.ღ♥.ღ lovely girls.ღ♥.ღ
ღღI'm not in loveღღ
امروز داشتم به مطالب پست های قبلیم فکر میکردم ... دیدین هر از چند گاهی به دفتر خاطرات کودکیتون سر میزنید غیر از اون خاطرات یه عالمه خنده هم میاد سراغتون که بعدش میگه :: چقدر بچه بودمااااا چه دنیای کوچکی داشتم ، چه افکار و دید ساده لوحانه و احمقانه ای داشتم .... منم شدم مثل اون وقتا خدارو شکر میکنم که من توی این مسئله زود بزرگ شدم و زود خودم رو نباختم .... چشمام رو باز کردم به واقعیت ها ،به اینکه دنیای من توش این چیزا نبود ،دنیای من قشنگ تر از اون چیزیه که یه آدم بی ارزش بخواد اون رو خراب کنه .... راجع به این موضوع خیلی فکر کردم ،لازم بود .... انتخاب درست تصمیم قطعی گرفتن برای ادامه زندگی لازم بود باید خودم رو ثابت کنم باید ثابت کنم که من زندم چون هدف های بزرگی توی زندگیم دارم ... من بزرگم چون دیگه به چیزای بزرگتر فکر میکنم ... اینا چیزایی که خودم بهش رسیدم ... این فرصت رو داشتن که به همه ی این چیزا فکر کنم و بهشون اهمیت بدم و توی ذهنم پر رنگشون کنم و چیزای کم ارزش رو هر روز کم رنگتر کنم .... DR.Alavi جدا ازتون ممنونم که آرزوها و هدف های کم رنگ شدم رو برام پرنگ کردین .... *************************************************************************************** پ.و : دیروز فرانک دنبال یه تفنگ و یه پاک کن میگشت ... تا همه ی اونایی که بهش بد کردن رو با تفنگ بکشه و بعد همه ی چیزایی که تا حالا بهش گذشته رو با پاکن از ذهنش پاک کنه ... احساس کردم منم به یه پاکن احتیاج دارم اما به تفنگ نه ... چون من اعتقاد دارم زمان خودش هر کسی رو به سزای عملش میرسونه باید صبر کرد ،زمان بهترین تفنگ زندگیست به همین سادگی رفتی بی خدا حافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشمامی هرجا هستی خوب و خوش باش تا عبد بغض صدامی تورو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی که دوستت ندارم اینو به خدا گفتم به سختی من اگه دوستت نداشتم پای غم هات نمیموندم واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم داری آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی تو محض خیره هامون که نفس ،نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن خاطراتم و نگه دار اما دستامو رها کن دست تو اول عشقه بسپارش به آخرین مرد مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه میکرد... سلام دوستای خوبم .... اومدم از زحمات یکی از دوستای بسیار گلم تشکر کنم ... توی این ۵سال هم خیلی زحمت کشید و هم خیلی کمکم کرد توی وبلاگ نویسی و همیشه و همه جا با من بود ..... نیلوفر عزیزم خیلی دوستت دارم اینو قلبا دارم بهت میگم .... تو یکی از بهترین دوستای توی زندگیم بودی و هستی واقعا دلم برات تنگ شده خیلی دلم میخواست توی همه ی این سالها بازم ببینمت و بازم مثل قدیم همه دور هم جمع بشیم و با هم شاد و خوشحال باشیم .... شاید باورت نشه اما از دلتنگی برای تو و اون روزامون اشک توی چشمام جمع شده ... خیلی وقته که دیگه میخوام با خودم تنها باشم حتی توی وبلاگ نویسی .... اما بهت قول میدم وقتی اوضاعم بهتر بشه بازم تو اینجا کنارم خواهی بود تو یه عضو مهم این جا هستی و سهم تو کمتر از من نیست ... من به تو خیلی افتخار میکنم بهترینم به خاطر تمام مطالب قشنگت .... دوستتت دارم نیلوفر عزیزم پ.و : برای بدست آوردن چیزی که تا حالا نداشتی باید کاری کنی که تا حالا نکردی ... پ.و :چیزی که این روزا خیلی از دهن اینو اون میشنوم (افسرگی مزمن ) مهشید.... سلام دوستای گلم ... میخوام یه چیزی رو اینجا بنویسم و دیگه برای همیشه فراموشش کنم ... نمیخوام وبلاگم خیلی شخصی بشه اما بعد از۷ سال وبلاگ نویسی یه کوچولو حق دارم یه مدتش رو واسه دلم بنویسم... هیچ کسی از حرفام سردر نمیاره حتی میتونی نخونیشون اما میخوام ثبت بشه.... :::خاطرات مرده ی من :::: امروز :: سه شنبه مورخ ۱۰/۰۹/۸۸ تقریبا از ۲ شب گذشته صورتم خیس بود از اشک .... دلم پر از دلتنگی نگاهم به سقف یه بغض نیمه شکسته توی گلوم که داشت خفه م میکرد پر از حرف بودم اما صدایی نداشتم پر از دلیل بودم و توانی واسه گفتنش نداشتم یه سر درد عجیبی داشتم و دستای قدرتمندی که توانایی هر کاری داشتن یه مغز که یه عالمه فکرای پلید داشت مثل نوار دورش میچرخد یه نگاه خیس دوتا چشمی که به اندازه ی هر لحظه ای که دیده بود فقط ازش اشک میومد دیگه بغضی نمونده بود فقط اشک حس دستای گرمی که همه ی وجودش رو گرم میکرد اشکاش رو زیاد میکرد اون حسادت زنانه که توی قلبش بود سردردش رو زیاد میکرد تنها چیزی که آرومم کرد دلیل بود به دلیل بی احترامی رفتی و میرم میدونی جز این کاری ازم بر نمی اومد اون حرفا میتونست دلیل خوبی باشه برای رفتن یه کاری کردم که دیگه هیچ کسی روی برگشت نداشته باشه تمومش کردم خودت خواسته بودی دلیل بسازم و منم ساختمش همه چیز گفتم اما نگفتم متنفرم همه پل ها مو خراب کردم ... شخصیتم رو زیر سوال بردم .... و ... که تو بری با خیال راحت این واسه هر دومون بهتر بود حالا برو به آرزو هات برس شایدم رفتی که به آرزو برسی راست میگن که میگن :: وقتی که میره مثل این میمونه که با ماشین له ت میکنه و میره وقتی بهش فرصت میدی مثل این میمونه که به بار دیگه بهش فرصت دادی که این بار دنده عقب برگرده و هر چیزی که خورد نکرده خورد کنه بره .... *************************************************************** میدونید این دنیا دنیایی نیست که بتونی توش با صداقت زندگی کنی دنیایی نیست که بخوایی واقعی باشی باید دروغ بگی باید دو رو باشی باید پرو و دریده باشی وقتی پاک باشی ... رو راست باشی و با صداقت پیش بری خیانت نکنی... از خیلی چیزات بگذری زیادی مایه بزاری در عوضش طرفت بگه :: من بهت انرژی دادم و خندودمت (انگار با بیمار روانی و افسرده سر میکرده ) همیشه باید خورد بشی و بشکنی این شده قانون زندگی ما باید یه فکری کرد یا خائن شد و سر بلند یا صادق شد و دل شکسته مادر فرانک همیشه میگه :: ظالم همیشه سالمه چقدر این حرفش رو دوست دارم این ماجرا دیگه همین جا برای همیشه بسته شد ... دیگه نگاها .... رقصیدنا ... بازی کردنا ... شوخی کردنا .... قصه گفتنا .... دیدن ها ...قدم زدن ها ... مسیج های عاشقونه .... این که بگی من خیلی خوش شانسم که تو رو دارم ... این که بگی تا همیشه باهات میمونم ... این که بگی دوستت دارم ... این که من قهر کنم و آشتی کنم ... عصبانی بشم ... حساس باشم ... دزدکی گوشیتو چک کنم ... دعوا کنم .... از همکلاسیات بدم بیاد .... تو دزدکی گوشیمو چک کنی ... چیزی پیدا نکنی ... یه کارت کوچولو توی کیفت بذارم و تو پیداش کنی ... شعر خوندن ها .... لحظه های با هم بودن .. حس عجیب دوست داشتن.... باور کردن تمام دروغ هایی که میدونستم دروغه و به رو نیاووردم... حرفات ..... همه شون گذشتن و دیگه نمیخوام برگردن فرستاده شدی تو قسمت خاطرات کهنه ی ذهنم.... اونایی که دیگه نمیخوام مرورشون کنم حالا دیگه تو برو به سلامت **************************************************************** میخوام بگم :: شعله زد عشق و من از نو .... نو شدم پرشدم از عشق تو مملوو شدم میخوام همه چیز رو به همون قشنگی که هست ببینم .... یه خبر خوب دارم کی میخوااااد بهش بگگگگگگگگگممممم؟؟؟؟!!!!!!!! دوستون دارم .... شماها همه تون خوبید مهشید خانوم... توی وبلاگ یکی خوندم که نوشته بود:: یادمون باشه هیچ وقت دور یه برکه ی شور چیزی جمع نمیشه!!!
یا هیچ وقت تو شوره زار گیاهی رشد نمیکنه!!! توی وبلاگش خواسته بود که نقدش کنیم ازش دعوت کردم بیاد اینجا و نقد من رو راجع به خودش بخونه :: میدونی یاد عشقت افتادم چیزی که ادعا میشد پاکه .... یاد اون حرفای قشنگی که میزدی ... حرفایی که توش حتی به ذهن کسی خطور نمیکرد دروغ باشه.... یاد احساست افتادم حرفایی که خیلی راحت با احساس هر دختری ساده ای بازیه قشنگی رو به نمایش میذاره قشنگ گفته هر کی این جمله رو ازش نوشتی... شده حکایت اون دختر که احساسش از شور به در شد و در عوضش کنار برکه ی قشنگت تو هیچ گلی حتی کاکتوسم رشد نکرد چه برسه به ارکیده و .... تو دلش چی گذاشتی؟!!! جز یه مشت احساس خشم و گناه!!! و جالب تراز اون میگی دل اون کوچیکه و تو دلت دریایی! این بی انصافی نیست؟؟!!!! ********************************* این حرفت هم جالب بود :: قدم اول برای داشتن زندگی خوب اینه: سعی کنین از خودتون یه خورده مایه بزارین.... بهتر میبینم که راجع بهش حرفی نزنم ...چون خودت میدونی کی از دل و جون مایه گذاشته بود..... اما در مورد نقابی که گفتی تو پست بعدیت که صبح به صبح مردم میزنن!!! خیلی کار خوبی میکنی اگه داری سعی میکنی که دیگه مثل اونا نباشی البته باید بگم اون دختر نقابی نزد .... دروغی نگفت ... گناهی نکرد.... بازم همه یکیشون تو بهش تهمت زدین و دلش رو شکستین و بی دلیل و بی تفاوت ازش گذشتین و رفتین ... نتیجه اش واسه اون شد که بشه یه آدمه کینه ای و دل سنگ که مجبوره یه روزی مثل بقیه صبح به صبح نقاب بزنه و بره بیرون ... واسه همیناس که حاضر نیست تو رو بیگناه ببینه و خدا رو بی انصاف.... من از طرف اون بهت میگم دوست داشتن یه نگاه ساده نیست بر خلاف ظاهرش یه جمله کوتاه نیست یه خاطره نیست یه زنگ تفریح نیست که تو بخوای هر ساعتش رو با یکی شریک بشی و بری.... دوست داشتن یعنی موندن یعنی بودن یعنی از خود گذشتن و به تو رسیدن ****************** همین...... **** مهشید**** عشق تو مانند آتش در وجودم شعله کرد شعله ی عشقت منو کشت و دوباره زنده کرد ***********
دلم گرفته ... مهشید..... چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا , دیر و طاقت فرساست، ولی تماشای یک ساعت سریال تلویزیون شیرینه و مثل باد میگذره! اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید میریم کم به چشم میاد! می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا باخدا بگیم, اما وقتی با دوستمون حرف می زنیم , کلی وقت کم می یاریم! اضافی میکشه لذت میبریم و از هیجان تو پوست خودمون نمیگنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانیتر از حدش می شه شکایت میکنیم و آزرده خاطر میشیم! خوندن صد سطر از یک کتاب رمان به آسونی آب خوردنه ! مسابقه حتما ردیف اول تماشاچی ها باشیم اما در برنامه های عبادی به آخرين صفها تمایل داریم! فرصت نداریم, اما برای بقیه برنامه ها که بعضی هاشونم مهم نیست روزی چند بار وقت پیدا می کنیم! اما سخنان ديني رو به سختی باور میکنیم! زندگی کنن , و سر آخر توقع دارن که تمام بهشت خدا رو صاحب بشن! ارسال میشه , مثل آتشی که در جنگل بیفته, اونو همه جا پخش می کنیم, اما وقتی یک سخن خوب و آموزنده می شنویم, حتی حاضر نیستیم اونو با خانوادمون در میون بزاریم! نیلوفر سلام دوستای گلم خوبید؟ من زیاد خوب نیستم . میدو نید چی شده ؟؟؟ خودمم نمی دونم!!!! یه وقتایی دوست داری حرف بزنی ولی هر طرف که می چرخی همه به چشمت غریبه می یان نمی دونم چرا هیچکس و پیدا نمی کنی که بگی آخر سر یادت میفته که یکی هست بهت گوش بده اگه گفتین کیه؟؟؟؟؟ خــــــــدا آره اما فقط وقتی هیچکس پیداش نمی شه یاد خدا میفتیم. میبینی چه روزگاریه یه وقتا می گم کاشکی خدا هم با ما حرف میزد. راهنما ییمون می کرد تا دلمون آروم بگیره کاشکی کاشکی ولی این یه آرزوی دست نیافتنیه بیاین برای همه کسایی که دوست دارن بگن ولی نمی تونن آرزوی آرامش کنیم دوستان همه ما یه روزی نمی تونیم بگیم!!! به احترام تمامی نداهای ایران زمین ۳۰ ثانیه سکوت حس کهنه ی خستگی بازم روی تنم سنگینی میکنه .... یه ترس و هراس همیشگی هست که دل و جونم رو ول نمیکنه .یه بی اشتیاقی یه دل زدگی یه ترس یه اضطراب اینا همه خسته ام کردن دارم دیوونه میشم زندگیم خیلی یکنواخت نیست خسته کننده نیست چیزی هست که همیشه میخواستم و دنبالش بودم مشکلم زندگیم نیست به همه ی آرزوهام به وقتش رسیدم خدارو شکر میکنم اما .... آدما خسته ام میکنن از آدم ها خسته شدم دوستای اطرافم خسته م میکنن .... دلم از آدمای آدم نما زده شده یعنی کسی هست که انسان واقعی باشه ؟! کسی هست که کسی رو برای خودش بخواد؟! خیلی وقته حس دوست داشتن توی من مرگ رو به زندگی ترجیح داده ... خیلی کلافه م همه ی افکارم به هم ریخته مغزم گرم گرم شده مثل یه آتش فشان میخوام چشم هام رو ببندم و همه ی افکارم رو بنویسم .... سکوت نگاه های سنگین چشم های ذول زده به سر تا پا ی دختری جوون شماره های تلفن و کارت های وزیت خنده های زشت و بی دلیل حرف های کوتاه اما پر رمز اتاق کوچک گوشی موبایل اس ام اس مرد زن داری که هر روز یکی رو تا خونش میرسونه زن شوهر داری که به مردی زن دار لبخند میزه و... خواهر بزرگتر لبخند عشق برای یه بوسه ی کوتاه بوسیدن بوسیدن بوسیدن رسیدن گرمای دستهای واقعی عشق واقعی تولد گریه من فقط دوستت دارم دروغ شهرزاد گذشت بزرگ میشی یادت میره صیغه مرد زن عدالت ثواب دلم برات تنگ شده شیطان هوس اسلام حروم حلال محرم و نامحرم جهنم بهشت حقیقت مسیر بی انتها نیمکت سرد مترو بیوه بچه فیلم عکس ترس و اضطراب تهدید گریه التماس توبه ختم قرآن نذرو نیاز بخشش یه عمر پشیمونی یه عمر بد بخت موندن دعوا خندیدن جواب ندادن اس ام اس پشت سر هم اشک التماس بارون آیینه جنون کسی صدام کرد مردی کثیفی که فقط میخنده بلند بلند میخنده ترس جیغ گریه های بی امون خودکشی خنده مامان قهر بابا خشم من آواره قدم زدن بی هدف اولین دیدار رویا صدای کلاغا توی پارک رویا عشق بارون مسافرت روزهای شب صفت نگاه خواهش نه التماس نه قهر باشه قهر قبول اتاق نه نه نه نه بارون بازم اشک بازم گریه بازم التماس خنده ترس از اینکه بگم دوستت دارم خدایا مردم کمکم کن... نمیدونم شاید اون روز رسیده باشه که بخوام از همه ی آدمهای دنیا انتقام بگیرم... از همه ی اونایی که راست میگن و اونایی که تظاهر به راستگویی میکنن ... اما تو چه گناهی کردی ؟! تویی که شاید به حقیقت دوست داشتن یه دختر لجباز و بی احساس رو با تمام وجودت حس کردی ... تویی که با هر کلامی سعی کردی که دلش رو بدست بیاری و با هر لبخندی اون رو مال خودت کنی ... تویی که با اشک هات باور های اون رو به شک انداختی .... نمیدونم خدا کجای دل من سنگ گذاشته که اینقدر بیتفاوت بهت از کنارت گذشتم .... کجای نگاهم رو حصار کشیده تا از دیدن چشمات محروم باشم خدایا کی گرمی دست هام رو زیاد کردی تا گرمای دست هاش رو احساس نکنم و کدوم فریاد رو تو گوشم گذاشتی که صداش رو نشنوم؟! خدایا کجای وجودم جای زخم مونده که اینطوری روی سیل اشک هاش پل زدم و گذشتم؟! جزای گناه دل شکستن چیه خدا جون ؟ نکنه یه روزی یه جایی دلم بد جور بشکنه و به درد نفرین دچار بشم؟ نکنه یه روزی مثل ابر بهار شبیه اون اشک بریزم و یکی به همین راحتی که من گذشتم از من بگذره؟! نه ... بخشیدن یه دل سنگی کار آسونی نیست ولی خدا جون تو به دلش بنداز که ببخشه ... میدونم که آدم بزرگیه ..مهربونه .. با محبته .. تو دلش هیچی جز یاد من و تو نیست پس بخاطر تنهایی خودم و خودت توی یه قلب پاک ازش بخواه که ببخشه ... دوستت دارم خدا جون مهشید.... دیشب یکی از دوستام پرسید که اگه الان خدا بهت میگفت هر چی دوست داری بگو تا من همین الان بهت بدم تو از خدا چی میخواستی؟! هر چی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید هول شده بودم انگار واقعا خدا ازم خواسته بود و همین یه فرصت بود... تا چند لحظه ی قبلش آدمی بودم با کلی آرزو اما الان همش یادم رفته... حالا که ۲۴ ساعت از اون موضوع گذشته و دارم بهش فکر میکنم میگم : کاش آرزو میکردم خدا یکمی انسانیت ... فهم و شعور ... چشم و رو ... درک... عقل ... و .. فقط از هر کدوم یکمی به یه آدم واقعا نفهم میداد انقدر ما مشکل نداشتیم ... چقدر از دست اون آدم خسته شدم .... نمیدونم چرا خدا کاری نمیکنه ... یه حرکتی یه چیزی ... خیلی داره بهش خوش میگذره از همه ی کاراش خسته شدم.... کاش میشد میمردم راحت .... کاش دیشب مرگ رو آرزو میکردم ... مهشید... چقدر دلم میخواست الان وسط یه جنگل بودم پر از درخت های بلند جنگلش همیشه روز بود و نور خورشید هر لحظه بین برگ درختا قایم موشک بازی میکرد دلم میخواست وسط اون جنگله یه کلبه ی چوبی بود با وسایل چوبی با قاشق های چوبی ... دلم میخواست یه تاب بین درختا درست میکردم و با گنجشک ها تاب بازی میکردم ... دوست داشتم سبد کوچولوم رو بر میداشتم و میرفتم توی جنگل برای خودم میوه میچیدم میچرخیدم مثل توی قصه ها ... میخوام تنها باشم ...تنهای تنها .. بدون تو حتی تو و خیالت هم دیگه آرومم نمیکنه خیلی وقته که دیگه حتی دلم تورو هم نمیخواد ... با این حال خیلی وقته که دلم برات تنگ شده برای چشمای بارونیت برای خنده هات ... میخوام دور باشم دور از این دنیای الکتریکی دور از این دنیای رباطی دور از همه ی این ها شاید اون طوری بتونم بهتر راجع بهت تصمیم بگیرم .... دلم نمیخواد توی زندگیم کم رنگت کنم اما انگار دیگه داری فراموش میشی ....
چقدر خوشم میاد از اونایی که قلمشون بی ریا و قشنگه به دل همه میشینه و همه دوست دارن .... اما من استعدادش رو ندارم مهشید .... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امیدوارم شب یلدا به همه خوش گذشته باشه... به من که بد نگذشت کنار خاله ها و دختر خاله ها و حافظ و ... خیلی خوب بود کلی شیطونی کردیم ... سلام به همه ی دوستای عزیزم خوبید؟!! من که همچنان عالی هستم اما راستش رو بخوایید یه کمی ناراحتم خوب خوشم نمیاد کسی بهم دستور بده مخصوصا کسی که اصلا کارش با کار من یکی نیست دلیل نمیشه که چون از همه اینجا کوچکترم بهم زور بگن که دیروز توی مطب داشتم کارم رو انجام میدادم .... خانوم منشی از سر میزش بلند شده اومده توی اتاق ما دستگاه رو از من گرفته جلوی 3-2 تا مریض به من میگه تو نمیخواد این مریض رو US بکشی تو نمیتونی قشنگ نگاه کن ببین چی کار میکنم... همکارم گفت خودش بلده کارکنه تا الان پس کی این کارارو انجام میداده گفت نه صدای دستگاه داره میاد همکارم هم گفت مریض قبلی رو من کارش رو انجام دادم که صدای دستگاه اومد بعدشم که من همیشه اینجام کارش رو درست داره انجام میده مشکلی نداره اونم گفت به هر حال که بلد نیستی حواست رو جمع کن خیلی ناراحت شدم از رفتارش.... از کارش نه اما رفتارش خیلی ناراحتم کرد خیلی باهام لجبازی میکنه در صورتی که من اصلا کاری ندارم بهش ُاینجور آدما خیلی اذیتم میکنن .... خنگ حسادت داره چشماشو در میاره ازش خوشم نمیاد .... اما خیلی داره روی اعصابم راه میره کاش همش همین یه مورد بود .... فقط امیدوارم که کار به جایی نرسه که بخوام تلافی کنم .... بیخیال .. خیلی دلم میخواست اینارو به یکی بگم اما کسی نبود ... این روزها یکمی احساس تنهایی زیادی میکنم... یه جوری شدم خیلی هم ضعیف شدم و دارم کچل میشم با اجازتون چند وقت دیگه شمایید و مهشید کچل دو سه روز این جوریم میدونم خوب میشما.. اما باز حساسیت نشون میدم راستی گلای نازم عیدتون مبارک چقدر شماها خوبید اخه ! ها ! چرا!؟ یه خبر تازه براتون دارم وبلاگ جدیدم رو برید ببنید راستش حال و هوای اینجا به بحث های فلسفی و روانشناسی و... نمیخوره حالا برید ببینید لذت ببرید این جا همون دوستداشتنی هاست که بود یه شعر براتون میگذارم اما وقت نکردم ترجمه ش رو براتون تایپ کنم این یه بارو ببخشید چون وقتم کمه به ترجمه نمیرسم دوستتون دارم خیلی زیاد میخواد خوشتون بیاد میخواد نیاد سلام دوستای گلم راستش اومدم خونه ی مادر بزرگم همه رفتن عروسی اما من هر کاری کردم برم اصلا حس عروسی رفتن نداشتم تا جلوی ماشین رفتم موقع سوار شدن دیدم واقعا دلم نیست که برم برگشتم تمام مو و صورتو همه رو شستم .... اومدم اتاق خالم گفتم بیکار نباشم بیام یه سری به وبلاگم بزنم اخه شب اینجا میمونیم برای همین تا اونا بیان خیلی وقت دارم که بیکار باشم هرچی هم گشتم توی این کامپیوتر خالم یه مطلب به درد بخور پیدا نکردم نمیدونم میتونم یا نه اما شروع به نوشتن کردم نوشتن یه داستانی که نمیدونم قراره به کجا ختم بشه اما میخوام این بار تمومش کنم میخوام دفترچه ی قصه ی مهشید رو برای همیشه ببندم و تمومش کنم اخه دیگه مهشید باید برای همیشه بره خیلی وقته که دارم توی لحظه زندگی میکنم لحظه ای که شاید هیچ وقت دیگه نباشه فرصت کمه نه فقط برای کسایی مثل من برای همه اما یکی زود میفهمه یکی دیر یکی هم که اصلا نمیفهمه خیلی بده توی این سن با لحظه ها بازی کردن ... لحظه هارو شمردن... فرصت کم داشتن... به نبودن فکر کردن... اگه دیدم داستانم چیز خوبی از آب درومد یه وبلاگ دیگه باز میکنم داستان رو اونجا مینویسم نمیخوام اینجا به داستان و رومان کشیده بشه هرچند که یه مدته که خیلی خودمونی شدم اما دیگه روال وبلاگ برمیگرده از اپ بعدی به روال همیشگیه خودش... از نظر لطف دیگران هم ممنونم دوست خوبم چشم یکمی توضیح راجع به خودم هم مینویسم حتما نوید جان (تابالوگای بد شانس) چه خوب کاری کردی که اسمت رو عوض کردی خیلی تعجب کردم خوبه که فهمیدی تنوع لازمه من کارتون تابالوگا رو دوست داشتم .. هدفت چی بود از این تابالوگا؟ تا جایی که یادمه نه عاشق بوده نه بدشانس بوده (تازه همیشه هم اون برنده بود حرس اون ادم برفیه رو در میاورد همیشه) نه ویتامین خاصی داشته نه قیافه ی جذابی داشته(با اون بینیه زشتتش که اگه ۱۰۰ بارم عمل کنه عمرا قیافه بگیره) تازه سبزم که بود وای وای چه تیکه ای نوید بیخیال شو بیا با هم دوستای خوبی باشیم بزار سیندرلا خیلی خوشگل بود ... موفق باشید.... مهشید جون
امشب شب آرزوهاست شبی که تو تمام ملائکت را صدا میزنی و میگویی:: "" بخواهید هرآنچه را که میخواهید... که امشب درهای رحمتم را بسوی همه مخلوقاتم گشوده ام پس بخواهید هر آنچه را که میخواهید""
ملائکت جز آمرزش گناهان انسان چیزی نمیخواهند و تا صبح در کنار کعبه ی عشقت عبادت میکنند... و امشب را نیمی از مردم زمین نمیدانند و هرکه دانست... جز خواسته های درونی و زمینی خود چیزی طلب نکرد وتا زمین و خورشید در پی هم میروند میگویند:: "" انسان اشرف مخلوقات است انسان مسجود فرشتگان الهی است ""
من چه کردم ؟ من برای تو چه کردم که امشب خواهان آرزوهای شیرین از تو باشم؟؟!!!! من چه کردم که در انتظار اجابت حرف های خود نشسته ام !!!
و تو چه بخشنده و بزرگی که باز هم میگویی ::
"بخواهید هر آنچه که میخواهید"
من امشب میخواهم هر چه را که تو خواستی و نتوانستم تا آخرین نفس بخواهم و بتوانم...
مهشید... سلام دوستای گلم وبلاگ تکانی رو دیدین؟ خیلی خوب تر شده نه ؟ یه دوستی دارم اسمش مریم هست هر کسی بهش میگه امروز چقدر ناز شدی میگه نازتر شدم نه ؟ میره میاد هی میگه نازم نه ؟!!! من که خیلی دوستش دارم حالا تاثیر گذاشته به منو وبلاگم قشنگتر شده نه عیدتون مبارک .... چهارشنبه سوری به همتون خوش بگذره .... من که تنهایی ام .... مامان و داداش که نیستن بابا هم که سر کاره فقط من میمونم راستی کسی میره قاشق زنی ؟ مامانم میگه اون موقع ها من با داییت (دایی جون منو میگه ها میگه دخترو پسر چادر سر میکردن میرفتن در خونه ها همسایه ها تو ظرفاشون خوراکی میگذاشتن (وای کاش منم اونجا بودم خوش به حال مامانینا نه؟ الان موشک میزنن تو چهارشنبه سوری .... خمپاره از بالا سرمون رد میشه .... زیر پات نارنجک هم که نباشه انگار چهارشنبه سوری تعطیل شده ... معلوم نیست به خاطر سنته مونه با به خاطر تخلیه ی عصبی آدمایی که عصاب ندارن به هر حال که به همه خوش بگذره .... خوش باشید تا عید از دستم راحتین عیدتون مبارک ... دوستتون دارم مهشید...
سلام دوستای گلم
امروز اومدم خداحافظی کنم شاید تا عید ... شاید تا چند ماه .. اصلا شایدم تا همیشه .... نمیدونم ...
میدونید مهشید یعنی چی ؟ مهشیدی که یه عمر براتون مینوشت ! کی بود ؟!!!! مهشید...مثل ماه ... آره مثل ماه مثل ماهی که فقط توی تاریکی میاد .. مثل ماهی که وقتی میاد با خنده ی اون همه میخندن .... تو ناراحتی ها به همه آرامش میده وبازم میخنده اما هیچ وقت به آرامش نمیرسه .... هیچ کدوم از آدمایی که به آرامش رسیدن از تو دل خود ماه کوچولوی ما خبرندارن ...
ماهی که تو دل سیاه شب همیشه سفید بوده و سفید سفید هم خواهد موند... کاری نداره که بقیه چی راجع به ش میگن ... مهم اینه که همیشه همون لباس سفید تنش هست و چهره ی معصومش رو معصوم تر میکنه ...
بیچاره ماه کوچولو اگه غمگین هم باشه تا بخواد گریه کنه یه مشت ابر سیاه همیشه برای باریدن وجود داره که دیگه ماه کوچولو از همه چی پشیمون میشه حتی گریه کردن .... باور کنید ماه کوچولو خودشم نفهمیده چه سهمی از زندگی داره ! مثل ماه ... یعنی چی شد که دختر کوچولومون اسم ش شد مثل ماه !!!!
هر روز صبح که میرفتم لب پنجره لبخند پیروزمندانه ی خورشید رو میدیدم که بهم میگفت : "دیدی که امروزم اومدم و بازم همدیگرو دیدیم ... مثل هر روز مثل همیشه .. دیدی که من برنده شدم ... بازم من ... حالا تو باختی ... اینطوری که نمیشه ... برنده ای گفتن بازنده ای گفتن ... " خورشید خانوم به جرم بازنده شدنم محکومم کرد ... محکوم به زندگی .... تا همیشه .. تا ابد محکوم شدم تا وقتی که خورشید تو آسمون بود حتی روزایی که پشت ابرا قایم شده بود... محکوم به زندگی شدم ... نمیدونم شاید هم برای همین بوده که اسمم شد مثل ماه....
مهشید(مثل ماه)
خیلی وقته که دخترای مهربون پیداشون نشده ... نه خبری از مهشید بود نه دیگه از نیلوفر سلام یادم رفت سلام .... نمازو روزه هاتوت قبول باشه ... امشب تو یه مشت خاطره اسیر شدم ... هرچی بیشتر گذشته... میله های اسارتش بیشتر و محکم تر شده ... مهشید... سلام به همه دوستای خوبم از لطف همگی ممنون 2تا خبر دارم برای امروز..... اولیش خوبه دومیش بده اول اینکه تولد دخترخالمه مینا امروز اومدم که تولدش رو تبریک بگم .. مینا جون تولد مبارک واینکه روز جوان بود اینم یادم رفت بگم جوانان عزیز روزتون مبارک باشه چرا هیچکی مارو تحویل نمیگیره بیچاره ما جوونا که داریم از دست میریم هیچکی دوسمون نداره بابا یکی مارو تحویل بگیرهههههههههههههههه و بگذریم بریم سر خبر بد که کلی زد حال زد به من امروز ..... با مادرم و برادر کوچیکم رفتیم خرید مامانم گفت من میرم شام رو حاضر کنم شما برید شهر بازی من نمیام.... به برادرم کمی پول داد خوراکی بخره برای خودش اونم گذاشت توی کیفم درش رو باز گذاشت ..... رفتم از مغازه خرید کنم از ماشین که پیاده شدم همه وسایلام از کیفم ولو شد تو خیابون .... کلی سر برادرم داد زدم که چرا در کیفم و نبسته .... از خرید که برگشتم دیدم یه خانوم و یه آقایی اومدن نزدیک ماشین خانومه یه چیزی از زمین برداشت و رفتن با موتور بودن.... تو دلم گفتم حالا خوبه گوشیه من باشه برداشته خانومه فکر میکردم طبق عات تو ماشین گذاشته بودم سوارشدم دیدم نیست توی کیفمم نبود تو ماشینم نبود ... هرچقدر با گوشی مامانم زنگ زدم صدایی نمی اومد بعدم که خاموش کردن این دیگه آخر لطفشون بود نزدیک بود 2 بار تصادف کنم شانس من بیچاره رو باش منتظر زنگ برای یه قرار کاری از شرکت بودم میخواست چندتا کتاباشو امانت بده بهم گفت شنبه به هم زنگ میزنیم قرار میزاریم بریم بیرون آدم این همه برای کاری بره بیاد بعد بگن توی این هفته منتظر تماس باش بعد گوشیش رو گم کنه، الان که فکرش رو میکنم میبینم من گوشیمو می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام از دوستای عزیز اگه زنگ زدین یا اس ام اس زدین کسی نبود جواب بده من شرمندم .... نمیدونم چند روزه سیم کارتم رو میتونم از مخابرات بگیرم ...نمیدونم اس ام اس هام هست نیست نمیدونم عکسام چی میشه ؟ البته عکس خودم توش نبود عکسای اتاقم بود .... چه کلیپ هایی برادر بزرگم برام فرستاده بو د همه حیف شد دیگه ... آخ آخ اس ام اس هارو بگو گوشیمو درست نمیکردم چون اس ام اس ها م پاک میشد .. همه قشنگ بودن من دیگه هیچی نمیدونم .... با گوشی باشید و موفق مهشید دخترای خوب و دوست داشتنی نمی دونید که چقدر دلم براتون تنگ شده بود. روزا خیلی سرمون شلوغه. میدونم که همه مشغول خونه تکونی هستید خسته نباشید. راحع به تاریخچه این جشن بزرگ ( نوروز ) مطالب جالبی دارم که حتما براتون می ذارم تا ببینید که ما چه تاریخچه ای داشتیم. دوستتون داریم دخترای خوب و دوست داشتنی امیدوارم که حالتون خوبه خوب باشه. حتما از این ویروس نامرد چیزایی شنیدی. نه از اون ویروسا که تو اینترنت فراوونه ها از اونا که می ره تو تنت و جونت و بالا می یاره خیلی خیلی مواظب باشید. یکیشون اومد سراغ من قشنگ ۴ روز انداختم گوشه خونه نمی دونید چه زجری بود از ما که گذشت ولی آرزو می کنم که این ویروسه زودتر بمیره تا دلم خنک شه. نیلوفر
![]()
.... یک ماه فرصت خواستی و منم فرصت دادم اما تو ....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)
![]()
چقدر خنده داره که صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه
چقدر خنده داره که وقتی میخوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت
چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه از كتاب آسماني سخته اما
چقدر خنده داره که همیشه سعی میکنیم توی یک کنسرت یا
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت
چقدر خنده داره که شایعات روزنامهها رو به راحتی باور میکنیم
چقدر خنده داره که بعضی از مردم میخوان هر طور دوست دارن
چقدر خنده داره که وقتی یه اس ام اس خنده دار برای ما
خنده داره, اینطور نیست؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...
؟
...
...
...
...
![]()
...
![]()
...
...
...
![]()
![]()
![]()
![]()
Long lost words whisper slowly to me
Still can't find what keeps me here
When all this time i've been so hollow inside
I know you'r still there
Watching me wanting me
I can feel you pull me down
Fearing you loving you
I won't let you pull me down
Hunting you I can smell you-alive
Your heart pounding in my head
Watching me wanting me
I can feel you pull me down
Saving me, raping me, watching me
Watching me, wanting me
I can feel you pull me down
Fearing you loving you
I won't let you pull me down
MaHsHiD JoOoOoN
![]()
![]()
![]()
![]()
... نمیدونستم که میخوام به روز کنم وبلاگم رو وگر نه که کلی مطلب خونه داشتم.....![]()
برام دعا کنید ![]()
![]()
اخه وبلاگم داره مثل خودم تنها میشه اما هر چی هست که خیلی دوستش دارم![]()
![]()
.....
زندگی بهتر از این نمیشه
جدی جدی بهتر از این نمیشه
علتش عم سر رفتن حوصله و تنهایی هاش یا حتی دلتنگی بخاطر من هم نبود
تمام این هارو از توی نگاهش و حرف هاش فهمیده بودم
اما هروقت که ارش میخواستم تا تعریف کنه حرفی نمیزد و میگفت : آخه اتفاقی نیافتاده تا برات تعریف کنم چیزی نیست ...
منم خیلی اصرار نمیکردم
تا اینکه 2شنبه زنگ زد و گفت بریم بیرون
دلم براش تنگ شده بود
منم با کمال میل قبول کردم
گفت :نمیخوام خیلی این طرفها باشیم
قرار رو برای 2ساعت دیگه گذاشتیم توی یکی از ایستگاهها ی مترو
خنده ی همیشگی روی لبهاش نبود یه خنده ی زورکی . یه نگاهی که هر دقیقه به یه جایی خیره ش میکرد. لبهایی که هنوز هم برای گفتن حرفی نداشتن
از مترو پیاده شدیم رفتیم .رفتیم، رفتیم،
انقدر که نگاه کردم دیدم جلوی تئاتر شهریم
از کافی شاپ روبه رو 2تا آیس پک گرفتم و رفتیم توی پارک نشستیم
همینطور خیره داشت زمین رو نگاه میکرد نگاهی به ساعت کردم دیدم 6 غروب شده ... حتی دیگه سراغی از زمان هم نمیگرفت ...
گفتم شوهرت کجاست ؟
هنوز هم خیره بود
__ ماموریته ...
__ ماموریت؟!! چه ماموریتی ؟! مگه ماموریت دارن ؟ کی رفته ؟ کی میاد؟ حتما خیلی ابراز دلتنگی میکنه ...
لبخند تلخ زد و گفت :
اره دلش که خیلی تنگ شده ... رفته اصفهان 3-4 روز دیگه شاید بیاد 2 شنبه رفته
داشت دروغ میگفت 8 سال بود میشناختمش فرق دروغ و راست گفتن هاش رو میدونستم
بازم حرفی نزدم
گفتم بریم داره دیر میشه
گفت:
بیا با اتوبوس بریم... من نمیخوام خیلی زود برسم
__ باشه
توی اتوبوس سر خودش رو به گوشی من و خودش گرم کردو همش من براش حرف میزدم
گفت :این آهنگ که برات ریختم رو گوش کن خیلی قشنگه ...
***************************************
کنار پنجره ایستاده بود و به خیابون نگاه میکرد گفت :
مهشید!!!!
__ بله ؟
__ تو مرگ رو دوست داری ؟ یعنی از مرگ نمیترسی ؟!!
خیلی تعجب کردم فهمیدم چی میخواست بگه حتی نمیخواستم بهش فکر کنم
گفتم :
آره خیلی.. اما از نوع طبیعیش
برگشت توی چشمام نگاه کرد توی چشماش اشک حلقه زده بود اشکی که برقش داشت دیوونم میکرد لبخند زد و گفت:
پس هر دو تا مون افسردگی گرفتیم ...
__ من رو با خودت قاطی نکن ... من افسرده بودم اما الان نیستم
نخواستم که باشم.. همه چیز رو باهاش کنار اومدم
تو هم همین طور بخوایی بهت کمک میکنم
بگو چی شده ؟
با خانواده ی شوهرت مشکل داری ؟
__آره اما بیشتر با خودش
__ تو که شوهرت خیلی خوب بود !!
__ نه ما با هم تفاهم نداریم
__ این حرف مال الان نیست عزیزم بعد از چند سال زندگی الان باید بگی؟؟!!!
__ ما از اولم تفاهم نداشتیم
دیگه رسیدیم توی پارک نزدیک خونه نشستیم روی یه نیمکت
شروع کرد گفتن
که ::
خیلی عوض شده مهشید
دیگه من رو نمیخواد بهانه الکی میگیره
بهم توهین میکنه ... مهمونی ، عروسی، حتی خونه ی پدر مادرم هم نمیذاره برم ...
و .....
چی داشت میگفت ؟؟؟؟؟ گریه ؟؟!!! دوست من ؟؟؟ دختر ناز پرورده ی پدر و مادرش ؟؟؟؟
نه نه اینا دوست من نبود
اشک ؟ اونم تو چشمای اون ؟!!!!
تمام بدنم یخ شده بود
4 بار اشکاش رو خودم از صورتش پاک کردم
اونم توی پارک
جلوی همه
کجا بود اون همه شیطنت ها ، حرف ها ،خنده ها ، مهمونی ها ، معلم ها ، بیرون افتادن ها از کلاس ، درس نخوندن ها ، این دوست خوب من نبود
چشمای خیس مال اون نبود
ای خدا عزیز من چی شده بود ؟؟؟
چه فکری میکرد
میخواست جدا بشه
گفت بهت دروغ گفتم که رفته ماموریت .. من 8 روزه که قهر کردم اومدم اینجا
چی باید بهش میگفتم ؟
شوهرش رو دوست داشت اما اون نه ... بهش گفته بود که دیگه نمیخواد باهاش زندگی کنه
اونم داشت میرفت برای همیشه داشت میرفت
بهش گفتم به چیزی فکر نکن مال خودت باش
به زندگیه قشنگی که پشت مشکلاتت قایم شده فکر کن
به آینده ی قشنگی که بعد از همه ی اینا داری فکر کن
....
ساعت تقریبا 7:45 شب بود که خودش گفت که دیگه بریم
وقتی داشت میرفت گفتم :
خاطره بد ترین شرایط زندگیه من و تو آرزوی یه نفر دیگه س فراموشش نکن
خندید و رفت
حالا دیگه همه فکرم شده اون
گریه میکنم
باهاش حرف میزنم
تنهاش نمیگذارم
شب تا صبحم عزیز دلمه
دوستش دارم
بیشتر از همه ی عالم دوستش دارم
شب که رسیدم خونه آهنگی رو که خواسته بود گوش کنم و خودش همش توش گوشش بود و گوش میکرد این بود :::
آروم آروم دارم
از یادت میرم
عشق من کاری کن
دارم از دست میرم
من هنوز عاشقم
واسه تو میمیرم
آخه به عشقت اسیرم .....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
) میرفتیم ![]()
) البته اون موقع تهران نبودن اصفهان بودن ....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.....
گفتنیا رو بگو
و سکوت رو بشکن
شاید برای گفتنت یه اضطراب داشته باشی
اما اگه ...
یه عمری تو حسرت می سوزی...
این بود که من با هر نفس خواستم بگم....
اما نشد!!!![]()
ادامه مطلب
..... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا اگه روز پدرمادر بود همه کولاک میکردن
![]()
....
....![]()
![]()
....![]()
، یکی از دوستام
، واسه تولدم دوستام میخواستن برای جمعه با هم هماهنگ کنیم
تو این اوضا چی شد گوشیم .... خیلی حالم گرفته س .... .![]()
![]()
....
![]()
همون طور که مهشید جونم گفت این![]()
![]()
![]()
![]()
که تازه اومده![]()
![]()
و می تونم بگم![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



