تبليغاتX
.ღ♥.ღ lovely girls.ღ♥.ღ


.ღ♥.ღ lovely girls.ღ♥.ღ

ღღدوستانهღღ

 

چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا , دیر و طاقت فرساست، 

ولی تماشای یک ساعت سریال تلویزیون  شیرینه و  مثل باد می‌گذره!


چقدر خنده داره که صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه

اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!


چقدر خنده داره که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر

می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا باخدا بگیم, اما وقتی با دوستمون

 حرف می زنیم , کلی وقت کم می یاریم!


چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت

 اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم

اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می شه شکایت

می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!


چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه از كتاب آسماني سخته اما

خوندن صد سطر از یک کتاب رمان  به آسونی آب خوردنه !


چقدر خنده داره که همیشه سعی می‌کنیم توی یک کنسرت یا

مسابقه حتما ردیف اول تماشاچی ها باشیم اما  در  برنامه های 

عبادی به آخرين صف‌ها تمایل داریم!


چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت 

فرصت نداریم,  اما برای بقیه برنامه ها که بعضی هاشونم مهم

 نیست روزی چند بار وقت پیدا می کنیم!


چقدر خنده داره که شایعات روزنامه‌ها رو به راحتی باور می‌کنیم

 اما سخنان ديني رو به سختی باور می‌کنیم!


چقدر خنده داره که بعضی از مردم می‌خوان هر طور دوست دارن

زندگی کنن , و سر آخر توقع دارن که تمام بهشت خدا رو صاحب بشن!


چقدر خنده داره که وقتی یه اس ام اس خنده دار برای ما

ارسال میشه , مثل آتشی که در جنگل بیفته, اونو همه جا

پخش می کنیم, اما وقتی یک سخن خوب و آموزنده می شنویم,

حتی حاضر نیستیم اونو با خانوادمون در میون بزاریم! 


خنده داره, اینطور نیست؟

 

                                                                             نیلوفر

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 11:11 AM توسط ღمهشیدღ| |

سلام دوستای گلم

خوبید؟ من زیاد خوب نیستم . میدو نید چی شده ؟؟؟

خودمم نمی دونم!!!!

یه وقتایی دوست داری حرف بزنی ولی هر طرف

که می چرخی همه به چشمت غریبه می یان

نمی دونم چرا هیچکس و پیدا نمی کنی که بگی

آخر سر یادت میفته که یکی هست بهت گوش بده

اگه گفتین کیه؟؟؟؟؟            خــــــــدا

آره اما فقط وقتی هیچکس پیداش نمی شه

یاد خدا میفتیم. میبینی چه روزگاریه

یه وقتا می گم کاشکی خدا هم با ما حرف

میزد. راهنما ییمون می کرد تا دلمون آروم بگیره

کاشکی کاشکی ولی این یه آرزوی دست نیافتنیه

       بیاین برای همه کسایی که دوست دارن بگن

       ولی نمی تونن آرزوی آرامش کنیم دوستان

           همه ما یه روزی نمی تونیم بگیم!!!

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 11:38 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

به احترام تمامی نداهای ایران زمین ۳۰ ثانیه سکوت

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 12:3 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

حس کهنه ی خستگی بازم روی تنم سنگینی میکنه ....

یه ترس و هراس همیشگی هست که دل و جونم رو ول نمیکنه .یه بی اشتیاقی یه دل زدگی یه ترس یه اضطراب اینا همه خسته ام کردن

دارم دیوونه میشم

زندگیم خیلی یکنواخت نیست خسته کننده نیست چیزی هست که همیشه میخواستم و دنبالش بودم مشکلم زندگیم نیست به همه ی آرزوهام به وقتش رسیدم خدارو شکر میکنم

اما ....

آدما خسته ام میکنن از آدم ها خسته شدم دوستای اطرافم خسته م میکنن .... دلم از آدمای آدم نما زده شده

یعنی کسی هست که انسان واقعی باشه ؟!

کسی هست که کسی رو برای خودش بخواد؟!

خیلی وقته حس دوست داشتن توی من مرگ رو به زندگی ترجیح داده ... خیلی کلافه م

همه ی افکارم به هم ریخته

مغزم گرم گرم شده

مثل یه آتش فشان میخوام چشم هام رو ببندم و همه ی افکارم رو بنویسم

....

سکوت

نگاه های سنگین

چشم های ذول زده به سر تا پا ی دختری جوون

شماره های تلفن و کارت های وزیت

خنده های زشت و بی دلیل

حرف های کوتاه اما پر رمز

اتاق کوچک

گوشی موبایل

اس ام اس

مرد زن داری که هر روز یکی رو تا خونش میرسونه

زن شوهر داری که به مردی زن دار لبخند میزه و...

خواهر بزرگتر

لبخند

عشق برای یه بوسه ی کوتاه

بوسیدن

بوسیدن

بوسیدن

رسیدن

گرمای دستهای واقعی

عشق واقعی

تولد

گریه

من فقط دوستت دارم

دروغ

شهرزاد

گذشت

بزرگ میشی یادت میره

صیغه

مرد

زن

عدالت

ثواب

دلم برات تنگ شده

شیطان

هوس

اسلام

حروم

حلال

محرم و نامحرم

جهنم

بهشت

حقیقت

مسیر بی انتها

نیمکت سرد مترو

بیوه

بچه

فیلم

عکس

ترس و اضطراب

تهدید

گریه

التماس

توبه

ختم قرآن

نذرو نیاز

بخشش

یه عمر پشیمونی

یه عمر بد بخت موندن

دعوا

خندیدن

جواب ندادن

اس ام اس پشت سر هم

اشک

التماس

بارون

آیینه

جنون

کسی صدام کرد

مردی کثیفی که فقط میخنده بلند بلند میخنده

ترس

جیغ

گریه های بی امون

خودکشی

خنده

مامان

قهر

بابا

خشم

من

آواره

قدم زدن

بی هدف

اولین دیدار

رویا

صدای کلاغا توی پارک

رویا

عشق

بارون

مسافرت

روزهای شب صفت

نگاه

خواهش

نه

التماس

نه

قهر

باشه

قهر

قبول

اتاق

نه

نه

نه

نه

بارون

بازم اشک

بازم گریه

بازم التماس

خنده

ترس از اینکه بگم دوستت دارم

خدایا مردم

کمکم کن...

 

نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 1:14 AM توسط ღمهشیدღ| |

نمیدونم شاید اون روز رسیده باشه که بخوام از همه ی آدمهای دنیا انتقام بگیرم...

از همه ی اونایی که راست میگن و اونایی که تظاهر به راستگویی میکنن ...

اما تو چه گناهی کردی ؟! تویی که شاید به حقیقت دوست داشتن یه دختر لجباز و بی احساس رو با تمام وجودت حس کردی ...

تویی که با هر کلامی سعی کردی که دلش رو بدست بیاری و با هر لبخندی اون رو مال خودت کنی ... تویی که با اشک هات باور های اون رو به شک انداختی ....

نمیدونم خدا کجای دل من سنگ گذاشته که اینقدر بیتفاوت بهت از کنارت گذشتم ....

کجای نگاهم رو حصار کشیده تا از دیدن چشمات محروم باشم

خدایا کی گرمی دست هام رو زیاد کردی تا گرمای دست هاش رو احساس نکنم و کدوم فریاد رو تو گوشم گذاشتی که صداش رو نشنوم؟!

خدایا کجای وجودم جای زخم مونده که  اینطوری روی سیل اشک هاش پل زدم و گذشتم؟!

جزای گناه  دل شکستن چیه خدا جون ؟ نکنه یه روزی یه جایی دلم بد جور بشکنه و به درد نفرین دچار بشم؟

نکنه یه روزی مثل ابر بهار شبیه اون اشک بریزم و یکی به همین راحتی که من گذشتم از من بگذره؟!

نه ...

بخشیدن یه دل سنگی کار آسونی نیست ولی خدا جون تو به دلش بنداز که ببخشه ... میدونم که آدم بزرگیه ..مهربونه .. با محبته .. تو دلش هیچی جز یاد من و تو نیست پس بخاطر تنهایی خودم و خودت توی یه قلب پاک ازش بخواه که ببخشه ...

 

دوستت دارم خدا جون

مهشید....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 11:54 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

دیشب یکی از دوستام پرسید که اگه الان خدا بهت میگفت هر چی دوست داری بگو تا من همین الان بهت بدم تو از خدا چی میخواستی؟!

هر چی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید

هول شده بودم انگار واقعا خدا ازم خواسته بود  و همین یه فرصت بود... تا چند لحظه ی قبلش آدمی بودم با کلی آرزو اما الان همش یادم رفته...

حالا که ۲۴ ساعت از اون موضوع گذشته و دارم بهش فکر میکنم میگم : کاش آرزو میکردم خدا یکمی انسانیت ... فهم و شعور  ... چشم و رو ... درک... عقل ... و .. فقط از هر کدوم یکمی به یه آدم واقعا نفهم میداد انقدر ما مشکل نداشتیم ... چقدر از دست اون آدم خسته شدم ....

نمیدونم چرا خدا کاری نمیکنه ... یه حرکتی یه چیزی ... خیلی داره بهش خوش میگذره

از همه ی کاراش خسته شدم....

کاش میشد میمردم راحت ....

کاش دیشب مرگ رو آرزو میکردم ...

 

مهشید...

نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 2:34 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

چقدر دلم میخواست الان وسط یه جنگل بودم پر از درخت های بلند

جنگلش همیشه روز بود و نور خورشید هر لحظه بین برگ درختا قایم موشک بازی میکرد

دلم میخواست وسط اون جنگله یه کلبه ی چوبی بود با وسایل چوبی با قاشق های چوبی ...

دلم میخواست یه تاب بین درختا درست میکردم و با گنجشک ها تاب بازی میکردم ...

دوست داشتم سبد کوچولوم رو بر میداشتم و میرفتم توی جنگل برای خودم میوه میچیدم میچرخیدم مثل توی قصه ها ...

میخوام تنها باشم ...تنهای تنها .. بدون تو 

حتی تو و خیالت هم دیگه آرومم نمیکنه

 خیلی وقته که دیگه حتی دلم تورو  هم نمیخواد ...

با این حال خیلی وقته که دلم برات تنگ شده  برای چشمای بارونیت برای خنده هات ...

میخوام دور باشم

دور از این دنیای الکتریکی

دور از این دنیای رباطی

دور از همه ی این ها

شاید اون طوری بتونم بهتر راجع بهت تصمیم بگیرم ....

دلم نمیخواد توی زندگیم کم رنگت کنم اما انگار دیگه داری فراموش میشی ....

 

چقدر خوشم میاد از اونایی که قلمشون بی ریا و قشنگه به دل همه میشینه و همه دوست دارن ....

اما من استعدادش رو ندارم

 

مهشید ....

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امیدوارم شب یلدا به همه خوش گذشته باشه...

 

به من که بد نگذشت کنار خاله ها و دختر خاله ها و حافظ و ... خیلی خوب بود

کلی شیطونی کردیم ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 1:24 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

سلام به همه ی دوستای عزیزم 

   

خوبید؟!! 

 

من که همچنان عالی هستم  

    

اما راستش رو بخوایید یه کمی ناراحتم    

 

خوب خوشم نمیاد کسی بهم دستور بده 

   

  مخصوصا کسی که اصلا کارش با کار من یکی نیست 

    

دلیل نمیشه که چون از همه اینجا کوچکترم بهم زور بگن که 

       ...

دیروز توی مطب داشتم کارم رو انجام میدادم .... خانوم منشی از سر میزش بلند شده اومده توی اتاق ما 

        

     دستگاه رو از من گرفته جلوی 3-2 تا مریض به من میگه تو نمیخواد این مریض رو US بکشی

      

 تو نمیتونی 

     

 قشنگ نگاه کن ببین چی کار میکنم...

       

 همکارم گفت خودش بلده  

  

   کارکنه تا الان پس کی این کارارو انجام میداده

   ؟

گفت نه صدای دستگاه داره میاد    

    ...

همکارم هم گفت مریض قبلی رو من کارش رو انجام دادم که صدای دستگاه اومد بعدشم که من همیشه اینجام کارش رو درست داره انجام میده مشکلی نداره  

     ...

 اونم گفت به هر حال که بلد نیستی حواست رو جمع کن

      ...

خیلی ناراحت شدم از رفتارش.... از کارش نه اما رفتارش خیلی ناراحتم کرد   

     ...

خیلی باهام لجبازی میکنه  

  

در صورتی که من اصلا کاری ندارم  

   

بهش ُاینجور آدما خیلی اذیتم میکنن ....   

   

خنگ حسادت داره چشماشو در میاره  

     ...

ازش خوشم نمیاد .... اما خیلی داره روی اعصابم راه میره    

   

 کاش همش همین یه مورد بود .... فقط امیدوارم که کار به جایی نرسه که بخوام تلافی کنم .... بیخیال ..   

 

خیلی دلم میخواست اینارو به یکی بگم اما کسی نبود ...

این روزها یکمی احساس تنهایی زیادی میکنم...   

   

 یه جوری شدم خیلی هم ضعیف شدم و دارم کچل میشم با اجازتون 

    

چند وقت دیگه شمایید و مهشید کچل   

  ...

دو سه روز این جوریم میدونم خوب میشما..  اما باز حساسیت نشون میدم     ...

راستی گلای نازم عیدتون مبارک

...

چقدر شماها خوبید 

   

  اخه ! ها ! چرا!؟

یه خبر تازه براتون دارم  

   

وبلاگ جدیدم رو برید ببنید راستش حال و هوای اینجا به بحث های فلسفی و روانشناسی و... نمیخوره   

 

حالا برید ببینید لذت ببرید   

 

این جا همون دوستداشتنی هاست که بود

 

یه شعر براتون میگذارم اما وقت نکردم ترجمه ش رو براتون تایپ کنم

این یه بارو ببخشید چون وقتم کمه به ترجمه نمیرسم

 دوستتون دارم خیلی زیاد   

 

میخواد خوشتون بیاد میخواد نیاد 

 

 


Long lost words whisper slowly to me

 
Still can't find what keeps me here

 
When all this time i've been so hollow inside

 
I know you'r still there

 
Watching me wanting me

 
I can feel you pull me down

 
Fearing you loving you

 
I won't let you pull me down

 
Hunting you I can smell you-alive

 
Your heart pounding in my head


Watching me wanting me

 
I can feel you pull me down

 
Saving me, raping me, watching me

 
Watching me, wanting me

 
I can feel you pull me down

 
Fearing you loving yo
u

 
I won't let you pull me down

 

 

MaHsHiD JoOoOoN

نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 11:33 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

سلام دوستای گلم

راستش اومدم خونه ی مادر بزرگم همه رفتن عروسی اما من هر کاری کردم برم اصلا حس عروسی رفتن نداشتم تا جلوی ماشین رفتم موقع سوار شدن دیدم واقعا دلم نیست که برم

برگشتم تمام مو و صورتو همه رو شستم ....

اومدم اتاق خالم گفتم بیکار نباشم بیام یه سری به وبلاگم بزنم اخه شب اینجا میمونیم برای همین تا اونا بیان خیلی وقت دارم که بیکار باشم

هرچی هم گشتم توی این کامپیوتر خالم یه مطلب به درد بخور پیدا نکردم ... نمیدونستم  که میخوام به روز کنم وبلاگم رو وگر نه که کلی مطلب خونه داشتم.....

برام دعا کنید

نمیدونم میتونم یا نه اما شروع به نوشتن کردم

نوشتن  یه داستانی که نمیدونم قراره به کجا ختم بشه

اما میخوام این بار تمومش کنم

میخوام دفترچه ی قصه ی مهشید رو برای همیشه ببندم و تمومش کنم

اخه دیگه مهشید باید برای همیشه بره

خیلی وقته که دارم توی لحظه زندگی میکنم

لحظه ای که شاید هیچ وقت دیگه نباشه

فرصت کمه نه فقط برای کسایی مثل من برای همه

اما یکی زود میفهمه یکی دیر یکی هم که اصلا نمیفهمه

خیلی بده توی این سن با لحظه ها بازی کردن ... لحظه هارو شمردن... فرصت کم داشتن... به نبودن فکر کردن...

اگه دیدم داستانم چیز خوبی از آب درومد یه وبلاگ دیگه باز میکنم داستان رو اونجا مینویسم نمیخوام اینجا به داستان و رومان کشیده بشه

هرچند که یه مدته که خیلی خودمونی شدم اما دیگه روال وبلاگ برمیگرده از اپ بعدی به روال همیشگیه خودش...  اخه وبلاگم داره مثل خودم تنها میشه اما هر چی هست که خیلی دوستش دارم

از نظر لطف دیگران هم ممنونم

دوست خوبم چشم یکمی توضیح راجع به خودم هم مینویسم حتما

نوید جان (تابالوگای بد شانس) چه خوب کاری کردی که اسمت رو عوض کردی خیلی تعجب کردم خوبه که فهمیدی تنوع لازمه من کارتون تابالوگا رو دوست داشتم .. هدفت چی بود از این تابالوگا؟ تا جایی که یادمه نه عاشق بوده نه بدشانس بوده (تازه همیشه هم اون برنده بود حرس اون ادم برفیه رو در میاورد همیشه) نه ویتامین خاصی داشته نه قیافه ی جذابی داشته(با اون بینیه زشتتش که اگه ۱۰۰ بارم عمل کنه عمرا قیافه بگیره) تازه سبزم که بود وای وای چه تیکه ای نوید بیخیال شو بیا با هم دوستای خوبی باشیم بزار سیندرلا خیلی خوشگل بود ...

 

موفق باشید....

 

 

                              مهشید جون .....

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9:3 PM توسط ღمهشیدღ| |




زندگی بهتر از این نمیشه




جدی جدی بهتر از این نمیشه



 
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 2:35 PM توسط ღمهشیدღ| |


مدتی بود وقتی زنگ میزد و میخواست که بریم بیرون بی دلیل نبود
علتش عم سر رفتن حوصله و تنهایی هاش یا حتی دلتنگی بخاطر من هم نبود
تمام این هارو از توی نگاهش و حرف هاش فهمیده بودم
اما هروقت که ارش میخواستم تا تعریف کنه حرفی نمیزد و میگفت : آخه اتفاقی نیافتاده تا برات تعریف کنم چیزی نیست ...
منم خیلی اصرار نمیکردم
تا اینکه 2شنبه زنگ زد و گفت بریم بیرون
دلم براش تنگ شده بود
منم با کمال میل قبول کردم
گفت :نمیخوام خیلی این طرفها باشیم
قرار رو برای 2ساعت دیگه گذاشتیم توی یکی از ایستگاهها ی مترو
خنده ی همیشگی روی لبهاش نبود یه خنده ی زورکی . یه نگاهی که هر دقیقه به یه جایی خیره ش میکرد. لبهایی که هنوز هم برای گفتن حرفی نداشتن
از مترو پیاده شدیم رفتیم .رفتیم، رفتیم،
انقدر که نگاه کردم دیدم جلوی تئاتر شهریم
از کافی شاپ روبه رو 2تا آیس پک گرفتم و رفتیم توی پارک نشستیم

همینطور خیره داشت زمین رو نگاه میکرد نگاهی به ساعت کردم دیدم 6 غروب شده ... حتی دیگه سراغی از زمان هم نمیگرفت ...
گفتم شوهرت کجاست ؟
هنوز هم خیره بود
__ ماموریته ...
__ ماموریت؟!! چه ماموریتی ؟! مگه ماموریت دارن ؟ کی رفته ؟ کی میاد؟ حتما خیلی ابراز دلتنگی میکنه ...
لبخند تلخ زد و گفت :
اره دلش که خیلی تنگ شده ... رفته اصفهان 3-4 روز دیگه شاید بیاد 2 شنبه رفته
داشت دروغ میگفت 8 سال بود میشناختمش فرق دروغ و راست گفتن هاش رو میدونستم
بازم حرفی نزدم
گفتم بریم داره دیر میشه
گفت:
بیا با اتوبوس بریم... من نمیخوام خیلی زود برسم
__ باشه
توی اتوبوس سر خودش رو به گوشی من و خودش گرم کردو همش من براش حرف میزدم
گفت :این آهنگ که برات ریختم رو گوش کن خیلی قشنگه ...

***************************************

کنار پنجره ایستاده بود و به خیابون نگاه میکرد گفت :
مهشید!!!!
__ بله ؟
__ تو مرگ رو دوست داری ؟ یعنی از مرگ نمیترسی ؟!!
خیلی تعجب کردم فهمیدم چی میخواست بگه حتی نمیخواستم بهش فکر کنم
گفتم :
آره خیلی.. اما از نوع طبیعیش
برگشت توی چشمام نگاه کرد توی چشماش اشک حلقه زده بود اشکی که برقش داشت دیوونم میکرد لبخند زد و گفت:
پس هر دو تا مون افسردگی گرفتیم ...
__ من رو با خودت قاطی نکن ... من افسرده بودم اما الان نیستم
نخواستم که باشم.. همه چیز رو باهاش کنار اومدم
تو هم همین طور بخوایی بهت کمک میکنم
بگو چی شده ؟
با خانواده ی شوهرت مشکل داری ؟
__آره اما بیشتر با خودش
__ تو که شوهرت خیلی خوب بود !!

__ نه ما با هم تفاهم نداریم
__ این حرف مال الان نیست عزیزم بعد از چند سال زندگی الان باید بگی؟؟!!!
__ ما از اولم تفاهم نداشتیم
دیگه رسیدیم توی پارک نزدیک خونه نشستیم روی یه نیمکت
شروع کرد گفتن
که ::
 خیلی عوض شده مهشید
دیگه من رو نمیخواد بهانه الکی میگیره
بهم توهین میکنه ... مهمونی ، عروسی، حتی خونه ی پدر مادرم هم نمیذاره برم ...
و .....


چی داشت میگفت ؟؟؟؟؟ گریه ؟؟!!! دوست من ؟؟؟ دختر ناز پرورده ی پدر و مادرش ؟؟؟؟
نه نه اینا دوست من  نبود
اشک ؟ اونم تو چشمای اون ؟!!!!
تمام بدنم یخ شده بود
4 بار اشکاش رو خودم از صورتش پاک کردم
اونم توی پارک
جلوی همه
کجا بود اون همه شیطنت ها ، حرف ها ،خنده ها ، مهمونی ها ، معلم ها ، بیرون افتادن ها از کلاس ، درس نخوندن ها ، این دوست خوب من نبود
چشمای خیس مال اون نبود
ای خدا عزیز من چی شده بود ؟؟؟
چه فکری میکرد
میخواست جدا بشه
گفت بهت دروغ گفتم که رفته ماموریت .. من 8 روزه که قهر کردم اومدم اینجا
چی باید بهش میگفتم ؟
شوهرش رو دوست داشت اما اون نه ... بهش گفته بود که دیگه نمیخواد باهاش زندگی کنه

اونم داشت میرفت برای همیشه داشت میرفت

بهش گفتم به چیزی فکر نکن مال خودت باش
به زندگیه قشنگی که پشت مشکلاتت قایم شده فکر کن
به آینده ی قشنگی که بعد از همه ی اینا داری فکر کن
....
ساعت تقریبا 7:45 شب بود که خودش گفت که دیگه بریم
وقتی داشت میرفت گفتم :
خاطره  بد ترین شرایط زندگیه من و تو آرزوی یه نفر دیگه س فراموشش نکن
خندید و رفت

حالا دیگه همه فکرم شده اون
گریه میکنم
باهاش حرف میزنم
تنهاش نمیگذارم
شب تا صبحم عزیز دلمه 
دوستش دارم
بیشتر از همه ی عالم دوستش دارم


شب که رسیدم خونه آهنگی رو که خواسته بود گوش کنم و خودش همش توش گوشش بود و گوش میکرد این بود :::


آروم آروم دارم
از یادت میرم
عشق من کاری کن
دارم از دست میرم
من هنوز عاشقم
واسه تو میمیرم
آخه به عشقت اسیرم .....






نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 3:11 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

امشب شب آرزوهاست

شبی که تو تمام ملائکت را صدا میزنی و میگویی::

"" بخواهید هرآنچه را که میخواهید...

که امشب درهای رحمتم را بسوی همه مخلوقاتم گشوده ام

پس بخواهید هر آنچه را که میخواهید""

ملائکت جز آمرزش گناهان انسان چیزی نمیخواهند و تا صبح در کنار کعبه ی عشقت عبادت میکنند...

و امشب را

نیمی از مردم زمین نمیدانند

و هرکه دانست...

جز خواسته های درونی و زمینی خود چیزی طلب نکرد

وتا زمین و خورشید در پی هم میروند میگویند::

"" انسان اشرف مخلوقات است

انسان مسجود فرشتگان الهی است ""

من چه کردم ؟

من برای تو چه کردم که امشب خواهان آرزوهای شیرین از تو باشم؟؟!!!!

من چه کردم که در انتظار اجابت حرف های خود نشسته ام !!!

و تو چه بخشنده و بزرگی که باز هم میگویی ::

"بخواهید هر آنچه که میخواهید"

من امشب میخواهم هر چه را که تو خواستی و نتوانستم تا آخرین نفس بخواهم و بتوانم...

 

 مهشید...

نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 1:42 AM توسط ღمهشیدღ| |

سلام دوستای گلم

وبلاگ تکانی رو دیدین؟

 

خیلی خوب تر شده نه ؟

یه دوستی دارم اسمش مریم هست

هر کسی بهش میگه امروز چقدر ناز شدی میگه نازتر شدم نه ؟

میره میاد هی میگه نازم نه ؟!!!

من که خیلی دوستش دارم حالا تاثیر گذاشته به منو وبلاگم

قشنگتر شده نه

 

عیدتون مبارک ....

چهارشنبه سوری به همتون خوش بگذره ....

من که تنهایی ام .... مامان و داداش که نیستن بابا هم که سر کاره فقط من میمونم

راستی کسی میره قاشق زنی ؟

مامانم میگه اون موقع ها من با داییت (دایی جون منو میگه ها ) میرفتیم

میگه دخترو پسر چادر سر میکردن میرفتن در خونه ها همسایه ها تو ظرفاشون خوراکی میگذاشتن (وای کاش منم اونجا بودم ) البته اون موقع تهران نبودن اصفهان بودن ....

خوش به حال مامانینا نه؟

الان موشک میزنن تو چهارشنبه سوری .... خمپاره از بالا سرمون رد میشه .... زیر پات نارنجک هم که نباشه انگار چهارشنبه سوری تعطیل شده ...

معلوم نیست به خاطر سنته مونه با به خاطر تخلیه ی عصبی آدمایی که عصاب ندارن

 

به هر حال که به همه خوش بگذره ....

خوش باشید

 

تا عید از دستم راحتین

عیدتون مبارک ...

 

دوستتون دارم

 

 

مهشید...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 0:47 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

 

سلام دوستای گلم

امروز اومدم خداحافظی کنم شاید تا عید ... شاید تا چند ماه .. اصلا شایدم تا همیشه ....

نمیدونم ...

میدونید مهشید یعنی چی ؟

مهشیدی که یه عمر براتون مینوشت ! کی بود ؟!!!!

مهشید...مثل ماه ...

آره مثل ماه مثل ماهی که فقط توی تاریکی میاد .. مثل ماهی که وقتی میاد با خنده ی اون

همه میخندن ....

تو ناراحتی ها به همه آرامش میده وبازم

 میخنده اما هیچ وقت به آرامش نمیرسه ....

هیچ کدوم از آدمایی که به آرامش رسیدن از تو دل خود ماه کوچولوی ما خبرندارن ...

ماهی که تو دل سیاه شب همیشه سفید بوده و سفید سفید هم خواهد موند...

کاری نداره که بقیه چی راجع به ش میگن ... مهم اینه که همیشه همون لباس سفید تنش هست و چهره ی معصومش رو معصوم تر میکنه ...

بیچاره ماه کوچولو اگه غمگین هم باشه تا بخواد گریه کنه یه مشت ابر سیاه همیشه برای باریدن وجود داره که دیگه ماه کوچولو از همه چی پشیمون میشه حتی گریه کردن ....

باور کنید ماه کوچولو خودشم نفهمیده چه سهمی از زندگی داره !

مثل ماه ... یعنی چی شد که دختر کوچولومون اسم ش شد مثل ماه !!!!

 

هر روز صبح که میرفتم لب پنجره لبخند پیروزمندانه ی خورشید رو میدیدم که بهم میگفت :

"دیدی که امروزم اومدم و بازم همدیگرو دیدیم ...

مثل هر روز مثل همیشه .. دیدی که من برنده شدم ...

بازم من ...

حالا تو باختی ... اینطوری که نمیشه ...

برنده ای گفتن بازنده ای گفتن ... "

خورشید خانوم به جرم بازنده شدنم محکومم کرد ...

محکوم به زندگی ....

تا همیشه .. تا ابد محکوم شدم تا وقتی که خورشید تو آسمون بود حتی روزایی که پشت ابرا قایم شده بود... محکوم به زندگی شدم ...

 

نمیدونم شاید هم برای همین بوده که اسمم شد مثل ماه....

 

 

مهشید(مثل ماه) .....

 

نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 10:27 PM توسط ღمهشیدღ| |

 
 
 
هیچ وقت نپرس بگم یا نه؟
حرفایی که توی دلت مونده و داره  خاکستری میشه  
به فکر حرفات باش به فکر دلت باش
 شاید هیچ وقتی برای گفتن نمونه
گفتنیا رو بگو
و سکوت رو بشکن
بزار دلامون آروم بشه
شاید برای گفتنت یه اضطراب داشته باشی
اما اگه ...

یه عمری تو حسرت می سوزی...

این بود که من با هر نفس خواستم بگم....

اما نشد!!!
 
چون هر وقت خواستم بگم موندم
 
 
                                     
 
                                                بگم یا نه ؟
 
 
 
 
                                                                      مهشید

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 2:43 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

خیلی وقته که دخترای مهربون پیداشون نشده ...

نه خبری از مهشید بود نه دیگه از نیلوفر

سلام یادم رفت

سلام .... نمازو روزه هاتوت قبول باشه ...

 

 

امشب  تو یه مشت خاطره اسیر شدم ...

هرچی بیشتر گذشته...

 میله های اسارتش بیشتر و محکم تر شده ...

 

 

 

 

 

 

                                                                  مهشید...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 1:49 AM توسط ღمهشیدღ| |

سلام به همه دوستای خوبم

از لطف همگی ممنون 2تا خبر دارم برای امروز.....

اولیش خوبه دومیش بده

اول اینکه تولد دخترخالمه مینا      .....

امروز اومدم که تولدش رو تبریک بگم ..

مینا جون تولد مبارک   

 

واینکه روز جوان بود اینم یادم رفت بگم جوانان عزیز روزتون مبارک باشه

چرا هیچکی مارو  تحویل نمیگیره      حالا اگه روز پدرمادر بود همه کولاک میکردن

بیچاره ما جوونا که داریم از دست میریم هیچکی دوسمون نداره    

بابا یکی مارو تحویل بگیرهههههههههههههههه    

 

و بگذریم بریم سر خبر بد که کلی زد حال زد به من امروز .....

با مادرم و برادر کوچیکم رفتیم خرید مامانم گفت من میرم

شام رو حاضر کنم شما برید شهر بازی من نمیام....

به برادرم کمی  پول داد  خوراکی بخره برای خودش اونم گذاشت توی کیفم

درش رو باز گذاشت .....

رفتم از مغازه خرید کنم از ماشین که پیاده شدم همه وسایلام

از کیفم ولو شد تو خیابون .... کلی سر برادرم داد زدم که چرا در کیفم و نبسته ....

 از خرید که برگشتم دیدم یه خانوم و یه آقایی اومدن نزدیک

ماشین خانومه یه چیزی از زمین برداشت و رفتن با موتور بودن....

 تو دلم گفتم حالا خوبه

گوشیه من باشه برداشته خانومه     ....

فکر میکردم طبق عات تو ماشین گذاشته بودم     ....

سوارشدم دیدم نیست توی کیفمم نبود تو ماشینم نبود  

 ... هرچقدر با گوشی مامانم زنگ زدم صدایی نمی اومد   

 

بعدم که خاموش کردن این دیگه آخر لطفشون بود     ....

نزدیک بود 2 بار تصادف کنم  

شانس من بیچاره رو باش منتظر زنگ برای یه قرار کاری از شرکت بودم    ، یکی از دوستام

میخواست چندتا کتاباشو امانت بده بهم گفت شنبه به هم زنگ میزنیم

قرار میزاریم     ، واسه تولدم دوستام میخواستن برای جمعه با هم هماهنگ کنیم

بریم بیرون       تو این  اوضا چی شد گوشیم .... خیلی حالم گرفته س .... .

آدم این همه برای کاری بره بیاد بعد بگن توی این هفته منتظر تماس باش

بعد گوشیش رو گم کنه،

الان که فکرش رو میکنم میبینم

من گوشیمو می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام  

 

 

از دوستای عزیز اگه زنگ زدین یا اس ام اس زدین کسی نبود جواب بده من

شرمندم .... نمیدونم چند روزه سیم کارتم رو میتونم از مخابرات بگیرم ...نمیدونم  اس ام اس  هام هست نیست

 نمیدونم عکسام چی میشه ؟ البته عکس خودم توش نبود عکسای اتاقم بود .... چه کلیپ هایی برادر بزرگم برام فرستاده بو د همه حیف شد دیگه ... آخ آخ اس ام اس هارو بگو گوشیمو درست نمیکردم

چون اس ام  اس ها م پاک میشد .. همه قشنگ بودن

من دیگه هیچی نمیدونم .... 

 

با گوشی باشید و موفق

 

 

 

 

 

                                                                              مهشید     ....

 

 

نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت 2:9 AM توسط ღمهشیدღ| |

سلام و صد سلام به گلای قشنگ باغ

دخترای خوب و دوست داشتنی

نمی دونید که چقدر دلم براتون تنگ شده

بود. همون طور که مهشید جونم گفت این

روزا خیلی سرمون شلوغه.

 میدونم که همه مشغول خونه تکونی هستید

خسته نباشید.

راحع به تاریخچه این جشن بزرگ ( نوروز )

مطالب جالبی دارم که حتما براتون می ذارم

تا ببینید که ما چه تاریخچه ای داشتیم.

                            دوستتون داریم

                    دخترای خوب و دوست داشتنی

نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385ساعت 0:3 AM توسط ღمهشیدღ| |

سلام به همه دوستای خوبم

امیدوارم که حالتون خوبه خوب باشه.

حتما از این ویروس نامرد که تازه اومده

چیزایی شنیدی.

نه از اون ویروسا که تو اینترنت فراوونه ها

از اونا که می ره تو تنت و جونت و بالا می یاره

خیلی خیلی مواظب باشید.

یکیشون اومد سراغ من و می تونم بگم

قشنگ ۴ روز انداختم گوشه خونه

نمی دونید چه زجری بود

از ما که گذشت ولی آرزو می کنم که

این ویروسه زودتر بمیره تا دلم خنک شه.

 

                                                نیلوفر

نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت 5:34 PM توسط ღمهشیدღ| |

سلام به دوستای خوبم

از همتون کمال تشکر رو دارم

مرسی که به من این همه لطف دارید.

مخصوصا مهشید گل گل گلم

مرسی مهشید جونم که به یادم بودی

دوستت دارم.

 

           

 

                                                                      دوستتون دارم......نیلوفر

نوشته شده در شنبه 3 تیر1385ساعت 12:39 PM توسط ღمهشیدღ| |


Design By : Night Skin


Get your own Chat Box!