهر روز ، زامیاد روز و … ) و نشانی از بخش بندی امروزین چهارهفته ایی و نام های آنان به چشم نمی خورد . اما می بینیم که در میانه سده چهارم هجری ، از این جشن و چگونگی بر پایی و هنگام آن و نیز دیرینگی اش سخن به میان است . برابر این آگاهی که در نسک (کتاب) تاریخ بخارای ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی آمده ، در زمان منصور پسر نوح از شاهان سامانی ، در میانه سده چهارم هجری ، این جشن با شکوهی بزرگ برپا بوده و به نام « جشن سوری» نامیده می شده است . چون در روز شماری تازیان ، چهارشنبه و شب آن نحس و گجسته به شمار می رفته شب چهارشنبه ی پایان سال را با « جشن سوری » به شادمانی پرداخته و بدین گونه می کوشیدند تا نحسی و نا خجستگی چنین شب و روزی را بر کنار کنند . همچنین جاحظ در نَسَک خود با نام المحاسن و الاضداد (ص ۲۷۷ ) به گجستگی (نا مبارک)چهارشنبه نزد تازیان اشاره می کند . منوچهری در این روز مردمان را به شادمانی می خواند تا از نا خوبی و بد یمنی آن رها شوند . ( عبدالعظیم رضایی ، صص ۱۱۹ –۱۱۸ ) اما بر پایه ی پژوهش های انجام شده،زمان باستانی (جشن سوری) را می توان در این سه گاه باز جست: ۱ ـ شب بیست و ششم از ماه اسفند ، یعنی در نخستین شب از پنجه ی کوچک ۲ ـ نخستین شب پنجه ی بزرگ یا پنجه ی وه که پنج روز کبیسه است و نخستین شب و روز « جشن همسپهمدیم» (آخرین گاهنبار سالانه) ۳ ـ دیدگاه سوم ، شب پایانی سال است که ارجمندترین روز « جشن همسپهمدیم» و جشن آفرینش انسان است . هم اکنون ایرانیان جشن سوری را در شب چهارشنبه(سه شنبه شب) پایانی سال برگزار میکنند.
افزون بر این و بنا به سنتی که برای برخی رویدادهای بزرگ و جشن های باستانی ، برابر نهادی اسلامی نیز بدست داده شده است ، آتش افروزی و شادمانی شب چهارشنبه ی آخر سال را برخی به قیام مختار ثقفی که به خونخواهی امام حسین (ع) و فرزندانش قیام کرده بود ، نسبت می دهند : « مختار وقتی از زندان خلاصی یافت و به خونخواهی کشتگان کربلا قیام کرد ، برای این که موافق و مخالف را از هم تمیز دهد و بر کفار بتازد ، دستور داد که شیعیان بر بام خانه ی خود آتش روشن کنند و این شب مصادف با چهارشنبه آخر سال بود و از آن به بعد مرسوم شد» ( محمود روح الامینی ، ص ۵۰ ) . واژه « سوری » پارسی به چم (معنی) « سرخ » می باشد و چنان که پیداست ، به آتش اشاره دارد . البته « سور» در مفهوم « میهمانی » هم در فارسی به کار رفته است. بر پا داشتن آتش در این روز نیز گونه ای گرم کردن جهان و زدودن سرما و پژمردگی و بدی از تن بوده است . در گذشته جشن های آتش کاملا حالت جادویی داشته و بسیار بدوی بوده است . چگونگی این جشن ، همسانی و مانندگی های فراوانی به جشن سده دارد . ( مهرداد بهار ، ص ۲۳۳ ) استاد پورداود ، پس از بزرگداشت این جشن باستانی ، به جستار(مبحث)ویژه ای اشاره دارد و بر این باور است که رسم پریدن از روی آتش و خواندن ترانه هایی همچون « زردی من از تو ، سرخی تو از من ، و … » از افزونه های پسا – اسلامی است و از دیدگاهی ، بی احترامی به جایگاه ارجمند آتش به شمار می رود . ( ابراهیم پور داود ، ص ۷۵ ) می توان این نگره را رد کرد: نخست دیدگاه مردم ایران نسبت به آتش؛خوب یکی از جنبه های تقدس آتش پاک نمودن بیماریها و دور کردن ارواح خبیثه (به تعبیر آن دوران) بوده است؛ برای نمونه در صورت سرایت طاعون رخت و ابزار بیمار را در آتش می ریختند تا از بدی ها پا ک شود؛ و ۱۰۰٪ این بی احترامی به آتش بشمار نمی آید. فردوسی می گوید: سیاوش سیه را به تندی بتاخت آتش انبوهی بوده و سیاوش هم تیز از آن گذشته است؛ و می دانیم که گامهای اسب ریخت پرش دارد؛ پس سیاوش به آرامی ونرمی از آتش نگذشته است. گویند موبد آذرپاد مهر اسپندان، که اندرزنامه اش از کم شمار نبشته های بجای مانده از زمانه پیش از چیرگی تازی است، گویا خودش برای اثبات حقانیت خود ، از آتش گذشته و یا سینه خود را سوزانیده بوده است ( مانند داستان سیاوش) و این چهارشنبه سوری هم به احتمال زیاد گونه ای آزمون آتش، یادگار آزمون آتش در آیین کهن ایران است.
برخی مراسم های چهارشنبه سوری ♦ بوته افروزی در ایران رسم است که پیش از پریدن آفتاب، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت «گله» کپه می کنند. با غروب آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع می شوند و بوته ها را آتش می زنند. در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی به هستی خود بخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی می خوانند. زردی من از تو ، سرخی تو از من خاکستر چهارشنبه سوری، نحس است، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن، زردی و ییماری خود را، از راه جادوی سرایتی، به آتش می دهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند. سرود (زردی من از ت، سرخی تو از من) هر خانه زنی خاکستر را در خاک انداز جمع می کند، و آن را از خانه بیرون می برد و در سر چهار راه، یا در آب روان می ریزد. در بازگشت به خانه، در خانه را می کوبد و به ساکنان خانه می گوید که از عروسی می آید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است.
♦ مراسم کوزه شکنی مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی،کمی نمک به علامت شور چشمی، و یکی سکه دهشاهی به نشانه تنگدستی در کوزه ای سفالین می اندازند و هر یک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر ، کوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به کوچه پرتاب می کند و می گوید: «درد و بلای خانه را ریختم به توی کوچه» و باور دارند که با دور افکندن کوزه، تیره بختی، شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می کنند. همچنین گفته میشود وقتی میتراییسم از تمدن ایران باستان در جهان گسترش یافت،در روم وبسیاری از کشورهای اروپایی ،روز ۲۱ دسامبر ( ۳۰ آذر ) به عنوان تولد میترا جشن گرفته میشد.ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباهی که در محاسبه روز کبیسه رخ داد . این روز به ۲۵ دسامبر انتقال یافت
♦ فال گوش نشینی زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند، یا آرزوی زیارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نیت می کنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهارسو می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیک و بد گفتن و تلخ و شیرین صحبتکردن رهگذران تفال می زنند. اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجتو آرزوی خود را برآورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسیدن به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست.
♦ قاشق زنی زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقی با کاسه ای مسین برمی دارند و شب هنگام در کوچه و گذر راه می افتند و در برابر هفت خانه می ایستند و بی آنکه حرفی بزنند پی در پی قاشق را بر کاسه می زنند. صاحب خانه که می داند قاشق زنان نذر و حاجتی دارند، شیرینی یا آجیل، برنج یا بنشن و یا مبلغی پول در کاسه های آنان می گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زنی چیزی به دست نیاورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود ناامید خواهند شد. گاه مردان به ویژه جوانان، چادری بر سر می اندازند و برای خوشمزگی و تمسخر به قاشق زنی در خانه های دوست و آشنا و نامزدان خود می روند.
♦ آش چهارشنبه سوری خانواده هایی که بیمار یا حاجتی داشتند برای برآمدن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان نذر می کردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» یا «آش بیمار» می پختند و آن را اندکی به بیمار می خوراندند و بقیه را هم در میان فقرا پخش می کردند.
♦ تقسیم آجیل چهارشنبه سوری زنانی که نذر و نیازی می کردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجیل هفت مغز به نام «آجیل چهارشنبه سوری» از دکان رو به قبله می خریدند و پاک می کردند و میان خویش و آشنا پخش می کردند و می خورند. به هنگام پاک کردن آجیل، قصه مخصوص آجیل چهارشنبه، معروف به قصه خارکن را نقل می کردند. امروزه، آجیل چهارشنبه سوری جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوری شده است. گرد آوردن بوته، گیراندن و پریدن از روی آن و گفتن عبارت “زردی من از تو، سرخی تو از من” شاید مهمترین اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است پس امیدورام دوستان عزیز با خواندن این مطالب قشنگی این رسم را با انجام کارهای خطرناک و استفاده از ترقه های خطرناک خراب نکنند مراسم دیگری مانند توپ مروارید ، فال گوش ، آش نذری پختن ، آب پاشی ، بخت گشائی دختران ، دفع چشم زخمها ، کندرو خوشبو ، قلیا سودن ، فال گزفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد
تحریف آیین چهارشنبه سوری یافته های پزوهشی نشان می دهد که تمامی آیین ها و یادمان هایی که مردم ایران در هنگامه گوناگون بر پا می داشتند و بخشی از آنها همچنان در فرهنگ این سرزمین پایدار شده است ، با منش ، اخلاق و خرد نیاکان ما در آمیخته بود و در همه آنها ، اعتقاد به پروردگار ، امید به زندگی ، نبرد با اهریمنان و بدسگالان و مرگ پرستان ، در قالب نمادها ، نمایش ها و آیین های گوناگون نمایشی گنجانده شده بود . رفتار خشونت آمیز و مغایر با عرف و منش جامعه نطیر آنچه که امروزه تحت نام چهارشنبه سوری شاهد آن هستیم ، در هیچکدام از این آیین ها دیده نمی شود . بهتر است بگوییم ، کسانی که با منفجر کردن ترقه و پراکندن آتش سلامتی مردم را هدف می گیرند ، با تن دادن به رفتاری آمیخته به هرج و مرج روحی ، آیین چهارشنبه سوری را تحریف کرده اند موفق باشید سال خوبی رو برای همه ی شما دوستای گلم آرزو میکنم هم اینکه امیدوارم بهترین لحظات رو در کنار هم داشته باشید مهشید This is a poem این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است. این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می a medical doctor - Make sure to read what is in the closing statement SLOW DANCE آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید On a merry-go-round? در حالیکه به بازی چرخ فلک" مشغولند؟ تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟ Don't dance so fast. اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید . موسیقی دیری نخواهد پائید or call and say,'Hi' موسیقی دیری نخواهد پایید. When you run so fast to get somewhere ، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد. COUNT. This young girl has 6 months left حس کهنه ی خستگی بازم روی تنم سنگینی میکنه .... یه ترس و هراس همیشگی هست که دل و جونم رو ول نمیکنه .یه بی اشتیاقی یه دل زدگی یه ترس یه اضطراب اینا همه خسته ام کردن دارم دیوونه میشم زندگیم خیلی یکنواخت نیست خسته کننده نیست چیزی هست که همیشه میخواستم و دنبالش بودم مشکلم زندگیم نیست به همه ی آرزوهام به وقتش رسیدم خدارو شکر میکنم اما .... آدما خسته ام میکنن از آدم ها خسته شدم دوستای اطرافم خسته م میکنن .... دلم از آدمای آدم نما زده شده یعنی کسی هست که انسان واقعی باشه ؟! کسی هست که کسی رو برای خودش بخواد؟! خیلی وقته حس دوست داشتن توی من مرگ رو به زندگی ترجیح داده ... خیلی کلافه م همه ی افکارم به هم ریخته مغزم گرم گرم شده مثل یه آتش فشان میخوام چشم هام رو ببندم و همه ی افکارم رو بنویسم .... سکوت نگاه های سنگین چشم های ذول زده به سر تا پا ی دختری جوون شماره های تلفن و کارت های وزیت خنده های زشت و بی دلیل حرف های کوتاه اما پر رمز اتاق کوچک گوشی موبایل اس ام اس مرد زن داری که هر روز یکی رو تا خونش میرسونه زن شوهر داری که به مردی زن دار لبخند میزه و... خواهر بزرگتر لبخند عشق برای یه بوسه ی کوتاه بوسیدن بوسیدن بوسیدن رسیدن گرمای دستهای واقعی عشق واقعی تولد گریه من فقط دوستت دارم دروغ شهرزاد گذشت بزرگ میشی یادت میره صیغه مرد زن عدالت ثواب دلم برات تنگ شده شیطان هوس اسلام حروم حلال محرم و نامحرم جهنم بهشت حقیقت مسیر بی انتها نیمکت سرد مترو بیوه بچه فیلم عکس ترس و اضطراب تهدید گریه التماس توبه ختم قرآن نذرو نیاز بخشش یه عمر پشیمونی یه عمر بد بخت موندن دعوا خندیدن جواب ندادن اس ام اس پشت سر هم اشک التماس بارون آیینه جنون کسی صدام کرد مردی کثیفی که فقط میخنده بلند بلند میخنده ترس جیغ گریه های بی امون خودکشی خنده مامان قهر بابا خشم من آواره قدم زدن بی هدف اولین دیدار رویا صدای کلاغا توی پارک رویا عشق بارون مسافرت روزهای شب صفت نگاه خواهش نه التماس نه قهر باشه قهر قبول اتاق نه نه نه نه بارون بازم اشک بازم گریه بازم التماس خنده ترس از اینکه بگم دوستت دارم خدایا مردم کمکم کن... چنان دل كندم از دنیا كه شكلم شكل تنهایست ببین مرگ مرا در خود كه مرگ من تماشاییست دروغین بودم از دیروز مرا امروز تو حاشا كن در این دنیا كه حتی غم نمیگرید به حال من همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالیست قلم خوشكیده بردستم گره افتاده در كارم بجز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم خوشا از آن عزیزانی كه هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی تن پرواز من بودند رفیقان یك به یك رفتند مرا در خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردند كه همدردند. شاید این موجود را شما در سرستون های تخت جمشید دیده باشید؟؟ پیدا كردند كه دانشمند ها رابسیار متعجب كرده.و آن ها هنوز پی تحقیقاتی در روی این جانور عجیب و قریب اند..اگر كمی به این جانور دقت كنید میبینید كه این جانور شباهت زیادی به سرستون تخت جمشید دارد.پس میفهمیم در آن زمان در خلیج همیشه فارس این موجود زندگی میكرده كه پس از مرور زمان نسل وی منقرض شده.از دندان های این موجودعجیب و قریب معلوم است كه او هم میتواند یكی از سلطان های بزرگ دریا باشدویاندازه ی او بسیار كوچك تر از نهنگ و یا كوسه است این موجود به احتمال 99% در آب های خلیج فارس هم زندگی میكرده و حتما هم همیشه نماد قدرت نیلوفر ما ایرانی ها هم در فرهنگ زرتشتی ماه مهر رو داریم که مظهر مهربانی ایرانیان و ماه ابراز عشق هست که تو اون ماه روز هایی برای ابراز علاقه به اشخاص مختلف و مراسم متعدد جشن های مهربانی هست. تا حدی که مهربانی جزو عبادت های زرتشتیان یا اجداد ما بوده . تو فرهنگ زرتشتی یه روز دیگه هم هست که این روز (سپندارمزگان) یا (اسفندارمزگان) نام داشته . فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان (روز عشق) به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه رو سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول (روز اهورا مزدا)، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی (بهترین راستی و پاکی) که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی (شاهی و فرمانروایی آرمانی) که خاص خداوند است و روز پنجم(سپندار مز) بوده است. سپندار مز لقب ملی زمینه. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشقه چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزه. زشت و زیبا رو به یک چشم می نگره و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می ده. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مزگان رو بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشته که در ماه مهر، (مهرگان) لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مز یا اسفندار مز نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مز نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند. یعنی پنجم اسفند روز جشن عشاق یا جشن سپندار مزگان هست من افتخار این رو پیدا کردم که توی جشن زرتشتیان شرکت کنم و خیلی هم خوشحالم .... حتما سعی میکنم براتون تعریف کنم موفق و پیروز باشید مهشید سلام خوبید؟ روز همه گی مبارک از طرف کسی که دوستتون داره (خودمو میگم 14 فوریه چه احساسی در شما ایجاد می کند؟ شادی یا ترس؟ آیا می دانید که متولدین ماه های مختلف واکنش متفاوتی نسبت به این رویداد رمانتیک دارند و دوست دارند ولنتاین را به صورتی متفاوت جشن بگیرند؟
برج حمل (فروردین) شما بیشترین کارت ها، گل ها، و شکلات ها را هدیه می گیرید. البته فکر کنم بدتان هم نمی آید که خودتان هم برای خودتان گل و شکلات بفرستید! یک دسته گل قاصدک، شکلات های ارزان قیمت و شامی در یک رستوران فَست فود؟ نگران نباشید، احتمالاً دارید کابوس می بینید! متولدین این ماه مثل سایر کارهایشان، امشب هم با دو نفر قرار دارند، و آخر شب را هم با دوستانشان برنامه می گذارند. فکر می کنم برای متولدین این ماه هیچ هدیه ای از یک دستمال ابریشمی گلدوزی شده و یک بسته شکلات قلب شکل بهتر باشد. یک شاخه گل رزی که معشوقتان برایتان فرستاده است اصلاً خوشحالتان نمی کند. فکر می کنید لیاقت حداقل صدها شاخه گل را داشته اید! اصلاً دوست ندارید که جعبه شکلاتی را که هدیه گرفته اید را با کسی سهیم شوید. همه اش نگران این هستید که مبادا یکی به آنها ناخنک بزند یا گل هایتان را بو کند! به هر کسی که می شناسید کارت ولنتاین می فرستید: آرایشگرتان، معلم هایتان، بقال محل، پسر خاله ی بقال محل و...دوست ندارید هیچ کس این شب احساس تنهایی کند. برخلاف معمول شما اصلاً دوست ندارید که شب ولنتاین شام را بیرون صرف کنید. ترجیح می دهید یک شب رویایی را در خانه در کنار معشوقتان بگذرانید! اصلاً دوست ندارید برای کسی کارت ولنتاین بفرستید! اگر کسی بیشتر از آن چیزی که منظور شما بوده از آن کارت استنباط کند چه؟ به خاطر همین خودتان را به فراموشی می زنید که انگار یادتان رفته ولنتاین چه روزی است!
بوی گل شما را به عطسه می اندازد و اصلاً هم از شکلات خوشتان نمی آید! درعوض به نظرتان هیچ چیز برای ولنتاین بهتر از یک هدیه ی گران قیمت نیست! دوست ندارید از روال عادی زندگی بیرون بیایید. همان چای گیاهیتان را می خورید و اصلاً هم فکر نمی کنید خوردن کمی شکلات باعث شود که مثل بقیه شوید! عاشق اینجور مراسم ها هستید! اصلاً به امید همین روزها زندگی می کنید! فکر میکنید اگر هر روز زندگی ما آدم ها ولنتاین بود و همه به هم گل و شکلات هدیه میدادند، دنیا بهشت می شد!
تهیه و تنظیم :پایگاه اینترنتی پرشین وی مهشید سلام دوستای مهربون خوبید؟ ببینید اینا چقدر نازن قابل توجه دانشجویان عزیز:: در هنگاه شروع ترم دو هفته بعد از شروع ترم قبل از امتحانات میان ترم در طول میان ترم بعد امتحانات میان ترم ۷روز قبل از پایان ترم ۶روز قبل از پایان ترم ۵روز قبل از پایان ترم ۴روز قبل از پایان ترم اطلاع از برنامه ی میان ترم ۲روز قبل از پایان ترم ۱روز قبل از پایان ترم شب قبل از امتحان ۱ساعت قبل از امتحان در حین امتحان هنگام خروج از سالن امتحان و در اخر چطور بود؟ راستی یه مطلبی!!! مرسی که هستین موفق باشید مهشید... نمیدونم شاید اون روز رسیده باشه که بخوام از همه ی آدمهای دنیا انتقام بگیرم... از همه ی اونایی که راست میگن و اونایی که تظاهر به راستگویی میکنن ... اما تو چه گناهی کردی ؟! تویی که شاید به حقیقت دوست داشتن یه دختر لجباز و بی احساس رو با تمام وجودت حس کردی ... تویی که با هر کلامی سعی کردی که دلش رو بدست بیاری و با هر لبخندی اون رو مال خودت کنی ... تویی که با اشک هات باور های اون رو به شک انداختی .... نمیدونم خدا کجای دل من سنگ گذاشته که اینقدر بیتفاوت بهت از کنارت گذشتم .... کجای نگاهم رو حصار کشیده تا از دیدن چشمات محروم باشم خدایا کی گرمی دست هام رو زیاد کردی تا گرمای دست هاش رو احساس نکنم و کدوم فریاد رو تو گوشم گذاشتی که صداش رو نشنوم؟! خدایا کجای وجودم جای زخم مونده که اینطوری روی سیل اشک هاش پل زدم و گذشتم؟! جزای گناه دل شکستن چیه خدا جون ؟ نکنه یه روزی یه جایی دلم بد جور بشکنه و به درد نفرین دچار بشم؟ نکنه یه روزی مثل ابر بهار شبیه اون اشک بریزم و یکی به همین راحتی که من گذشتم از من بگذره؟! نه ... بخشیدن یه دل سنگی کار آسونی نیست ولی خدا جون تو به دلش بنداز که ببخشه ... میدونم که آدم بزرگیه ..مهربونه .. با محبته .. تو دلش هیچی جز یاد من و تو نیست پس بخاطر تنهایی خودم و خودت توی یه قلب پاک ازش بخواه که ببخشه ... دوستت دارم خدا جون مهشید.... آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها پیش فامیل مقابل آبروداری کنید میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟ با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور بی ادا و منت و هر گونه اطواری نبلوفر سلااام خوبید؟ چه خبرا؟ منم هی بد نیستم خوبم چند وقتی هست که گرفته ام سر کار و خونه و دوستام و .... نمیدونم چرا این روزا کسی زیاد تحویلم نمیگیره البته خودم که خیلی راضی هستم که کسی تحویلم نمیگره اما راستش اصلا خوشحال نیستم توی این چند روز دلتون نخواد یه خونه تکونی اساسی کردم تو دلم برای اولین بار توی زندگیم این کار و اساسی کردم... خیلی دوستایی رو که همیشه به یادشون بودم و اونا یادم نبودن همیشه از تو دلم پاک کردم... یه سری هم که مثل مهدیه و فری خانوم که دیگه متاهل شدن و بازم یادی نمیکننن اونا رو یه جایی کوچولو دادم بهشون و خلاصه دلم خالی تر از اونی که بود شد دیگه چقدر خوبه که دلم مال خودمه .... حالا اینا رو بیخیال ببینید یه متن طنز گذاشتم برید بخونید یه جورایی درس طنز ... شاید تا حالا جایی شنیده باشید و خونده باشید اما من میخواستم توی وبلاگ من هم باشه لطفا ضد حال نشید.... دوستتون دارم .. :: درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»! نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه! درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد! نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی! درس سوم:(این درس رو لطفا به + بودن و با حیا بودن خودتون ببخشید دیگه از دستم در رفت یکمی این سه تای آخری بیشرمانه شد ) يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»! نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی! درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت : نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد! درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی! نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد امروز سر کار بحث خرید کادوی ولنتاین بود دلم گرفت آخه نه تاحالا کادو خریدم نه کادو گرفتم نتیجه ی اخلاقی۱ :: من خیلی + هستم نتیجه اخلاقی ۲:: هیچکی منو دوست نداره قده سر یه سوزن مهشید جون خیلی دوستت دارم که انقدر خانومی موفق باشید مهشید خانوم گل دختر سلام دوستای گلم خوبید؟ خوش میگذره؟؟؟ این بار براتون چندتا عکس گذاشتم از زنان دوره ی قاجار و همسران ناصرالدین شاه البته عکس اول مال کبابی های اون دوره هست :: این عکسه هم ماله خانوم ها ی بالا شهری بوده (ظاهرا اون موقع هم پایین و بالا داشته والا نفهمیدم اینا زن هستن یا مرد به زیبایی خودتون ببخشید اینم که توضیح داره:: اینم گروه موزیسین هستن که خیلی بهتر از بقیه هستن ظاهرا اینا هم فکر کنم خانومای ناصر هستن اینا هم که زنان اندرونی ناصر هستن ایشون یکی از روشن فکر های اون زمان هستن روشن فکرها همیشه همه جا حرف اول رو میزنن اینم یه خانوم هست آقا نیست چطور بود؟؟ موفق باشید... مهشید... سلام به همه ی دوستای گلم این ایام عاشورایی رو به همه ی شما عزیزان تسلیت میگم راستش به مناسبت این ایام یه سرچی توی گوگل زدم و در مورد عاشورا یکمی تحقیق کردم به چیز خیلی جالبی که برخوردم تحریفات عاشورایی بود از نوشته ها ی شهید مطهری یکمی ش رو خوندم و خالی از لطف ندیدم که توی وبلاگم نباشه گفتم بزارم شما ها هم بخونید اینایی که میان و بالای منبر مینشینن و هدفشون فقط در آوردن اشک مردمه همین و بس بخونید و یکمی منطقی تر به حرفهاشون گوش بدین ... این حق من و شماست که بی دلیل و مدرک معتبر چیزی رو قبول و باور نکنیم با اجازه بریم سر اصل مطلب:: نمونه دیگر اربعین است. اربعین که می رسد، همه این روضه را می خوانند و مردم هم خیال می کنند اینطور است که اسرا از شام به کربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات کردند و امام زین العابدین با جابر ملاقات کرد. در صورتی که به جز در کتاب لهوف که آن هم نویسنده اش یعنی سیدبن طاووس در کتاب های دیگرش آن را تکذیب و لااقل تایید نکرده است؛ در هیچ کتاب دیگری چنین چیزی ذکر نشده است و هیچ دلیل عقلی هم آن را قبول نمیکند. ولی مگر می شود این قضایایی را که هر سال گفته می شود از مردم گرفت؟! جابر اولین زائر امام حسین (ع) بوده است و اربعین هم جز موضوع زیارت امام حسین (ع) هیچ چیز دیگری ندارد. موضوع، تجدید عزای اهل بیت نیست، موضوع آمدن اهل بیت به کربلا نیست، اصلا راه شام از کربلا نیست، راه شام به مدینه، از همان شام جدا می شود.
آن چیزی که بیشتر دل انسان را به درد می آورد این است که اتفاقا در میان وقایع تاریخی کمتر واقعه ای است که از نظر نقل های معتبر به اندازه حادثه کربلا غنی باشد. من در سابق تصور می کردم که اساسا علت این که این همه دروغ در این واقعه ایجاد شده برای این است که وقایع راستین را کسی نمی داند که چه بوده است، بعد که مطالعه کردم دیدم اتفاقا هیچ حادثه ای در تاریخ های دور دست مثل سیزده، چهارده قرن پیش به اندازه حادثه کربلا تاریخ معتبر ندارد. مورخین معتبر اسلامی از همان قرون اول و دوم قضایا را با سندهای معتبر نقل کردند و این نقلها با یکدیگر انطباق دارند و به یکدیگر نزدیک هم هستند و یک قضایایی در کار بوده است که سبب شده جزئیات این تاریخ بماند. یکی از چیزهایی که سبب شده که متن این حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود این است که در این حادثه خطبه زیاد خوانده شده است. در آن عصرها خطبه حکم اعلامیه در این عصر را داشت. همان طور که در این عصر در جنگ ها مخصوصا در وقایع، اعلامیه های رسمی بهترین چیزی است که متن تاریخ را نشان بدهد، در آن زمان هم خطبه ها این طور بوده است، لذا خطبه زیاد است. چه قبل از حادثه کربلا و چه در خلال آن و چه خطبه هایی که بعد، اهل بیت در کوفه، در شام و در جاهای دیگر ایراد کردند. و اصلا هدف آنها از این خطبه ها این بود که می خواستند به مردم اعلام کنند که چه گذشت و قضایا چه بود و هدف چه بود و این خودش یک انگیزه ای بود که جریانات نقل شود. تواریخ معتبر این قضیه را نقل کرده اند که در شب عاشورا امام علیه السلام اصحاب خودش را در یک خیمه ای «عند قرب الماء[۱) یا نزدیک آن خیمه جمع کرد و آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را به آنها القاء کرد.
در این خطبه امام به طور خلاصه به آنها می گوید شما آزاد هستید. امام نمی خواست کسی خودش را برای ماندن مجبور ببیند، و یا حتی کسی خیال کند به حکم بیعت لازم است بماند. لذا می گوید همه شما را آزاد گذاشتم، همه یارانم، خاندانم، برادرانم، فرزندانم، برادر زاده هایم، اینها جز به شخص من به کس دیگری کار ندارند، شب تاریک است و از این تاریکی استفاده کنید و بروید و آنها هم قطعا با شما کاری ندارند. در اول هم از اینها تجلیل می کند و می گوید منتهای رضایت را از شما دارم، اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، اهل بیتی بهتر از اهل بیت خودم سراغ ندارم. اما همه آنها به طور دست جمعی می گویند آقا مگر چنین چیزی ممکن است، جواب پیغمبر خدا را چه بدهیم، وفا و انسانیت کجا رفته است، محبت و عاطفه کجا رفته و آن سخنان پر شوری که آنجا فرمودند که واقعا دل سنگ را آب می کند، یعنی انسان را به هیجان می آورد.
یکی می گوید مگر یک جان هم ارزش این حرف ها را دارد که کسی بخواهد فدای شخصی مثل تو بکند، ای کاش هفتاد بار زنده می شدم و هفتاد بار خودم را فدای تو می کردم. آن یکی می گوید هزار بار، دیگری می گوید ای کاش امکان داشت با این جانم بروم و آن را فدای تو کنم، بعد بدنم را آتش بزنند، خاکسترش کنند، آنگاه خاکسترش را به باد بدهند و باز دو مرتبه مرا زنده کنند، باز هم ... .
اول کسی هم که به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد هم بنی هاشم. همین که این سخنان را گفتند، امام مطلب را عوض کرد و از حقایق فردا قضایایی را گفت، به آنها خبر کشته شدن را داد که همه اصحاب آن خبر را مثل یک مژده بزرگ تلقی کردند. همین جوانی که این قدر به او ظلم می کنیم و آرزوی او را دامادی می دانیم، سوالی کرد که در حقیقت خودش گفته است که آرزوی من چیست. وقتی که جمعی از مردان در مجلسی اجتماع می کنند یک بچه سیزده ساله در جمع آنها شرکت می کند، پشت سر مردان می نشیند. مثل این که این جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر می کشید که دیگران چه می گویند، وقتی که امام فرمود همه شما کشته می شوید، این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه؟ آخر من بچه هستم شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته می شوند و من هنوز صغیرم. لذا به آقا عرض کرد: «و انا فی من یقتل»؛ آیا من هم جزء کشته شدگان هستم؟ حال ببینید آرزو چیست؟ امام فرمود من از تو یک سوال می کنم، جواب من را بده بعد من جواب تو را می دهم. من این طور فکر می کنم که آقا مخصوصا این سوال را کردند و این جواب را شنیدند تا سندی شود برای آیندگان که فکر نکنند این جوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد و نگویند این جوان در آرزوی دامادی بود، و دیگر برایش حجله درست نکنند، و در حق او جنایت نکنند. لذا آقا فرمود که اول من سوال می کنم «کیف الموت عندک»؛ پسرکم، فرزند برادرم، اول بگو که مردن و کشته شدن در ذائقه تو چه مزه ای دارد. فورا گفت: «احلی من العسل»؛ از عسل شیرین تر است. یعنی برای من آرزویی شیرین تر از این آرزو وجود ندارد. منظره چقدر تکان دهنده است، این موارد است که این حادثه را، یک حادثه بزرگ تاریخی کرده است و ما باید این حادثه را زنده نگه داریم. چون دیگر نه حسینی پیدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسنی . این است که این مقدار ارزش می دهد که بعد از چهارده قرن اگر یک چنین حسینیه ای[۲ به نامشان بسازیم کاری نکرده ایم. وگرنه آرزوی دامادی داشتن که این حرفها را نمی خواهد، همه بچه ها آرزوی دامادی دارند، آرزوی دامادی داشتن که، وقت صرف کردن و پول صرف کردن نمی خواهد. حسینیه ساختن و سخنرانی نمی خواهد. ولی اینها جوهره انسانیت هستند، مصداق «انی جاعل فی الارض خلیفه» هستند. اینها بالاتر از فرشته هستند. امام بعد از گرفتن این جواب فرمود: فرزند برادرم تو هم کشته می شوی. «بعد ان تبلوا ببلاء عظیم»؛ اما جان دادن تو با دیگران خیلی متفاوت است و یک گرفتاری بسیار شدیدی پیدا می کنی. لذا روز عاشورا پس از آن که با چه اصراری اجازه رفتن به میدان را گرفت، از آنجا که بچه است، زرهی متناسب با اندام او وجود ندارد، خُود مناسب با سر او وجود ندارد، اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد. لهذا نوشته اند عمامه ای به سر گذاشته بود «کانه فرقه القمر» همین قدر نوشته اند به قدری این بچه زیبا بود که دشمن گفت مثل یک پاره ماه است.
بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت برگ گل سرخ را باد کجا می برد راوی گفت نگاه کردم دیدم که بند یکی از دو کفش هایش باز است و یادم نمی رود که پای چپش هم بود. از اینجا معلوم می شود چکمه پایش نبوده است. نوشته اند امام در خیمه ایستاده بود و لجام اسبش به دستش بود، معلوم بود منتظر است که یک مرتبه یک فریادی شنید، نوشته اند کسی نفهمید که امام با چه سرعتی مثل یک باز شکاری روی اسب پرید و حمله کرد. آن فریاد، فریاد "یا عما"ی قاسم بن الحسن بود. آقا وقتی به بالین این جوان رسید در حدود دویست نفر دور این بچه را گرفته بودند. امام که حرکت کرد و حمله کرد آنها فرار کردند و یکی از دشمنان که از اسب پایین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند؛ خودش در زیر پای اسب رفقای خود پایمال شد. آن کسی را که می گویند در روز عاشورا در حالی که زنده بود، زیر سم اسب ها پایمال شد، یکی از دشمنان بود نه حضرت قاسم. به هر حال حضرت وقتی به بالین قاسم رسیدند که گرد و غبار زیاد بود و کسی نمی فهمید قضیه از چه قرار است. وقتی که این گرد و غبارها نشست، یک وقت دیدند که آقا بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.
این جمله را از آقا شنیدند که فرمود:«عزیز علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک»؛ یعنی برادرزاده، خیلی بر عموی تو سخت است که تو او را بخوانی، ولی نتواند تو را اجابت کند، یا اجابت بکند، اما نتواند برای تو کاری انجام بدهد. در همین حال بود که یک وقت فریادی از این جوان بلند شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
میدونم خیلی زیاد شد اما بد نیست که این چیز هارو بدونیم
موفق باشید
از سایت برنا نیوز و تبیان هم ممنونم
مهشید......
************************************
پاورقی::
۱ معلوم می شود یک خیمه ای بوده است که اختصاص به مشک های آب داشته و از همان روزهای اول آب ها را در خیمه جمع می کرده اند. ۲ لازم به تذکر است که چون سخنرانی در حسینیه ارشاد بوده است، مقصود استاد از حسینیه، حسینیه ارشاد است سلام سلام صد تا سلام به دوستای جدید و قدیمی خیلی وقته که من ننوشتم دلم واسه همتون تنگیدهههههه ولی سعی میکنم از این به بعد بیام پیشتون و مهشید جون گلم رو تنها نذارم اولین آپ بعد از مدتها را با یک نوازنده معروف شروع می کنم خیلی جالبه حتما بخونیدش من وقتی خوندم کلی تو فکر رفتم که خدایا چرا ما آدما خیلی چیزا رو راحت از کنارش رد میشیم در حالیکه برای بدست اوردن همون موقعیت از دست رفته باید کلی تلاش کنی. امیدوارم از این مطلب لذت ببرید. در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند. در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت. هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد. جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود. این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود. نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟ یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ، چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟ نیلوفر دیشب یکی از دوستام پرسید که اگه الان خدا بهت میگفت هر چی دوست داری بگو تا من همین الان بهت بدم تو از خدا چی میخواستی؟! هر چی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید هول شده بودم انگار واقعا خدا ازم خواسته بود و همین یه فرصت بود... تا چند لحظه ی قبلش آدمی بودم با کلی آرزو اما الان همش یادم رفته... حالا که ۲۴ ساعت از اون موضوع گذشته و دارم بهش فکر میکنم میگم : کاش آرزو میکردم خدا یکمی انسانیت ... فهم و شعور ... چشم و رو ... درک... عقل ... و .. فقط از هر کدوم یکمی به یه آدم واقعا نفهم میداد انقدر ما مشکل نداشتیم ... چقدر از دست اون آدم خسته شدم .... نمیدونم چرا خدا کاری نمیکنه ... یه حرکتی یه چیزی ... خیلی داره بهش خوش میگذره از همه ی کاراش خسته شدم.... کاش میشد میمردم راحت .... کاش دیشب مرگ رو آرزو میکردم ... مهشید... سلام دوستای گلم ... خوبید؟ خوش گذشت؟! امروز که ۲ دی ماه بود به من خیلی خوش گذشت راستش از در و دیوار سوژه برای خنده میریخت و از طرفی هم که در رحمت خدا باز بود حسابی ... بگذریم ولی در کل امروز خیلی بهمون خوش گذشت ... هم تو مطب هم قبل مطب فکر نکنم وقت کنم بیام آپ کنم چون خیلی سرم شلوغه ....ببخشید... میخوام یه چند تا تولد رو تبریک بگم به دوستای گلم اولیش رویاس که اول دی تولدش بود تازه گی ها باهاش آشنا شدم ... خیلی دختر خوبیه .... نمیدونم چی باید بگم اما رویا جون تولدت مبارک الهه ی نازم تولد تو هم مبارک دوستت دارم عزیزم .... این دوستم خیلی شیطونه کلی دوستش دارم... در آخرم که فائزه گلم یه دنیا دوستم داره ببینید چقدر دوستام و دوست دارم دوستتون دارم ... مهشید.... چقدر دلم میخواست الان وسط یه جنگل بودم پر از درخت های بلند جنگلش همیشه روز بود و نور خورشید هر لحظه بین برگ درختا قایم موشک بازی میکرد دلم میخواست وسط اون جنگله یه کلبه ی چوبی بود با وسایل چوبی با قاشق های چوبی ... دلم میخواست یه تاب بین درختا درست میکردم و با گنجشک ها تاب بازی میکردم ... دوست داشتم سبد کوچولوم رو بر میداشتم و میرفتم توی جنگل برای خودم میوه میچیدم میچرخیدم مثل توی قصه ها ... میخوام تنها باشم ...تنهای تنها .. بدون تو حتی تو و خیالت هم دیگه آرومم نمیکنه خیلی وقته که دیگه حتی دلم تورو هم نمیخواد ... با این حال خیلی وقته که دلم برات تنگ شده برای چشمای بارونیت برای خنده هات ... میخوام دور باشم دور از این دنیای الکتریکی دور از این دنیای رباطی دور از همه ی این ها شاید اون طوری بتونم بهتر راجع بهت تصمیم بگیرم .... دلم نمیخواد توی زندگیم کم رنگت کنم اما انگار دیگه داری فراموش میشی ....
چقدر خوشم میاد از اونایی که قلمشون بی ریا و قشنگه به دل همه میشینه و همه دوست دارن .... اما من استعدادش رو ندارم مهشید .... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امیدوارم شب یلدا به همه خوش گذشته باشه... به من که بد نگذشت کنار خاله ها و دختر خاله ها و حافظ و ... خیلی خوب بود کلی شیطونی کردیم ... خوبید؟ عیدتون مبارک .... امیدوارم که به همه ی شما این چند روز تعطیلات خوش بگذره ... دیدید بالاخره برف اومد فقط اومدم عید رو به همه ی شما دوستای گلم تبریک بگم و یه حال و احوالی کرده باشم .... If someone loves you, love them back unconditionally, not only because they love you, but also because they are teaching you to love and open your heart and eyes to little things. Make every day count. Appreciate everything that you possibly can, for you may never experience it again. مهشید A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z کلا که کپیه مطلب از نویسنده خواهش میکنم من رو ببخشه نویسنده: نمیدونم موفق باشید مهشید بدان که در خیال و اندیشه ی من تویی نه همین شب که همه شب ها تویی تو دلم تویی اون رو با کسی آشنا نکردم تا قیامت هم من تورو از خودم جدا نکردم و بدان که شاید چیزی نمیگم ولی شبها تا سحر منتظرت میمونم به خدا محاله به یادت نباشم زیر آسمون پر ستاره یادت نباشم کاش میشد کنارم میموندی دستم رو تو دستت میفشردی کاش میدونستی دلم برات تنگ هست به اندازه ی فاصله ای که بین من و تو هست مهشید ....
سلام به همه ی دوستای عزیزم خوبید؟!! من که همچنان عالی هستم اما راستش رو بخوایید یه کمی ناراحتم خوب خوشم نمیاد کسی بهم دستور بده مخصوصا کسی که اصلا کارش با کار من یکی نیست دلیل نمیشه که چون از همه اینجا کوچکترم بهم زور بگن که دیروز توی مطب داشتم کارم رو انجام میدادم .... خانوم منشی از سر میزش بلند شده اومده توی اتاق ما دستگاه رو از من گرفته جلوی 3-2 تا مریض به من میگه تو نمیخواد این مریض رو US بکشی تو نمیتونی قشنگ نگاه کن ببین چی کار میکنم... همکارم گفت خودش بلده کارکنه تا الان پس کی این کارارو انجام میداده گفت نه صدای دستگاه داره میاد همکارم هم گفت مریض قبلی رو من کارش رو انجام دادم که صدای دستگاه اومد بعدشم که من همیشه اینجام کارش رو درست داره انجام میده مشکلی نداره اونم گفت به هر حال که بلد نیستی حواست رو جمع کن خیلی ناراحت شدم از رفتارش.... از کارش نه اما رفتارش خیلی ناراحتم کرد خیلی باهام لجبازی میکنه در صورتی که من اصلا کاری ندارم بهش ُاینجور آدما خیلی اذیتم میکنن .... خنگ حسادت داره چشماشو در میاره ازش خوشم نمیاد .... اما خیلی داره روی اعصابم راه میره کاش همش همین یه مورد بود .... فقط امیدوارم که کار به جایی نرسه که بخوام تلافی کنم .... بیخیال .. خیلی دلم میخواست اینارو به یکی بگم اما کسی نبود ... این روزها یکمی احساس تنهایی زیادی میکنم... یه جوری شدم خیلی هم ضعیف شدم و دارم کچل میشم با اجازتون چند وقت دیگه شمایید و مهشید کچل دو سه روز این جوریم میدونم خوب میشما.. اما باز حساسیت نشون میدم راستی گلای نازم عیدتون مبارک چقدر شماها خوبید اخه ! ها ! چرا!؟ یه خبر تازه براتون دارم وبلاگ جدیدم رو برید ببنید راستش حال و هوای اینجا به بحث های فلسفی و روانشناسی و... نمیخوره حالا برید ببینید لذت ببرید این جا همون دوستداشتنی هاست که بود یه شعر براتون میگذارم اما وقت نکردم ترجمه ش رو براتون تایپ کنم این یه بارو ببخشید چون وقتم کمه به ترجمه نمیرسم دوستتون دارم خیلی زیاد میخواد خوشتون بیاد میخواد نیاد سلام به دوست گلم که داره میخونه خوبی قشنگم قانون جذب به من میگه هیچ وقت خوب نباش بلکه عالی باش خوب حالا چطوری؟ من که عالیم چی کارا کردی ؟! من که با آپ قبلی خیلی شاد شدم اگه بدونید چه استقبالی داشت حیف که اجازه نداشتم نظرات رو برای همه بگذارم (البته۲-۱ تاش رو با اجازه ی خودم عمومی کردم میگم بیایید با هم دوستای خوبی باشیم به جای نظر خصوصی گذاشتن عمومی بگذاریم که من مجبور نباشم نظرای قشنگتون رو حذف کنم ببخشیدا البته ... این جاست که باید بگم خیلی خوشحالم چون با تو هستم تویی که خیلی دوستت دارم تویی که تازه اومدی و تویی که چند سالی هست اینجایی باور کن که قلبا دوستت دارم عزیزم وقتی میخوام بیام بنویسم انقدر انرژی دارم که خدا میدونه انقدر حرف برات دارم که نگو اما الان دیگه باید رفت سر اصل مطلب
قانون جذب ::: اینکه چی هست وکجا بوده و تو باید چی کارکنی همه ی ما قبلا این قانون رو تجریه کردیم خواه آگاهانه خواه ناآگاهانه تا به حال شده که گاهی آنچه که بهش نیاز داری ،ناگهان از جایی که انتظارش رو نداری سر برسه مثل یک تلفن... یا روبه رو شدن با فردی در خیابان یا خیلی اتفاقاتی دیگه شبیه به این ها!!! تمام این اتفاقات دال بر قانون جذب در زندگیته حتما تا به حال هم شده که از افرادی شنیده باشی که به طور مکرر درگیر مناسباتی بد میشوند که از درو دیوار براشون بد شانسی و بدبختی میباره قانون جذب برای این دسته از افراد هم کارمیکنه قانون جذب تمام درخواست ها رو به تو تحویل میده. گلم این چندتا لغت و اصطلاح رو به خاطر داشته باش به 2 دلیل: 1- اینکه نوعی تعریف و توصیفی از این قانون زیباست 2-اینکه توی نوشته هامون و کلا حرفهایی که باهم خواهیم داشت ازشون استفاده میکنیم
*** پیش بینی نشده *** همزمانی *** نعمت نامنتظر *** تصادفی *** قضا و قدر *** شانسی *** منظور شده *** وقوع ناگهانی *** کارما حالا کار من و تو چیه اینکه بتونیم یاد بگیریم تا ازش خوب استفاده کنیم اینکه بتونیم یاد بگیریم چطوری بهترین ها رو همون طور که میخواییم داشته باشیم
نمیخوام خیلی آپ های طولانی داشته باشم تا حوصله ات سر بره... کم کم باید همه جا میرسیم دیگه زود به زود میام تا اینجارو داشته باش تا بعد موفق باشی عزیزم دوستت دارم مهشید
![]()
.... یک ماه فرصت خواستی و منم فرصت دادم اما تو ....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)
![]()
![]()
خواستنی از جنس آتش اشتیاق , سوزان و ملتهب , مثه نیاز یه ماهی به آب برای حیات. عین نیاز زندگی به امید برای نبریدن و تلاش.حسی که تو رو به ادامه دعوت می کنه , تشویقت می کنه و بهت انرژی می ده. چیزی که برای خواستنش تردید نداری , اون طور می خواهی که نرسیدن بهش برات زجره , رنجه , عذابه, و رسیدن بهش واست بالاترین شوق و لذتی که می تونی تصور کنی. هر چیز نهایی داره , بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی داره. بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی واسه دریافت خواسته ات بپردازی ؟ از چه چیزارزشمند و عزیزی واسه رسیدن بهش می گذری و مایه می ذاری؟واسه رسیدن به همو ن رویای شیرینی که نمی تونی فراموشش کنی , نمی تونی جاشو با هیچی پر کنی . اون چیز مقدس و عزیزی که قلب و روح و جسم و تموم وجودت خواهش رسیدن به اون خواسته است. چند بار ناخواسته تو محاصره ابرهای تیره تردید و نا امیدی صدای تو گوشت زمزمه کرده , افسوس ,حیف که نمی شه , کاش ممکن بود, اما ممکن نیست. همون صدایی که گاهی جرات تلاش و تجربه ثمره تلاشتو ازت می گیره.و یه روز ممکنه به خودت بگی و ببینی , تحت تاثیر اون صداها نا خوانده , تو از یاد بردی . خواستنی که از عمق وجود باشه , نتونستن و نشدن سرش نمی شه , مگه بچگی هاتو از یاد بردی, که وقتی یه عروسک یا یه ماشین پشت ویترین اسباب بازی فروشی چشمتو می گرفت هیچ منطقی پاهای معصومت واسه گذشتن از اون خواسته مردد نمی کرد.
تو اون عروسک یا ماشین رو می خواستی , اون طور می خواستی که هیچ منصرف نمی شدی. اون طور پاش وامی ستادی که صاحب اول و آخرش فقط خودت بودی!
چطوری اون لحظه نمی شه و نمی تونم و حالا بعدا پدر و مادرت رو نمی فهمی و قبول نمی کردی؟
اون طور اونو نی خواستی که نشدن برات بی معنی بود. تکان نخوردن و سفت و سخت استادن و پافشاریت جلوی اون اسباب بازی تا لحظه که بهش برسی رو از یاد بردی؟چطوری یادت رفته خواستن, نتوانستن رو نی پذیره, اشتیاق رسیدن به یه آرزوی قلبی نتونستن و نشدنو نمی فهمه , خواستن فقط یه معنی داره اونم توانستنه؟!!چطور شد که امروز ما بدون این که متوجه بشویم. نخواستن رو با نتوانستن عوضی گرفتیم؟ چون به درستی پی نبردیم اون جا که نتوانستیم به سبب این بود که واقعا نخواسته بودیم. اگر فقط بخوای و باور کنی که بهش می رسی کل قانونمندی های کائنات همسو با تو می شه.خواستن به تو نیرو و انرژی می ده که تموم درهای بسته رو به روت باز می کنه و تو رو با تلاشی تجهیز می کنه که با قدرتی عظیم فقط رو یه نقطه متمرکز شده که بی شک تو رو به کامیابی می رسونه مهم ایمان و اعتقادت به خواستته , خواستن رویایی که فکر رسیدن بهش , عشق و تقلا و تلاش رو در تو زنده و صد برابر می کنه همون که تو رو مشتاق تلاش می کنه.
اگه چیزی که تو رو به تلاش کردن تشویق می کنه همون شعله داغ اشتیاقه , دیگه هیچ مانعی تو رو نمیترسونه , هیچ نگرانی دلت رو نی لرزونه , همه خواسته هات توی یه هدف جمع می شه او هدف اولویت اول و شماره یکی که همه چیز تابع اونه. و اگه چیزی هست که این جور می خوایش و این قدر برات عزیزه هیچی مانع رسیدنت به اون نمی شه.هیچ قدرتی تاب ایستادن مقابل خواسته قلبی تورو نداره. اگه عشقت به آرزو و هدفت در اون حد متعالی و بالای خودشه , اگه آرزوی رسیدن به خواسته ات اون طور تو رو بی تاب و بی قرار می کنه که شب و روز بهش فکر می کنی , از همین حالا تو رو می بینم که به خواسته ات رسیدی و اگه بهش نرسی مقصر فقط خودتی.هر چه خواسته تو متعالی و بزرگ تر باشه باید بهای بیشتری روی براش بپردازی پس اگه به خواسته ات نرسیدی یا اون قدر برات ارزش نداشت و نمی خواستیش که همپای بهاش براش خرج کنی و سختی و رنجش را واسه رسیدن به گنجش به جون بخری یا تو روزمرگی و بطالت زیر خروارها یاس و ترس دفنش کردی و واسه تبرئه خودت وقتی یادش افتادی فقط سری از افسوس تکان دادی و گفتی افسوس که رویای من شدنی نبود. یادت باشه هیچ قدرتی غیر از خودت نمی تونه مانع رسیدن به خواسته هات بشود. وقتی با بی رحمی به نا امیدی و یاس اجازه می دی رویا تو را ازت بدزده و با خودش ببره وقتی خودت واسه دفاع از رویات جلوی ترس هات نمی استی از کی توقع داری برات این کار رو بکنه ؟ وقتی اون خواسته برات اون قدر ارزشمند نبوده که بهای لازم رو بپردازی چطوری توقع داری اونو به رایگان و به سادگی به دست بیاری و به سادگی طعم شیرین رسیدن به آرزوی قلبیتو بچشی؟
و چه غم انگیز است کهیه عمر فقط به خاطر ترس تو زندگی در جا بزنی که اصلا دوستش نداری , اون زندگی ای که با روحیات و خواسته ات تو هیچ تناسبی ندارد و فقط به خاطر این که جسارت ترکشو نداری به خاطر این که جسارت کنار گذاشتن ترستو از یاد بردی و به طعم تلخ اشتباه عادت کردی تحملش می کنی.کی یادت داد معنی زندگی محدود به تکرار عادت هاست؟ اخرش چی؟ جاذبه این تکرارهای بی اراده حداکثر تا چند سال دیگه دوام دارد؟ بالاخره تاریخ انقضا اونم می رسه؟ گاهی به سبب ترسی که بهش چسبیدیم حتی متوجخ نیستیم ترس از یه اتفاق ممکنه خیلی وحشتناک و زجر اور رخداد اون اتفاق باشه و مثه یه عمر تحمل رنج واقعی به خاطر ترس از رنج احتمالی اینده کسی چه می دونه اگه با تموم وجودت برای رسیدن به رویات تلاش کنی چی پیش می آید؟ یه نگاه به دیروزت بنداز, اگر راضیت کرد جا پای دیروزت بذار اگه غمگینت کرد , اگه اون قدر رنجت می ده که حتی دلت نمی خواد به مرورش برپردی دیگه اشتباه دیروز رو تکرار نکن.
اگه دیروز و امروز و فردات تو سیاهی و غم و غصه مثل همن , کوتهی از خودته که هنوز به خودت نیومدی و هوشیار نشدی و نخواستی و فقط نخواستی تا بتونی به بهترین ع تغییرش بدی زندگی بی لطفی که فقط از سر عادت به تکرارش ادامه مشغولی ارزش زندگی کردن داره؟تنها فاصله تو با بزرگ ترین رویا ها و عزیزترین آرزوها ت فقط خواست و اراده خودته! چ.ن خواسته عمیق و قلبی تو به پشتوانه بیشترین تلاشت عامل شکوهمندترین تغییرات مثبت زندگیته تا کی نرسیدن به آرزو های قشنگتو گردن نتونستنی ها می ندازی ؟ کافیه با خودت روراست باشی کلاهتو قاضی کنی ببینی نخواستی یا نتونستی
مهسید......
برخي از اين نامها:![]()
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
به به به به![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با با جون تولد مهشیییییییییییییییییییییییییییییییید جووووووووووووووووونه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بووووووووووس![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چقدر خنده داره که صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه
چقدر خنده داره که وقتی میخوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت
چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه از كتاب آسماني سخته اما
چقدر خنده داره که همیشه سعی میکنیم توی یک کنسرت یا
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت
چقدر خنده داره که شایعات روزنامهها رو به راحتی باور میکنیم
چقدر خنده داره که بعضی از مردم میخوان هر طور دوست دارن
چقدر خنده داره که وقتی یه اس ام اس خنده دار برای ما
خنده داره, اینطور نیست؟
فرمانده: پس این سربازه ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !)
کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن
ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی
...
صبحانه:
وا...اقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچه ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفغ میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم
...
بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)
فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه ...
آره، تازه پاره هم میشه ...
وای وای خاک میره تو دهنمون ...
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...
...
ناهار
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمی خورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی کنم، حالا واسه تو..
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد
...
بعد از ناهار
فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد ، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه ها گم میشود...
هوووو....بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری...
بی آبرو گمشو بیرون...
وای نامحرم...
کثافت حمال...
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!!)
...
بعد از ظهر
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.
...
شب در آسایشگاه
یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!
فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا
به هیچ چی نگاه نمی کنی .
بهت تنه می زنن .
بهشون تنه می زنی .
بوی عطر آشغالشون رو تحمل می کنی .
می خندن ، زر می زنن ، جیغ می زنن ؛ دود سیگار حوالت می دن , هیچی نمی گی , رد می شی .
داری یخ می بندی
دلت می خواد بری یه جای گرم ....
از بین پسرای قد بلند و موهای ژل زده شون رد می شی .
از لابه لای دخترای خوشگل و خنده های بلندشون می گذری .
هیچکس بهت نگاه نمی کنه .
هیچکس حست نمی کنه .
توی این دنیا هیچکس درکت نکرده ... هیچکس .
تنهایی واست شده یه عادت .
یه عادت تکراری ... یه عادت تلخ و سیاه .
تند و تند قدم بر می داری .
دل کوچیکت تاپ تاپ می زنه ... یه روزگاری عاشق بودی و حالا ....
بلاخره اونو از دور می بینی .
گرم می شی .
حس می کنی خود خودشه .
همونی که منتظرش بودی .
اونم تنهاست .
مثه خودت .
بهت نگاه می کنه .
بهش نگاه می کنی .
اون میاد جلو ... تو وامیستی و اومدنشو نگاه می کنی .
رخ به رخت وامیسته ... چشای سیاهشو توی چشات می دوزه .
همونجا عاشقش می شی .
دستای کوچیکشو می گیری توی دستت .
دستای سردت داغ می شه .
لبخند می زنه ... تو هم می خندی .
برای شام دعوتش می کنی .
اونم با یه لبخند قبول می کنه .
هر دو تند و تند از لا به لای آدمای گیج و بی مصرف رد می شین .
یه رستوران شیک رو نشون می کنی .
تو جلوتر می ری ... اونم کمی آرومتر پشت سرته .
امشب چه شب خوبی می تونه باشه .
همه غم و غصه هاتو فراموش می کنی .
یهو یه صدای وحشتناک تو رو به خودت میاره .
تلپ .....
بر می گردی .
خشکت می زنه ... بدن له شده اونو می بینی که روی زمین پخش شده .
می خوای داد بزنی نعره بکشی ... ولی فقط اشکه که از توی چشات می زنه بیرون .
لاستیک دوچرخه رد خون اونو تا چند متر اونطرفتر با خودش می بره .
ایندفه هم عشقتو از دست می دی .
مثه خیلی دفه های دیگه .
هنوز برق چشای درشت و سیاهشو جلوی چشات حس می کنی .
بغض توی گلوت می شکنه .
بلند بلند گریه می کنی وبا تموم وجود داد می زنی :
- من نمی خوام سوسک باشم .
خصوصیات دانشجویان دختر:
ترم 1- اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پ- س – ر یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها ERRORمیدهد! چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند.و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند! {پیشنهاد میکنم که در دختران ترم یکی (صفری) به دنبال GF نباشید چون اولاً پا نمدهند و ثانیاً اگر حتی یکی از این دختران برای دوستی پا بدهد(یکی در هر 10 میلیون سال)همه به شما به چشم یک همجنس باز نگاه خواهند کرد!} فقط برای عملیات قضای حاجت به WC می روند.طولانی ترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه تا خانه می باشد.به پسران همکلاسی به چشم خواستگار نگاه می کنند.تمام کتب ترم اول را می خرند و با دقت جلد میگیرند.سوژه خنده دانشجویان ترم بالایی هستند. وقتی به آنها سلام میکنید به چشم یک مزاحم خیابانی به شما نگاه میکنند!(بی جنبن دیگه!!!) درفاصله بین کلاسها نان و پنیر دستپخت مادر را میل میکنند تا انرژی بگیرند!
ترم 2 – همچنان قادر به ساختن کلمات معنی دار نمیباشند!متوجه میشوند به غیر از آنها افراد دیگری نیز به اسم دانشجو تو این مملکت هستند! به مقداربسیار ناچیز از قطر ابروها کاسته میشودولی سیبیل جزیی از اعضای ثابت بدن می باشد..سر کلاس متوجه موجوداتی عجیب و غریب میشوند اما اسم آنها را نمی دانند.کماکان مسیر دانشگاه تا خانه بدون هیچ کم و کاستی طی میشود.نیمی از کتاب های ترم را میخرند و نیمه دیگر را از کتابخانه میگیرند.
اگر به آنها سلام کنید در جواب زمزمه نامفهومی میشنوید با این مضمون:سلام علیکم ورحمة الله و برکاته! دو- سه بار از جلوی تریای دانشکده رد میشوند اما جرأت داخل شدن را ندارند!(استغفرالله)
ترم 3 - به معنای واژه پسر پی می برند و با ماهیت آن موجودات عجیب و غریب آشنا می شوند.به این نکته حیاتی پی می برند که تنها استفاده WC قضای حاجت نیست!!!سوژه خنده پیدامیکنند . همه کتابها را از کتابخانه می گیرند و متوجه میشوند که تا 4 جلسه میتوانند سر کلاس غیبت کنند.می فهمند که شهر خیلی بزرگ است و غیر از خانه شان جاهای دیگری هم دارد! تریا دانشکده تبدیل به پاتوق آنها میشود.در جواب سلام شما میگویند سلام!
ترم 4 – با واژه BF آشنا میشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نیستند.ابروها نازکمیشودوسیبیل ناپدید!در ساعت های استراحت بین کلاسها و حتی وسط کلاس ها به WC میروند!همیشه در دانشگاه از قسمتهای ''پر پسر'' عبور میکنند.شروع میکنند به پرسیدن آدرس از پسرای خوش تیپ دانشگاه!(نکته:اگر دیدید که جلوی در آموزش یه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسید پس: 1- دختره ترم 4 درس میخونه.2-شما خوشتیپید!.3 – یالامخشو بزن دیگه چلمن!)شروع میکنن به نوشتن جزوه !هر 2-3 شب یکبار به خانه میروند برای حاضری و به خاطر غر زدنهای مامان بابا.(خوب پدر مادرن دیگه دلشون تنگ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید!) و تعویض لباس و بقیه روز ها خونه دوستشون درس میخونن!(آره جون خودت .بیچاره پدر ,مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسراست!!!!) در جواب سلام شما میگویند:سلام.چطوری؟خوبی؟
ترم 5 –یکی از این موجودات خوش خط و خال (BF ) را بدست می آورند اما چون تازه کار هستند بامبول های زیادی سرشان پیاده میشود!اصلاً سرکلاسها نمی روند و از دانشگاه فقط با WC کار دارند!چون BF دارند دیگه احدی را تحویل نمیگیرند و درست مثل ترم یک میشوند( چون این دفعه
فکر میکنن فقط خودشونن که BF دارند و آسمان باز شده این پسره افتاده تو بغل اینا! =آخر بی جنبگی)کوتاهترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه به کافی شاپ و سپس خانه میباشد.از چهره مردانه گذشته تنها خاطره ای باقی مانده است!(اینجاست که میگن مردونگی مرده!!!) به دلیل افزایشآرایشات روی صورتشون اضافه وزن می آورند و برای جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم میکنند!یک میز اختصاصی برای خودشان و BFشان در تریا دانشکده رزرو است!تابلو میشوند.کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک می شناسند.سند کمیته انضباطی را به نامشان میکنند!در جواب سلام شما (بعد از 10 دقیقه!) می گویند:اوا سلام ببخشید حواسم نبود(طرف داره عاشق میشه و حواسش یه جای دیگست....خاک بر سرت!)
ترم 6 – خیلی تابلو میشوند!عاشق میشوند! مورد سوءاستفاده قرار میگیرند!مشروط میشوند!!!
ترم 7 –به طرز وحشتناکی تابلو میشوند! در عشق شکست میخورند!مشروط میشوند!
ترم 8 – دوباره آدم میشوند.دیگر تابلو نیستند چون جوانان مستعد دیگری جای آنها را میگیرند(من لذت می برم میبینم این جوونارو.......!)جای جایدانشگاه برایشان خاطره انگیز است.مثل بچه آدم این ترم درس میخوانند فارغ میشوند.در به در دنبال شوهر میگردند.به نگهبان جلوی در دانشگاه هم پا می دهند.
بعد از دانشگاه: ازدواج میکنند و رخت بچه میشورند
![]()
همه یـــــکدلانند و یــزدان شــــــناس ♥ به نیکــی ندارند از بد هــــــــــــراس
دریـغ اسـت ایــــران کـه ویــــــران شـود ♥ کُنــام پلنــــگان و شـیران شــود
همه جای جنــــــــــگی ســــــواران بدی ♥ نشستــــن گــه شـهریاران بـدی
چو ایــــــــران نباشــد تـــن مــن مباد♥ بر این بوم و بر زنــــده یک تن مبــــــــاد
همه روی یکـــسر به جنــــــگ آوریم ♥جــهان بر بـــد انـــدیش تنـــگ آوریـــم
ز بهر بر و بــوم و پیونــد خویـــــش ♥ زن و کـــــودک وخـــرد و فرزنـــد خویـش
همه سر به سر تن به کشتن دهیم ♥ از آن به که کشــــور به دشـمن دهــیم
همین امروز هم رسم اسفند دود کردن و گرد خانه تاب دادن رایج است (برای زدودن شر و بیماری و چشم زخم)که باز مانده از گذشته است؛ هم اکنون پریدن از روی آتش هم می توانسته با فلسفه پاک کردن نفس صورت گرفته باشد.
دوم گذر سیاوش از آتش؛ خب باید ببینیم سیاوش چگونه از آتش گذشته است!
نشد تنگ دل جنگ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همی برکشید
کسی خود و اسب سیاوش ندید
غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا
ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مراد بنده
در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند. برای این که آتش آلوده نشود خاکستر آن را در سر چهارراه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود ببرد.
written by a teenager with cancer.
This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York
Hospital
It was sent
by
و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است. تقاضا داریم مطلب بعد از شعر را نیز به دقت بخوانید
AFTER THE POEM
رقص آرام
Have you ever watched kids
Or listened to the rain
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،
Slapping on the ground?
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
Ever followed a butterfly's erratic flight?
Or gazed at the sun into the fading night?
یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟
You better slow down
کمی آرام تر حرکت کنید
Time is short.
زمان کوتاه است
The music won't last
موسیقی بزودی پایان خواهد یافت
Do you run through each day On the fly?
آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
When you ask How are you?
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
Do you hear the reply?
آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
When the day is done
هنگامی که روز به پایان می رسد
Do you lie in your bed
آیا در رختخواب خود دراز می کشید
With the next hundred chores
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره
Running through your head?
در کله شما رژه روند؟
You'd better slow down
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
Don't dance so fast.
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.
The music won't last
Ever told your child,
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،
We'll do it tomorrow?
"فردا این کار را خواهیم کرد"
And in your haste,
و آنچنان شتابان بوده اید
Not see his sorrow?
که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
Ever lost touch,
تا بحال آیا بدون تاثری
Let a good friendship die
اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
You'd better slow down.
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
Don't dance so fast.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.
The music won't last.
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید
You miss half the fun of getting there.
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
When you worry and hurry through your day,
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
It is like an unopened gift. Thrown away.
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
Life is not a race.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
Do take it slower
کمی آرام گیرید
Hear the music
به موسیقی گوش بسپارید،
Before the song is over.
to live, and as her dying wish, she wanted to send a letter telling
everyone to
live their life to the fullest, since she never will.
تنها 6 ماه دیگر از زندگی این دختر باقی مانده است و آخرین آرزوی او این است که میخواهد به همه بگوید زندگی را تمام و کمال زندگی کنند، کاری که او نمی تواند بکند.
She'll never make it to prom, graduate from high school, or get married and have a
family of her own.
او هرگز نخواهد توانست در میهمانی پایان دبیرستان با دیگر دوستانش به رقص و پایکوبی بپردازد و یا ازدواج کند و خانواده ای تشکیل دهد.
به تازگی موجودی شبیه به این در سواحل آمریكا
حیوانی درنده و قوی بوده.زیرا هخامنشیان در سنگ تراشی های خود
كشیده 
سپندار مزگان جشن زمین و گرامی داشت عشقه که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران رو بر تخت شاهی می نشوندن ، به اونها هدیه می دادن و ازشون اطاعت می کردند این میشه حرمت واقعی زن- ببینین دین مهر یعنی چی!!
« این بود آیین پارسی و آن نیز آیین تازی که بر دار کردند دوازده هزار کودک رومشکان را در قعر باخت نبرد.»![]()
)
برج ثور (اردیبهشت)
برج جوزا (خرداد)
برج سرطان (تیر)
برج اسد (مرداد)
برج سنبله (شهریور)
برج میزان (مهر)
برج عقرب (آبان)
برج قوس (آذر)
برج جدی (دی)
برج دلو (بهمن)
برج حوت (اسفند)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و با نمک در عین حال دیدنی
۹۰٪ هم واقعی ![]()


















![]()
خواهش میکنم ادرس هاتون رو درست بگذارید آقای سعید ..نیما... م.خ ... سحر ... نگار و بقیه دوستای گلم میگن هر رفتی یه امدی داره دیگه میاد که من نیام؟؟؟!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
.... خوبما اما هی راه و بیراه حالم گرفته میشه
....![]()
![]()
!!!!
...
....
(البته قبلا هم مال خودم بود اما خیلی دلسوز بود ماشالله
)![]()
(از حالا
).... من فقط نگاه میکردم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)کباب دوست ندارم)
)
![]()


![]()


![]()

![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(البته دستش درد نکنه شکر تا باشه از این رحمت ها باشه
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام به همه ی دوستای گلم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگر کسی دوستت داره بدون قید و شرط دوستش داشته باش نه فقط به این خاطر که دوستت داشته بلکه به این خاطر که قلب و چشم تورو به نکات ریز زندگی باز کرده 

....
برابر
26-25-24-23-22-21-20-19-18-17-16-15-14-13-12-11-10-9-8-7-6-5-4-3-2-1
باشد ... آن گاه داريم ...
کار سخت HARD WORK
H+A+R+D+W+O+R+K
98%=11+18+15+23+4+18+1+8
دانش KNOWLEDGE
K+N+O+W+L+E+D+G+E
96%=5+7+4+5+12+23+15+14+11
دوست داشتن LOVE
L+O+V+E
54%=5+22+15+12
خوشبختي LOCK
L+O+C+K
47%=11+3+21+12
(بيشتر ما تصور نمي کنيم که اين مورد خيلي مهم است؟؟)
پس چه چيز صد در صد را مي سازد؟
پول؟... نه!!! MONEY
M+O+N+E+Y
72%=25+5+14+15+13
راهبري؟.... نه!!! LEADERSHIP
L+E+A+D+E+R+S+H+I+p
97%=16+9+8+19+18+5+4+1+5+12
هر مساله اي راه حلي دارد تنها اگز نگرشمان را تغيير دهيم.
به قسمت بالا برگرديد، به 100%واقعا به چه چيزي براي يک قدم پيش تر رفتن احتياج
داريم؟؟
نگرش ATTITUDE
A+T+T+I+T+U+D+E
100%=5+4+21+20+9+20+20+1
اين نگرش ما نسبت به زندگي و کار است که زندگي را 100%مي سازد!!!
نگرشتان را تغيير دهيد، تا بتوانيد زندگي تان را تغيير دهيد!!!
حالا شما جواب سؤال را مي دانيد چه کاري انجام خواهيم داد؟؟
نگرش، همه چيز است.
سلام به همه ی دوست جونای خودم راستش نمیدونم این مطلب رو از کجا ذخیره کردم اما روی سیستمم بود و به هر حال نمیدونم از کیه
ولی جالبه ![]()
"ما ایرانی ها ادمهای با فرهنگی هستیم"
یادت میاد این جمله رو اولین بار کجا خوندی.زیاد فکر نکن چون اصلا مهم نیست.مهم این مطلبیه که میخوام بگم.
------------------------------ --------------------------------------- -----------------------------
سکان س اول:مراسم عروسی در یکی از تالار های شمال تهران.
اینجا ادما همه اتو کشیده اند.شیک و با کلاس.یکی مهندس یکی دکتر یکی تاجر بین المللی و یکی ... .همه اروم و خونسرد تو صندلیهاشون نشستن.گاهی وقتها هم یه نیم خیز بلند میشنو بهم سلام میدنو ادای احترام میکنن.لبه خانوما همه غنچه و وقتی میخندن بر خلاف میلشون اصلا نمیزارن لباشون بیشتر از یک سانتی مترو چهار میلیمتر بیشتر باز شه.اخه اخر بی کلاسیه.اقایون هم یه پاشونو انداختن رو اون یکی پاشون همه کراوات زده و بوی ادکلن همرو مست میکنه.ناگهان یکی میگه"اقایون و خانوما بفرماین اونور تالار واسه صرف شام"همه با کلی تعارف و ناز میرن پشت میز غذا.خوب تا اینجای کار همه چیز باکلاس بوده.همه چی رو میز اماده و مهیاست.در یه چشم بهم زدن همه ی بشقابها تا اخر پرشده و همه چنگال به دست به بره مادر مرده وسط میز حمله ور میشن و بعد از لحظه خیلی کوتاهی تو گویی اصلا بره ای وجود نداشت.همه با چنان ولعی میخورن که انگار همون ادمای با کلاس چند لحظه قبل نبودن.خانوما اصلا بدون توجه به رژ لبشون انچنان ماهی و بره و کباب رو تو دهنشون میزارن که کل ارایششون بهم میخوره.بابا بی خیال ارایش گور باباش.بره رو بچسب.اقایون هم انچنان رو بشقاباشون افتادن که نصف کراواتشون تو پیاله ماست فرو رقته. بعد از نیم ساعت انگار یک قوم بدوی انگولایی به این میز حمله کرده.
سکانس دوم:بعد از مراسم عزا.
همه سیاه پوشیدنو یه غم مصنوعی واسه همدردی با صاحب غزا به خودشون گرفتن.غم اخرتون باشه.دیگه غم نبینید.خدا رحمتش کنه.یکی با بلند گو میگه :همه عزیزان واسه صرف ناهار تشریف بیارن به هتل ... تو ادرس .... .الان داخل هتل هستیم.همه دور میز نشستن.همه منتظر صاحب عزا هستن که خودش هم بیاد سره میز بشینه.خوب صاحب عزا هم اومد.ناگهان با یه یا علی همه با کله رفتن رو میز غذا خوری.تا میتونن بشقابهاشون رو پر میکنن.انقار میخوان به جای هفت جدو ابادشون و هفت نسل بعدیشون بخورن.به قول یه ضرب المثل "مفت باشه کوفت باشه . خیالی نیست"قهقهه خنده ها گوش زمونه رو کر کرده.انگار نه انگار که صاحب عزا اونجا نشسته.وقتی به صاحب عزا نگاه میکنی خودش هم دسته کمی از بقیه نداره.با خودش فکر میکنه بابا مرده مرده دیگه.فعلا غذا رو بچسب.
سکانس سوم:فروشگاه زنجیره ای:
صف طویلی از مشتریان پشت صندوق ایستادن تا صندوقدار پولهارو تحویل بگیره.طرف فقط دوتا تن ماهی خریده واسه هرکدومشون هم یه کیشه 300 تومنی با ارم فروشگاه میخواد.اخه اینو حق خودش میدونه.یارو یه مسواک خریده یه کیسه میخواد.یکی هم کلی خرید کرده ولی واسه هرکدوم از جنساش یه کیسه جداگانه میخواد.تا چشم به هم زدی تموم 200 تا کیسه تموم شد. صندوقدار میره تا بازم کیسه بیاره کمی معطل میشه همه شروع میکنن به غر زدن و ایراد گرفتن که اقا چرا سریع کار نمیکنید.حق ارباب رجوع رو رعایت نمیکنید.
سکانس چهارم:سفره حضرت ابوالفضل:
مداح با صدای نتراشیدش گوش همه رو کر کرده.لحظه به لحظه هم صداشو بالا تر میبره.انگار داره تو حموم خونشون میخونه.اخه خودش فکر میکنه کلی خوش صدا هستش.حالا نوبت پذیرایی میرسه.همه جلوشون یه کیف باز کردن و یه کیسه طرف چپ و یه کیسه طرفه راست.ای وای ببخشید اقدس خانوم واسه دامادمون هم یکی بده.ببخشید واسه تازه عروسمون.ای وای یادم رفت دخترم الان از مدرسه برمیگرده ناهار چیزی نذاشتم یکی هم واسه اون بده.وای اقدس خانوم پس خودم چی.یکی هم به خودم بده.اخ الهی بمیرم اقا رحمان الان از سره کار برمیگرده.نظریه ثواب داره.یکی هم واسه اقا رحمان بده و ....
سکانس پنجم: ظهر عاشورا:
دسته های سینه زنی و زنجیر زنی اومدن رفتن.حالا بگذریم که پسرا وقتی جلویه دخترا میرسیدن جو میگرفتشونو هر چه زور داشتن زنجیرو محکم میزدن.اخه دخترا دارن نگاه میکنن.زشته سوسول بازی در بیاریم.شب هم اگه نتونستیم ار دردش بخوابیم خیالی نیست دخترو عشقه.دخترا هم که کلی به پسرا نگاه کردنو وقتی با دوستشون بودن خندیدن و وقتی تنها بودن شاهزاده با اسب سفیدشونو انتخاب کردن.حالا دمه ظهره همه منتظرن که در یه خونه باز بشه و دعوت به نظری کنن.انچنان رو سره و کله همدیگه میدون که انگار تاحالا نظری ندیدیم.بعضی وفتها هم که کار به التماس کردن میکشه که "خانوم تورو خدا یعنی حتی واسه منو بچه ام هم جا نداری.تورو خدا بزار بیام تو.مثلا از قحطی برگشتیم.امام حسین بی امام حسین.حالا وقت شکمه.
سکانس ششم:پارک ملت 26 مهر 1387:
ساندویچی 1500 متری اماده شده که عکاسها ازش عکس بگیرنو اسممون تو کتاب گینس ثبت بشه.کلی هم تبلیغات کردیمو جماعت رو ریختیم تو پارک.فقط چند ثانیه از رونمایی ساندویچ نگذشته که دیگه خبری از ساندویچ نیست.جماعت تیکه تیکه کردنو دارن دو دستی میخورن.واسه یه پیر زن هم که نرسیده از خشمش داره همه جوونارو نفرین میکنه.الهی از جونیتون خیر نبینید.حالا عکاسها بجای ساندویچ از این جماعت دارن عکس میگیرن.اخه دیگه سانویچی واسه عکس انداختن نمونده.ولی کلی جماعت هست که اتفاقا سوژه بهتری از ساندویچه.
سکانس اخر: نمایی از من و تو.
وقتی به خاطر صرف شیرینی و ابمیوه که تو خیابون دارن پخش میکنن راه دیگرونو با جسارت تمام میگیریم وقتی تو فست فود به قاشق و چنگال یکبار مصرف و سس های بیچاره رحم نمیکنیم . وقتی ....
میدونم خیلی طولانی شد و خداییش خیلی خلاصش کردمو کلی جاهاشم حذف کردم.اخه درد یکی دوتا نیست که.حالا میتونی به این سوال که "ما ایرانیا ادمای با فرهنگی هستیم " جواب بدی.
فقط یادمون باشه که همه این صحنه ها از دیده دوربینهای خبرنگاران خارجی پنهان نمیمونه.تمام این تصاویر از شبکه های ماهواره ای پخش میشن. کنار تصویر نوشتن"اینجا ایران است.با تمدن 2500 ساله".![]()
...
![]()
![]()
![]()
![]()
...
؟
...
...
...
...
![]()
...
![]()
...
...
...
![]()
![]()
![]()
![]()
Long lost words whisper slowly to me
Still can't find what keeps me here
When all this time i've been so hollow inside
I know you'r still there
Watching me wanting me
I can feel you pull me down
Fearing you loving you
I won't let you pull me down
Hunting you I can smell you-alive
Your heart pounding in my head
Watching me wanting me
I can feel you pull me down
Saving me, raping me, watching me
Watching me, wanting me
I can feel you pull me down
Fearing you loving you
I won't let you pull me down
MaHsHiD JoOoOoN
![]()
؟![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.....
...
؟!!
...![]()
....
...(البته تو دیگه نباید جزو این دسته از افراد باشی چون دیگه ما از اون دسته از افراد خاص هستیم
)![]()
؟؟؟!!!!
....![]()
![]()
![]()
...
این بار اومدم که بهتون مژده بدم
یه خبر جدید.....
یه تصمیم تازه.....
یه تصمیم بزرگ ....
نمیدونم چطور باید بگم ... نمیدونم از کجای این اتفاق قشنگ باید شروع کنم ...یه راهی رو میخوام برم که تا امروز و این لحظه خیلی از آدمهای بزرگ شروع کردن من هم میخوام شروع کنم ... مطمئن هستم که 80% شما ها با این موضوع اشنایی دارید شنیدین و میدونید اما من میخوام همه بدونن و همه ی دنیا بفهمند
همه ی اونهای که احساس میکنن لازم دارن تا مسیر زندگی خودشون رو تغییر بدن ... و به همه ی خواسته های قشنگشون برسن
روال و برنامه وبلاگم عوض شد
از این به بعد میخوام خط بکشم ...
خط بکشم روی همه ی غم ها ... ناراحتی ها... اشک ها ... دور بودن ها .... شکست ها و کلا روی همه ی مشکلات
میخوام عضو خانواده ی جدیدی بشم که توی این راه همه ی تلاش خودشون رو دارن میکنن......
بیاییدیه بار به خودمون فرصت بدیم
فقط یک بار
شاید ما هم توانایی خیلی کارها رو داشته باشید اما خودمون خبری از اونها نداریم
من و تو خالی از توانایی نیستیم
تا امروز تا الان تا همین لحظه !!!!!!!!!!!!
چقدر از عمرت گذشته ؟ بهش فکر کردی ؟
تا الان چی بودی ؟ چی شدی ؟ از این همه سالهای زندگیت واقعا چه استفاده ای کردی ؟
حالا دست نگه دار.....
صبر کن ....
بهش فرصت بده و متوفقش کن...
همه ی اتفاقات رو ... حتی یه لحظه زندگیت رو متوقف کن ...
تو به جز روزهایی که تا این لحظه گذشت و رفت روزهایی رو داری که هنوز
نیومدن..... نیومدن.... نیومدن ....
دیگه قرار نیست که این روزها رو مثل قبل راحت از دست بدیم بدون این که استفاده و لذت کافی رو ازش نبریم نه ...
این جاست که باید مسیر زندگیت تغییر بکنه
باید چیزی بشه که خودت میخوایی
حالا شروع کن چرخه ی زندگیت رو فعالش کن
تو باید بهش ثابت کنی که به دنیا اومدی تا فقط ازش لذت ببری
دوستتون دارم....
دوستای خوبم دوستتون دارم.....
دوستای جدید من !!!!!.....
دوستایی که تازه دارید زندگی جدیدتون رو شروع میکنید باور کنید قلبا دوستتون دارم ....
دلم میخواد وجود شمارو با افتخار فریاد بزنم تا همه ی آدمای دنیا بشنون که من به شما افتخار میکنم....
خیلی زود برمیگردم
موفق باشید
مهشید.....
سلام به همه ی دوستای گلم
امروز دست پر اومدم پیشتون
دیشب داشتم مجله ی موفقیت رو میخوندم
یکی دوتا از مطالبش توجه هم رو به خودش جلب کرد
گفتم که توی وبلاگم بنویسمش
اول از همه اینکه باید یه خبر خووب به همه ی علاقه مندان فضا و این حرفا باید بگم که
ناسا اعلام کرد علافه مندان می توانند برای ارسال نام های خود به فضا در وبسایت این سازمان مراجعه کنند .
مسوولان ناسا قصد دارند با ماهواره های فضایی که در سال آینده به فضا پرتاب میشود نام انسانهای عاری را به فضا بفرستند علاقه مندان میتوانند از اول نوامبر(11 آبان خودمون)به آدرس اینترنتی polls.nasa.gov مراجعه کرده . نام و اطلاعات شخصی خود را در باکس ویژه این طرح جدید تایپ کنند
ما که رفتیم فضا هر کسی دوست داشت بیاد پیش ما .....
مطلب دیگه اینکه به این شماره ها توجه کنید که چه جالبند
کلماتش رو جورکنید ببنید که چه جمله ی زیبایی میشه
4 32 1 12 2 31 16 32 28 31 10 32 1 2
28 16 1 2 31 4 16 10 32 26 31 13 1 4
16 1 31 28 31 31 25 32 29 1 10 2 10 32 1 2
4 15 1 29 32 1 12 19 1 9 31 2
:28 32 30 26 2 31 25
"28 12 1 10 4 4 15 31 10"
الف:1... ب:2...پ:3....
برید حالشو ببرین
راستی از دوست با معرفتم نوید جون ممنونم تولد وبلاگم رو تبریک گفت خودم هم یادم نبود مرسی عزیزم
وبلاگ جونم تولدت مبارک .... دوستت دارم الهی فدات بشم من
خیلی خوب و ماهی
موفق باشید
مهشید......
| Design By : Night Skin |


