تبليغاتX
.ღ♥.ღ lovely girls.ღ♥.ღ


.ღ♥.ღ lovely girls.ღ♥.ღ

ღღدوستانهღღ

 

سلام بخونید چندتا سوال بی جواب !!!!

چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟

چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟

چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟

چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟

آیا میشه زیر آب گریه کرد؟

چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟

چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟

چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟

اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟

تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موفق باشید مهشید...

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 0:17 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

حتما تا حالا برات پیش اومده که چیزی رو از ته دلت و با تمام وجودت بخوای. آرزویی که ذره ذره وجودت نیاز به داشتنشو فریاد می زنه. همون آرزویی که دلت به خاطرش می تپه . به امید رسیدن بهش نفس می کشی , تو رویاهات همیشه دنبالشی. همون که دلیل زنده موندنته . همون رویایی که بزرگترین امیته . قشنگترین رویا ی تو رویای سوگلی تو بالاترین امیدت واسه زنده موندن بالاترین دلیلت واسه تلاش کردن. همون چیزی که اگه بدونی یک ساعت از عمرت مونده , تموم آرزوت اونه که بهش برسی .
خواستنی از جنس آتش اشتیاق , سوزان و ملتهب , مثه نیاز یه ماهی به آب برای حیات. عین نیاز زندگی به امید برای نبریدن و تلاش.حسی که تو رو به ادامه دعوت می کنه , تشویقت می کنه و بهت انرژی می ده. چیزی که برای خواستنش تردید نداری , اون طور می خواهی که نرسیدن بهش برات زجره , رنجه , عذابه, و رسیدن بهش واست بالاترین شوق و لذتی که می تونی تصور کنی. هر چیز نهایی داره , بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی داره. بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی واسه دریافت خواسته ات بپردازی ؟ از چه چیزارزشمند و عزیزی واسه رسیدن بهش می گذری و مایه می ذاری؟واسه رسیدن به همو ن رویای شیرینی که نمی تونی فراموشش کنی , نمی تونی جاشو با هیچی پر کنی . اون چیز مقدس و عزیزی که قلب و روح و جسم و تموم وجودت خواهش رسیدن به اون خواسته است. چند بار ناخواسته تو محاصره ابرهای تیره تردید و نا امیدی صدای تو گوشت زمزمه کرده , افسوس ,حیف که نمی شه , کاش ممکن بود, اما ممکن نیست. همون صدایی که گاهی جرات تلاش و تجربه ثمره تلاشتو ازت می گیره.و یه روز ممکنه به خودت بگی و ببینی , تحت تاثیر اون صداها نا خوانده , تو از یاد بردی . خواستنی که از عمق وجود باشه , نتونستن و نشدن سرش نمی شه , مگه بچگی هاتو از یاد بردی, که وقتی یه عروسک یا یه ماشین پشت ویترین اسباب بازی فروشی چشمتو می گرفت هیچ منطقی پاهای معصومت واسه گذشتن از اون خواسته مردد نمی کرد.
تو اون عروسک یا ماشین رو می خواستی , اون طور می خواستی که هیچ منصرف نمی شدی. اون طور پاش وامی ستادی که صاحب اول و آخرش فقط خودت بودی!
چطوری اون لحظه نمی شه و نمی تونم و حالا بعدا پدر و مادرت رو نمی فهمی و قبول نمی کردی؟
اون طور اونو نی خواستی که نشدن برات بی معنی بود. تکان نخوردن و سفت و سخت استادن و پافشاریت جلوی اون اسباب بازی تا لحظه که بهش برسی رو از یاد بردی؟چطوری یادت رفته خواستن, نتوانستن رو نی پذیره, اشتیاق رسیدن به یه آرزوی قلبی نتونستن و نشدنو نمی فهمه , خواستن فقط یه معنی داره اونم توانستنه؟!!چطور شد که امروز ما بدون این که متوجه بشویم. نخواستن رو با نتوانستن عوضی گرفتیم؟ چون به درستی پی نبردیم اون جا که نتوانستیم به سبب این بود که واقعا نخواسته بودیم. اگر فقط بخوای و باور کنی که بهش می رسی کل قانونمندی های کائنات همسو با تو می شه.خواستن به تو نیرو و انرژی می ده که تموم درهای بسته رو به روت باز می کنه و تو رو با تلاشی تجهیز می کنه که با قدرتی عظیم فقط رو یه نقطه متمرکز شده که بی شک تو رو به کامیابی می رسونه مهم ایمان و اعتقادت به خواستته , خواستن رویایی که فکر رسیدن بهش , عشق و تقلا و تلاش رو در تو زنده و صد برابر می کنه همون که تو رو مشتاق تلاش می کنه.
اگه چیزی که تو رو به تلاش کردن تشویق می کنه همون شعله داغ اشتیاقه , دیگه هیچ مانعی تو رو نمیترسونه , هیچ نگرانی دلت رو نی لرزونه , همه خواسته هات توی یه هدف جمع می شه او هدف اولویت اول و شماره یکی که همه چیز تابع اونه. و اگه چیزی هست که این جور می خوایش و این قدر برات عزیزه هیچی مانع رسیدنت به اون نمی شه.هیچ قدرتی تاب ایستادن مقابل خواسته قلبی تورو نداره. اگه عشقت به آرزو و هدفت در اون حد متعالی و بالای خودشه , اگه آرزوی رسیدن به خواسته ات اون طور تو رو بی تاب و بی قرار می کنه که شب و روز بهش فکر می کنی , از همین حالا تو رو می بینم که به خواسته ات رسیدی و اگه بهش نرسی مقصر فقط خودتی.هر چه خواسته تو متعالی و بزرگ تر باشه باید بهای بیشتری روی براش بپردازی پس اگه به خواسته ات نرسیدی یا اون قدر برات ارزش نداشت و نمی خواستیش که همپای بهاش براش خرج کنی و سختی و رنجش را واسه رسیدن به گنجش به جون بخری یا تو روزمرگی و بطالت زیر خروارها یاس و ترس دفنش کردی و واسه تبرئه خودت وقتی یادش افتادی فقط سری از افسوس تکان دادی و گفتی افسوس که رویای من شدنی نبود. یادت باشه هیچ قدرتی غیر از خودت نمی تونه مانع رسیدن به خواسته هات بشود. وقتی با بی رحمی به نا امیدی و یاس اجازه می دی رویا تو را ازت بدزده و با خودش ببره وقتی خودت واسه دفاع از رویات جلوی ترس هات نمی استی از کی توقع داری برات این کار رو بکنه ؟ وقتی اون خواسته برات اون قدر ارزشمند نبوده که بهای لازم رو بپردازی چطوری توقع داری اونو به رایگان و به سادگی به دست بیاری و به سادگی طعم شیرین رسیدن به آرزوی قلبیتو بچشی؟
و چه غم انگیز است کهیه عمر فقط به خاطر ترس تو زندگی در جا بزنی که اصلا دوستش نداری , اون زندگی ای که با روحیات و خواسته ات تو هیچ تناسبی ندارد و فقط به خاطر این که جسارت ترکشو نداری به خاطر این که جسارت کنار گذاشتن ترستو از یاد بردی و به طعم تلخ اشتباه عادت کردی تحملش می کنی.کی یادت داد معنی زندگی محدود به تکرار عادت هاست؟ اخرش چی؟ جاذبه این تکرارهای بی اراده حداکثر تا چند سال دیگه دوام دارد؟ بالاخره تاریخ انقضا اونم می رسه؟ گاهی به سبب ترسی که بهش چسبیدیم حتی متوجخ نیستیم ترس از یه اتفاق ممکنه خیلی وحشتناک و زجر اور رخداد اون اتفاق باشه و مثه یه عمر تحمل رنج واقعی به خاطر ترس از رنج احتمالی اینده کسی چه می دونه اگه با تموم وجودت برای رسیدن به رویات تلاش کنی چی پیش می آید؟ یه نگاه به دیروزت بنداز, اگر راضیت کرد جا پای دیروزت بذار اگه غمگینت کرد , اگه اون قدر رنجت می ده که حتی دلت نمی خواد به مرورش برپردی دیگه اشتباه دیروز رو تکرار نکن.
اگه دیروز و امروز و فردات تو سیاهی و غم و غصه مثل همن , کوتهی از خودته که هنوز به خودت نیومدی و هوشیار نشدی و نخواستی و فقط نخواستی تا بتونی به بهترین ع تغییرش بدی زندگی بی لطفی که فقط از سر عادت به تکرارش ادامه مشغولی ارزش زندگی کردن داره؟تنها فاصله تو با بزرگ ترین رویا ها و عزیزترین آرزوها ت فقط خواست و اراده خودته! چ.ن خواسته عمیق و قلبی تو به پشتوانه بیشترین تلاشت عامل شکوهمندترین تغییرات مثبت زندگیته تا کی نرسیدن به آرزو های قشنگتو گردن نتونستنی ها می ندازی ؟ کافیه با خودت روراست باشی کلاهتو قاضی کنی ببینی نخواستی یا نتونستی

                                                   مهسید......
نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 0:4 AM توسط ღمهشیدღ| |

سلام

میگم ببینید ترو خدا طرز فکر مادرها و پدر های نسل جدید مارو ....

از نظر من نگذاشتن اسم روی فرزندامون نشونه ی فرهنگ و شخصیت ماست

نه؟

 

نام های عجیب دختران ايراني در ثبت احوال!
برخي از اين نامها:

دانه انار،خامه،خيمه،موچول،منگنه،ماست خانم و….

——

نامهاي عجيب پسران ايراني درثبت احوال!

باقالي،به به،راكت،سيبيل،كلاغ،كهير،نمك،موش كور و….

 

موفق باشید

مهشید....

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7:15 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

داستان فوق العاده در مورد عشق

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که
عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

                                                 

                                                                  مهشید....

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 1:11 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

صبحگاه:
فرمانده: پس این سربازه ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !)
کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی

...

صبحانه:
وا...اقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچه ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفغ میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

...

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)

فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه ...
آره، تازه پاره هم میشه ...
وای وای خاک میره تو دهنمون ...
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

...

ناهار
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمی خورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی کنم، حالا واسه تو..

چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

...

بعد از ناهار
فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام

فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد ، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه ها گم میشود...
هوووو....بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری...
بی آبرو گمشو بیرون...
وای نامحرم...
کثافت حمال...
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!!)

...

بعد از ظهر
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

...

شب در آسایشگاه
یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو

فرمانده: بلندشید برید بخوابید!

همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا
 
 
بعد از مدت ها مهشید 
نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 12:27 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به

دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود،

 دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی

 که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین

شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست.

قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا

برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست

 اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.

جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس

 روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و

روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد

 و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره

 به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی

 ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس،

خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند

دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود

تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد

 که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما

 خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.

با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای

 جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و

در نهایت هم انگلستان محکوم شد.

روحش شاد

 

                                                                     نیلوفر
نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 12:2 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

به احترام تمامی نداهای ایران زمین ۳۰ ثانیه سکوت

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 12:3 PM توسط ღمهشیدღ| |

ـ بهترین دوست، خداست،

او آن قدر خوب است که اگر یک

گل به او تقدیم کنید دسته گلی

تقدیمتان می کند و خوب تر از آن است

که اگر دسته گلی به آب دادیم،

دسته گل هایش را پس بگیرد

 

نیلوفر

نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 12:18 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

تند و تند قدم برمی داری .
به هیچ چی نگاه نمی کنی .
بهت تنه می زنن .
بهشون تنه می زنی .
بوی عطر آشغالشون رو تحمل می کنی .
می خندن ، زر می زنن ، جیغ می زنن ؛ دود سیگار حوالت می دن , هیچی نمی گی , رد می شی .
داری یخ می بندی
دلت می خواد بری یه جای گرم ....
از بین پسرای قد بلند و موهای ژل زده شون رد می شی .
از لابه لای دخترای خوشگل و خنده های بلندشون می گذری .
هیچکس بهت نگاه نمی کنه .
هیچکس حست نمی کنه .
توی این دنیا هیچکس درکت نکرده ... هیچکس .
تنهایی واست شده یه عادت .
یه عادت تکراری ... یه عادت تلخ و سیاه .
تند و تند قدم بر می داری .
دل کوچیکت تاپ تاپ می زنه ... یه روزگاری عاشق بودی و حالا ....
بلاخره اونو از دور می بینی .
گرم می شی .
حس می کنی خود خودشه .
همونی که منتظرش بودی .
اونم تنهاست .
مثه خودت .
بهت نگاه می کنه .
بهش نگاه می کنی .
اون میاد جلو ... تو وامیستی و اومدنشو نگاه می کنی .
رخ به رخت وامیسته ... چشای سیاهشو توی چشات می دوزه .
همونجا عاشقش می شی .
دستای کوچیکشو می گیری توی دستت .
دستای سردت داغ می شه .
لبخند می زنه ... تو هم می خندی .
برای شام دعوتش می کنی .
اونم با یه لبخند قبول می کنه .
هر دو تند و تند از لا به لای آدمای گیج و بی مصرف رد می شین .
یه رستوران شیک رو نشون می کنی .
تو جلوتر می ری ... اونم کمی آرومتر پشت سرته .
امشب چه شب خوبی می تونه باشه .
همه غم و غصه هاتو فراموش می کنی .
یهو یه صدای وحشتناک تو رو به خودت میاره .
تلپ .....
بر می گردی .
خشکت می زنه ... بدن له شده اونو می بینی که روی زمین پخش شده .
می خوای داد بزنی نعره بکشی ... ولی فقط اشکه که از توی چشات می زنه بیرون .
لاستیک دوچرخه رد خون اونو تا چند متر اونطرفتر با خودش می بره .
ایندفه هم عشقتو از دست می دی .
مثه خیلی دفه های دیگه .
هنوز برق چشای درشت و سیاهشو جلوی چشات حس می کنی .
بغض توی گلوت می شکنه .
بلند بلند گریه می کنی وبا تموم وجود داد می زنی :
- من نمی خوام سوسک باشم .

 

با تشکر از اسحاق عزیزم... که لطف کرد اجازه ی گذاشتن این متن رو به من داد مرسی ....

 

موفق باشید

 

مهشید....


نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 2:3 AM توسط ღمهشیدღ| |

طنز::

ویژگی های کلی:این دختران از آن دسته دخترانی هستند که تا زمان ورود به دانشگاه با واژه ای به اسم پسر غریبه هستند و تنها وسیله نقلیه ای که سوارشده اند اتوبوس می باشد.از نظر شکل ظاهری بیشتر شبیه مردان غیرتمند و با خدا هستند!!!

خصوصیات دانشجویان دختر:

ترم 1- اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پ- س – ر یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها ERRORمیدهد! چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند.و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند! {پیشنهاد میکنم که در دختران ترم یکی (صفری) به دنبال GF نباشید چون اولاً پا نمدهند و ثانیاً اگر حتی یکی از این دختران برای دوستی پا بدهد(یکی در هر 10 میلیون سال)همه به شما به چشم یک همجنس باز نگاه خواهند کرد!} فقط برای عملیات قضای حاجت به WC می روند.طولانی ترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه تا خانه می باشد.به پسران همکلاسی به چشم خواستگار نگاه می کنند.تمام کتب ترم اول را می خرند و با دقت جلد میگیرند.سوژه خنده دانشجویان ترم بالایی هستند. وقتی به آنها سلام میکنید به چشم یک مزاحم خیابانی به شما نگاه میکنند!(بی جنبن دیگه!!!) درفاصله بین کلاسها نان و پنیر دستپخت مادر را میل میکنند تا انرژی بگیرند!

ترم 2 – همچنان قادر به ساختن کلمات معنی دار نمیباشند!متوجه میشوند به غیر از آنها افراد دیگری نیز به اسم دانشجو تو این مملکت هستند! به مقداربسیار ناچیز از قطر ابروها کاسته میشودولی سیبیل جزیی از اعضای ثابت بدن می باشد..سر کلاس متوجه موجوداتی عجیب و غریب میشوند اما اسم آنها را نمی دانند.کماکان مسیر دانشگاه تا خانه بدون هیچ کم و کاستی طی میشود.نیمی از کتاب های ترم را میخرند و نیمه دیگر را از کتابخانه میگیرند.
اگر به آنها سلام کنید در جواب زمزمه نامفهومی میشنوید با این مضمون:سلام علیکم ورحمة الله و برکاته! دو- سه بار از جلوی تریای دانشکده رد میشوند اما جرأت داخل شدن را ندارند!(استغفرالله)

ترم 3 - به معنای واژه پسر پی می برند و با ماهیت آن موجودات عجیب و غریب آشنا می شوند.به این نکته حیاتی پی می برند که تنها استفاده WC قضای حاجت نیست!!!سوژه خنده پیدامیکنند . همه کتابها را از کتابخانه می گیرند و متوجه میشوند که تا 4 جلسه میتوانند سر کلاس غیبت کنند.می فهمند که شهر خیلی بزرگ است و غیر از خانه شان جاهای دیگری هم دارد! تریا دانشکده تبدیل به پاتوق آنها میشود.در جواب سلام شما میگویند سلام!

ترم 4 – با واژه BF آشنا میشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نیستند.ابروها نازکمیشودوسیبیل ناپدید!در ساعت های استراحت بین کلاسها و حتی وسط کلاس ها به WC میروند!همیشه در دانشگاه از قسمتهای ''پر پسر'' عبور میکنند.شروع میکنند به پرسیدن آدرس از پسرای خوش تیپ دانشگاه!(نکته:اگر دیدید که جلوی در آموزش یه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسید پس: 1- دختره ترم 4 درس میخونه.2-شما خوشتیپید!.3 – یالامخشو بزن دیگه چلمن!)شروع میکنن به نوشتن جزوه !هر 2-3 شب یکبار به خانه میروند برای حاضری و به خاطر غر زدنهای مامان بابا.(خوب پدر مادرن دیگه دلشون تنگ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید!) و تعویض لباس و بقیه روز ها خونه دوستشون درس میخونن!(آره جون خودت .بیچاره پدر ,مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسراست!!!!) در جواب سلام شما میگویند:سلام.چطوری؟خوبی؟

ترم 5 –یکی از این موجودات خوش خط و خال (BF ) را بدست می آورند اما چون تازه کار هستند بامبول های زیادی سرشان پیاده میشود!اصلاً سرکلاسها نمی روند و از دانشگاه فقط با WC کار دارند!چون BF دارند دیگه احدی را تحویل نمیگیرند و درست مثل ترم یک میشوند( چون این دفعه
فکر میکنن فقط خودشونن که BF دارند و آسمان باز شده این پسره افتاده تو بغل اینا! =آخر بی جنبگی)کوتاهترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه به کافی شاپ و سپس خانه میباشد.از چهره مردانه گذشته تنها خاطره ای باقی مانده است!(اینجاست که میگن مردونگی مرده!!!) به دلیل افزایشآرایشات روی صورتشون اضافه وزن می آورند و برای جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم میکنند!یک میز اختصاصی برای خودشان و BFشان در تریا دانشکده رزرو است!تابلو میشوند.کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک می شناسند.سند کمیته انضباطی را به نامشان میکنند!در جواب سلام شما (بعد از 10 دقیقه!) می گویند:اوا سلام ببخشید حواسم نبود(طرف داره عاشق میشه و حواسش یه جای دیگست....خاک بر سرت!)

ترم 6 – خیلی تابلو میشوند!عاشق میشوند! مورد سوءاستفاده قرار میگیرند!مشروط میشوند!!!

ترم 7 –به طرز وحشتناکی تابلو میشوند! در عشق شکست میخورند!مشروط میشوند!

ترم 8 – دوباره آدم میشوند.دیگر تابلو نیستند چون جوانان مستعد دیگری جای آنها را میگیرند(من لذت می برم میبینم این جوونارو.......!)جای جایدانشگاه برایشان خاطره انگیز است.مثل بچه آدم این ترم درس میخوانند فارغ میشوند.در به در دنبال شوهر میگردند.به نگهبان جلوی در دانشگاه هم پا می دهند.

بعد از دانشگاه: ازدواج میکنند و رخت بچه میشورند


نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 0:53 AM توسط ღمهشیدღ| |

You will find as you look bak

Upon your life that the moments

When you have truly lived

Are the moments

when you have done things

In the SPIRIT OF LOVE

 

وقتی به عقب برمیگردی تا نگاهی به لحظات زندگیت بکنی

میبینی که تو تنها زمانی واقعا زندگی که کردی که

کارها رو با روح و روان عاشقی انجام دادی

 

نیلوفر

 

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 12:9 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

سلام به همه ی دوستای گلم

خواستم اولین مطلب سال جدید رو برای کشورمون بنویسم

که این مطلب زیبا رو پیدا کردم...

 

 

تاریخچه ی پرچم ایران::

بر خلاف اکثر عموم اولین پرچم ایران درفش کاویانی نبود بلکه اثر ذوق کورش کبیر بود. درفش کاویان زمانی درست شد که کاوه آهنگر یک هو قاطی کرد و دودمان هر چی آدم خونخوار که اول اسمش ضحاک بود را بر باد داد. کاوه فریدون را بر تخت شاهی نشاد و فریدون هم که خیلی از برچیده شدن حکومت ضحاک خوشحال بود دستور داد پیشبند کاوه را که بر سر نیزه زده بودند تا مردم را تحریک به قیام کنند طلاکاری کنند . از این به بعد شد درفش کاویانی!. کثرا فکر می کنند این پرچم اولین پرچم ایران بوده است.  حالا جالب است که درفش کاویانی را که با لباس آن بنده خدا درست نکردند. آن فقط یک نماد بود. درفشی که از روی آن ساخته شد وبه عنوان پرچم قرار گرفت از دوختن پوست پلنگ به عرض 5 متر و طول 7 متر درست شد!

 

تا زمانی که مسلمان ها ایران را گرفتند این پرچم ایران بود ولی مسلمان ها اجازه طرح پردازی را بر روی پرچم ندادند و ایران عملا بدون پرچم شد. پرچم سیاه جامگان و سرخ جامگان فقط یک رنگ داشت که هر چند پرچم الان لیبی هم فقط یک رنگ دارد ولی قبول کنید این دیگر اسمش پرچم نیست. برای همین سلطان محمود که به پادشاهی رسید توی پرچم سیاه سیاه جامگان که طرح ذوق ابومسلم بود یک ماه طلا دوزی کنند. پسرش مسعود که آمد از این سوسول بازی ها خوشش نیامد و دید ماه خیلی رمانتیک است و به دردش نمی خورد رفت سراغ علاقه اصلیش. شکار شیر!

سلطان مسعود که دید خیلی شیر دوست دارد سریعا یک شیر را به جای ماه به پرچم دوخت و از آن زمان تا قبل از انقلاب شیر شد نماد ایران. اگر می خواهید بدانید چطوری به فرانسه نگاه کنید که نشانش خروس است. آن زمان نشان ما شیر بوده است!

در زمان خوارزمشاهیان سکه هایی زده شد که عکس خورشید بر پشت شیر بود. به شخصه فکر می کنم که این به دلیل آیین مهرپرستی ایرانیان آن موقع بوده است که در این آیین خورشید بسیار مقدس بوده است. ولی هنوز تا زمان شاه خورشید باید صبر کنید.

 

شاه طهماسب هم یک خورده در این واقعه اختلال ایجاد کرد و چون فکر می کرد که ماه حمل با نشان گوسفند خیلی پربرکت بوده است ( چون خودش متولد ماه حمل بوده است ) گوسفند را جایگزین شیر کرد. در بقیه آن دوران پرچم ایران یک پارچه سبز با مشان شیر و خورشید بود که شیر و خورشید انواع و اقسام حالات مختلف را در این دوران داشته اند. تا این که نادر ، شاه شد!

 

نادر شاه چند تا پرچم داشت ولی پرچم ایران را پرچمی سه رنگ قرار داد که از رنگهای پرچم فعلی تشکیل شده بود. در این پرچم که هنوز هم 4 گوش نشده بود و مثلثی بود یک شیر بود که خورشید از پشتش طلوع می کرد و در وسط خورشید عبارت الله الملک به چشم می خورد. این پرچم مادر پرچمهای جدید ایران شد!

 

آقا محمد خان که آمد یک سری کارهای اساسی توی پرچم کرد. مثلا پرچم را 4 گوش کرد و به دست شیر ایران یک شمشیر هم داد. به خاطر این که با نادر هم مخالف بود رنگ پرچم را واحدی کرد که در شکل می بینید.

 

اما امیر کبیر. وقتی صحبت از امیر کبیر می شود باید بسیار با احترام صحبت کرد. این ایران امروز ساخته دست همان مرد است. هر چی خوبی توی ایران می بینیم یک نقشی در آن به عهده امیر کبیر بوده است.

امیرکبیر دلبستگی ویژه‌ای به نادرشاه داشت و به همین خاطر  پیوسته به ناصرالدین شاه توصیه می‌کرد شرح زندگی نادر را بخواند. امیرکبیر همان رنگ‌های پرچم نادر را قبول کرد ، اما دستور داد شکل پرچم مستطیل باشد (بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه. اگر این اتفاق نمی افتاد پرچم الان ما غیر استاندارد حساب می شد) و سراسر زمینه پرچم سفید، با یک نوار سبز به عرض تقریبی ۱۰ سانتی متر در گوشه بالایی و نواری سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پایین پرچم دوخته شود و نشان شیر و خورشید و شمشیر در میانه پرچم قرار گیرد، بدون آنکه تاجی بر بالای خورشید گذاشته شود. بدین ترتیب پرچم ایران تقریباً به شکل و فرم پرچم امروزی ایران درآمد. در آخر درباره رنگهای بیشتر صحبت می کنیم.

 

بعد از انقلاب مشروطه در مجلس برای مخالفت با روحانیون که اسفاده از عکس را حرام می دانستند نمایندگان شیر را نماد حضرت علی اعلام کردند. مشخص است که دیگر هیچ ایرانی جرئت نداشت با نشان حضرت علی مخالفت کند. حضرت علی هم که قربانش بروم یک شمشیر داشت به اسم ذوالفقار پس به دست شیر یک شمشیر هم داده شد. در همان زمانها هم بود که توسط پهلوی ها تاج به پرچم اضافه و برداشته می شد.

 

این بود تا زمان پیروزی انقلاب ایران که پرچم این جوری شد.این پرچم را هم که می دانید توسط طولش یک و نیم برابر عرضش است. 22 بار الله اکبر در حاشیه ها دارد. یک هیئت 18 نفره این طرح را که توسط حمید ندیمی طراحی شده است تائید کرده اند.

 

 

 

رنگ پرچم

درباره رنگ پرچم هم که می شود هر برداشتی کرد ولی کلا این ترتیب زیر از همه معتبرتر است:

  • سبز - نشانه خرمی و بركت

  • سپید - صلح و دوستی (بر گرفته از نشانه زرتشتیان)

  • سرخ - نشان خون از دست رفتگان در راه ایران (شهیدان)

 

البته می توانید برای این که بفهمید این سه رنگ در پرچم ایران چقدر قدمت دارند به عکس روی این دیوار که از هخامنشی مانده است و به عنوان پرچم اهورا ( فروهر) الان در موزه لوور نگهداری می شود توجه کنید.

 

 

این سه رنگ امروز جزئی از هویت امروز ماست. در حقیقت پرچم ایران اگر هر احساسی به ایران داشته باشیم باز هم با وجود ما آمیخته شده است و همه ما را با این پرچم می شناسند. یک روز پرچم  شیر و خورشید و امروز این پرچم در وجود ماست.

 


 

 هنر نزد ایرانیــــان اســــت و بــــس  ندادند شــــیر ژیـــــــان را بــــه کـــس 
 همه یـــــکدلانند و یــزدان شــــــناس  به نیکــی ندارند از بد هــــــــــــراس
دریـغ اسـت  ایــــران  کـه ویــــــران شـود  کُنــام پلنــــگان و شـیران  شــود
 همه جای جنــــــــــگی ســــــواران بدی  نشستــــن گــه شـهریاران بـدی
چو ایــــــــران نباشــد تـــن مــن مباد بر این بوم و بر زنــــده یک تن مبــــــــاد
همه روی یکـــسر به جنــــــگ آوریم  جــهان بر بـــد انـــدیش تنـــگ  آوریـــم 
 ز بهر بر و بــوم و پیونــد خویـــــش  زن و کـــــودک وخـــرد و فرزنـــد خویـش
 همه سر به سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشــــور به دشـمن دهــیم

 

 

                                            مهشید
 

نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 11:45 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

سلام

ببخشید ما یه کمی دیر رسیدیم برای تبریک سال نو

به هر حال ماهی رو هر  وقت از آب بگیر تا نمرده تازه ست

پس سال نو همه مبارک

برای همه بهترین هارو آرزو میکنیم

 

مهشید و نیلوفر

 

 

نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 1:36 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

سلام ... به مناسبت این روز های قشنگ منم خواستم طبق معمول هر سال تاریخچه ی این روز رو برای شما دوستای گلم بگذارم ....

امیدوارم پر بار تر از سال های گذشته براتون باشه

جشن سوری (چهار شنبه سوری)

از جمله جشن های آریایی ، جشن های آتش است . امروزه تنها « جشن سوری » ، معروف به « چهارشنبه سوری » و نیز « جشن سده » برایمان به یادگار مانده است و در باره جشن های فراموش شده ی آتش ، به « آذرگان » در نهم آذر ماه و « شهریورگان » یا « آذر جشن » می توان اشاره داشت . آتش نزد ایرانیان نماد روشنی ، پاکی ، طراوت ، سازندگی ، زندگی ، تندرستی و در پایان بارزترین نماد خداوند در روی زمین است .

 

مجموعه ی آیین های نوروزی از « جشن سوری » ( چهارشنبه سوری ) آغاز می شود و با آیین سیزده بدر نوروز به سر انجام خود می رسد .

برخی را باور این است که با در نگر(نظر) آوردن واژه ی « چهارشنبه » که بر آمده از فرهنگ تازی و سامی است ، پس « چهارشنبه سوری » ارمغانی از سوی تازیان است ، چرا که همانگونه که می دانیم ، در ایران باستان هر روزی نامی ویژه داشته است ( هرمزد روز ، وهمن روز ، اردوهشت روز ، شهروَر روز ، خرداد روز ، سروش روز ، مهر روز ، زامیاد روز و … ) و نشانی از بخش بندی امروزین چهارهفته ایی و نام های آنان به چشم نمی خورد .

اما می بینیم که در میانه سده چهارم هجری ، از این جشن و چگونگی بر پایی و هنگام آن و نیز دیرینگی اش سخن به میان است . برابر این آگاهی که در نسک (کتاب) تاریخ بخارای ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی آمده ، در زمان منصور پسر نوح از شاهان سامانی ، در میانه سده چهارم هجری ، این جشن با شکوهی بزرگ برپا بوده و به نام « جشن سوری» نامیده می شده است .

چون در روز شماری تازیان ، چهارشنبه و شب آن نحس و گجسته به شمار می رفته شب چهارشنبه ی پایان سال را با « جشن سوری » به شادمانی پرداخته و بدین گونه می کوشیدند تا نحسی و نا خجستگی چنین شب و روزی را بر کنار کنند . همچنین جاحظ در نَسَک خود با نام المحاسن و الاضداد (ص ۲۷۷ ) به گجستگی (نا مبارک)چهارشنبه نزد تازیان اشاره می کند . منوچهری در این روز مردمان را به شادمانی می خواند تا از نا خوبی و بد یمنی آن رها شوند .

( عبدالعظیم رضایی ، صص ۱۱۹ –۱۱۸ )

اما بر پایه ی پژوهش های انجام شده،زمان باستانی (جشن سوری) را می توان در این سه گاه باز جست:

۱ ـ شب بیست و ششم از ماه اسفند ، یعنی در نخستین شب از پنجه ی کوچک

۲ ـ نخستین شب پنجه ی بزرگ یا پنجه ی وه که پنج روز کبیسه است و نخستین شب و روز « جشن همسپهمدیم» (آخرین گاهنبار سالانه)

۳ ـ دیدگاه سوم ، شب پایانی سال است که ارجمندترین روز « جشن همسپهمدیم» و جشن آفرینش انسان است .

هم اکنون ایرانیان جشن سوری را در شب چهارشنبه(سه شنبه شب) پایانی سال برگزار میکنند.

افزون بر این و بنا به سنتی که برای برخی رویدادهای بزرگ و جشن های باستانی ، برابر نهادی اسلامی نیز بدست داده شده است ، آتش افروزی و شادمانی شب چهارشنبه ی آخر سال را برخی به قیام مختار ثقفی که به خونخواهی امام حسین (ع) و فرزندانش قیام کرده بود ، نسبت می دهند : « مختار وقتی از زندان خلاصی یافت و به خونخواهی کشتگان کربلا قیام کرد ، برای این که موافق و مخالف را از هم تمیز دهد و بر کفار بتازد ، دستور داد که شیعیان بر بام خانه ی خود آتش روشن کنند و این شب مصادف با چهارشنبه آخر سال بود و از آن به بعد مرسوم شد»

( محمود روح الامینی ، ص ۵۰ ) .

واژه « سوری » پارسی به چم (معنی) « سرخ » می باشد و چنان که پیداست ، به آتش اشاره دارد . البته « سور» در مفهوم « میهمانی » هم در فارسی به کار رفته است. بر پا داشتن آتش در این روز نیز گونه ای گرم کردن جهان و زدودن سرما و پژمردگی و بدی از تن بوده است . در گذشته جشن های آتش کاملا حالت جادویی داشته و بسیار بدوی بوده است . چگونگی این جشن ، همسانی و مانندگی های فراوانی به جشن سده دارد .

( مهرداد بهار ، ص ۲۳۳ )

استاد پورداود ، پس از بزرگداشت این جشن باستانی ، به جستار(مبحث)ویژه ای اشاره دارد و بر این باور است که رسم پریدن از روی آتش و خواندن ترانه هایی همچون « زردی من از تو ، سرخی تو از من ، و … » از افزونه های پسا – اسلامی است و از دیدگاهی ، بی احترامی به جایگاه ارجمند آتش به شمار می رود .

( ابراهیم پور داود ، ص ۷۵ )

می توان این نگره را رد کرد:

نخست دیدگاه مردم ایران نسبت به آتش؛خوب یکی از جنبه های تقدس آتش پاک نمودن بیماریها و دور کردن ارواح خبیثه (به تعبیر آن دوران) بوده است؛ برای نمونه در صورت سرایت طاعون رخت و ابزار بیمار را در آتش می ریختند تا از بدی ها پا ک شود؛ و ۱۰۰٪ این بی احترامی به آتش بشمار نمی آید.
همین امروز هم رسم اسفند دود کردن و گرد خانه تاب دادن رایج است (برای زدودن شر و بیماری و چشم زخم)که باز مانده از گذشته است؛ هم اکنون پریدن از روی آتش هم می توانسته با فلسفه پاک کردن نفس صورت گرفته باشد.
دوم گذر سیاوش از آتش؛ خب باید ببینیم سیاوش چگونه از آتش گذشته است!

فردوسی می گوید:

سیاوش سیه را به تندی بتاخت
نشد تنگ دل جنگ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همی برکشید
کسی خود و اسب سیاوش ندید

آتش انبوهی بوده و سیاوش هم تیز از آن گذشته است؛ و می دانیم که گامهای اسب ریخت پرش دارد؛ پس سیاوش به آرامی ونرمی از آتش نگذشته است.

گویند موبد آذرپاد مهر اسپندان، که اندرزنامه اش از کم شمار نبشته های بجای مانده از زمانه پیش از چیرگی تازی است، گویا خودش برای اثبات حقانیت خود ، از آتش گذشته و یا سینه خود را سوزانیده بوده است ( مانند داستان سیاوش) و این چهارشنبه سوری هم به احتمال زیاد گونه ای آزمون آتش، یادگار آزمون آتش در آیین کهن ایران است.

برخی مراسم های چهارشنبه سوری


بوته افروزی

در ایران رسم است که پیش از پریدن آفتاب، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت «گله» کپه می کنند. با غروب آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع می شوند و بوته ها را آتش می زنند. در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی به هستی خود بخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی می خوانند.

زردی من از تو ، سرخی تو از من
غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا
ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مراد بنده

خاکستر چهارشنبه سوری، نحس است، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن، زردی و ییماری خود را، از راه جادوی سرایتی، به آتش می دهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند. سرود (زردی من از ت، سرخی تو از من)

هر خانه زنی خاکستر را در خاک انداز جمع می کند، و آن را از خانه بیرون می برد و در سر چهار راه، یا در آب روان می ریزد. در بازگشت به خانه، در خانه را می کوبد و به ساکنان خانه می گوید که از عروسی می آید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است.
در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند. برای این که آتش آلوده نشود خاکستر آن را در سر چهارراه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود ببرد.

مراسم کوزه شکنی

مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی،کمی نمک به علامت شور چشمی، و یکی سکه دهشاهی به نشانه تنگدستی در کوزه ای سفالین می اندازند و هر یک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر ، کوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به کوچه پرتاب می کند و می گوید: «درد و بلای خانه را ریختم به توی کوچه» و باور دارند که با دور افکندن کوزه، تیره بختی، شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می کنند.

همچنین گفته میشود وقتی میتراییسم از تمدن ایران باستان در جهان گسترش یافت،در روم وبسیاری از کشورهای اروپایی ،روز ۲۱ دسامبر ( ۳۰ آذر ) به عنوان تولد میترا جشن گرفته میشد.ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباهی که در محاسبه روز کبیسه رخ داد . این روز به ۲۵ دسامبر انتقال یافت

فال گوش نشینی

زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند، یا آرزوی زیارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نیت می کنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهارسو می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیک و بد گفتن و تلخ و شیرین صحبتکردن رهگذران تفال می زنند. اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجتو آرزوی خود را برآورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسیدن به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست.

قاشق زنی

زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقی با کاسه ای مسین برمی دارند و شب هنگام در کوچه و گذر راه می افتند و در برابر هفت خانه می ایستند و بی آنکه حرفی بزنند پی در پی قاشق را بر کاسه می زنند. صاحب خانه که می داند قاشق زنان نذر و حاجتی دارند، شیرینی یا آجیل، برنج یا بنشن و یا مبلغی پول در کاسه های آنان می گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زنی چیزی به دست نیاورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود ناامید خواهند شد. گاه مردان به ویژه جوانان، چادری بر سر می اندازند و برای خوشمزگی و تمسخر به قاشق زنی در خانه های دوست و آشنا و نامزدان خود می روند.

آش چهارشنبه سوری

خانواده هایی که بیمار یا حاجتی داشتند برای برآمدن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان نذر می کردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» یا «آش بیمار» می پختند و آن را اندکی به بیمار می خوراندند و بقیه را هم در میان فقرا پخش می کردند.

تقسیم آجیل چهارشنبه سوری

زنانی که نذر و نیازی می کردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجیل هفت مغز به نام «آجیل چهارشنبه سوری» از دکان رو به قبله می خریدند و پاک می کردند و میان خویش و آشنا پخش می کردند و می خورند. به هنگام پاک کردن آجیل، قصه مخصوص آجیل چهارشنبه، معروف به قصه خارکن را نقل می کردند. امروزه، آجیل چهارشنبه سوری جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوری شده است.

گرد آوردن بوته، گیراندن و پریدن از روی آن و گفتن عبارت “زردی من از تو، سرخی تو از من” شاید مهمترین اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است

پس امیدورام دوستان عزیز با خواندن این مطالب قشنگی این رسم را با انجام کارهای خطرناک و استفاده از ترقه های خطرناک خراب نکنند

مراسم دیگری مانند توپ مروارید ، فال گوش ، آش نذری پختن ، آب پاشی ، بخت گشائی دختران ، دفع چشم زخمها ، کندرو خوشبو ، قلیا سودن ، فال گزفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد

تحریف آیین چهارشنبه سوری

یافته های پزوهشی نشان می دهد که تمامی آیین ها و یادمان هایی که مردم ایران در هنگامه گوناگون بر پا می داشتند و بخشی از آنها همچنان در فرهنگ این سرزمین پایدار شده است ، با منش ، اخلاق و خرد نیاکان ما در آمیخته بود و در همه آنها ، اعتقاد به پروردگار ، امید به زندگی ، نبرد با اهریمنان و بدسگالان و مرگ پرستان ، در قالب نمادها ، نمایش ها و آیین های گوناگون نمایشی گنجانده شده بود .

رفتار خشونت آمیز و مغایر با عرف و منش جامعه نطیر آنچه که امروزه تحت نام چهارشنبه سوری شاهد آن هستیم ، در هیچکدام از این آیین ها دیده نمی شود .

بهتر است بگوییم ، کسانی که با منفجر کردن ترقه و پراکندن آتش سلامتی مردم را هدف می گیرند ، با تن دادن به رفتاری آمیخته به هرج و مرج روحی ، آیین چهارشنبه سوری را تحریف کرده اند

 

موفق باشید

سال خوبی رو برای همه ی شما دوستای گلم آرزو میکنم

هم اینکه امیدوارم بهترین لحظات رو در کنار هم داشته باشید

 

مهشید

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 11:44 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

چنان دل كندم از دنیا كه شكلم شكل تنهایست ببین مرگ مرا در خود كه مرگ من تماشاییست دروغین بودم از دیروز مرا امروز تو حاشا كن در این دنیا كه حتی غم نمیگرید به حال من همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالیست قلم خوشكیده بردستم گره افتاده در كارم بجز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم خوشا از آن عزیزانی كه هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی تن پرواز من بودند رفیقان یك به یك رفتند مرا در خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردند كه همدردند.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 0:13 AM توسط ღمهشیدღ| |

 شاید این موجود را شما در سرستون های

تخت جمشید دیده باشید؟؟
 به تازگی موجودی شبیه به این در سواحل آمریكا

 پیدا كردند كه دانشمند ها رابسیار متعجب كرده.و

آن ها هنوز پی تحقیقاتی در روی این جانور عجیب

و قریب اند..اگر كمی به این جانور دقت كنید میبینید

كه این جانور شباهت زیادی به سرستون تخت جمشید

دارد.پس میفهمیم در آن زمان در خلیج همیشه فارس

 این موجود زندگی میكرده كه پس از مرور زمان نسل

 وی منقرض شده.از دندان های این موجودعجیب و قریب

 معلوم است كه او هم  میتواند یكی از سلطان های بزرگ

دریا باشدویاندازه ی او بسیار كوچك تر از نهنگ و یا كوسه

 است

            این موجود به احتمال 99% در آب های خلیج فارس هم زندگی میكرده

و حتما هم
 حیوانی درنده و قوی بوده.زیرا هخامنشیان در سنگ تراشی های خود

همیشه نماد قدرت
 كشیده

 

 

 

       

 

 

نیلوفر                  

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 11:31 AM توسط ღمهشیدღ| |

 
سلام ....
خواستم این مطلب رو در وبلاگم بگذارم و  بگم من به تاریخ ایران خودم افتخار مبکنم .....
در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.

ما ایرانی ها هم در فرهنگ زرتشتی ماه مهر رو داریم که مظهر مهربانی ایرانیان و ماه ابراز عشق هست که تو اون ماه روز هایی برای ابراز علاقه به اشخاص مختلف و مراسم متعدد جشن های مهربانی هست. تا حدی که مهربانی جزو عبادت های زرتشتیان یا اجداد ما بوده . تو فرهنگ زرتشتی یه روز دیگه هم هست که این روز (سپندارمزگان) یا (اسفندارمزگان) نام داشته . فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان (روز عشق) به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه رو سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول (روز اهورا مزدا)، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی (بهترین راستی و پاکی) که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی (شاهی و فرمانروایی آرمانی) که خاص خداوند است و روز پنجم(سپندار مز) بوده است. سپندار مز لقب ملی زمینه. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشقه چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزه. زشت و زیبا رو به یک چشم می نگره و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می ده. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مزگان رو بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشته که در ماه مهر، (مهرگان) لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مز یا اسفندار مز نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مز نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند. یعنی پنجم اسفند روز جشن عشاق یا جشن سپندار مزگان هست 
سپندار مزگان جشن زمین و گرامی داشت عشقه که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران رو بر تخت شاهی می نشوندن ، به اونها هدیه می دادن و ازشون اطاعت می کردند این میشه حرمت واقعی زن- ببینین دین مهر یعنی چی!! 
« این بود آیین پارسی و آن نیز آیین تازی که بر دار کردند دوازده هزار کودک رومشکان را در قعر باخت نبرد.»

 من افتخار این رو پیدا کردم  که توی جشن زرتشتیان شرکت کنم و خیلی هم خوشحالم .... حتما سعی میکنم براتون تعریف کنم

موفق و پیروز باشید

مهشید

 

نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 10:2 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

سلام خوبید؟ روز همه گی مبارک از طرف کسی که دوستتون داره (خودمو میگم )

 

فال ولنتاين 

14 فوریه چه احساسی در شما ایجاد می کند؟ شادی یا ترس؟ آیا می دانید که متولدین ماه های مختلف واکنش متفاوتی نسبت به این رویداد رمانتیک دارند و دوست دارند ولنتاین را به صورتی متفاوت جشن بگیرند؟

برج حمل (فروردین)

شما بیشترین کارت ها، گل ها، و شکلات ها را هدیه می گیرید. البته فکر کنم بدتان هم نمی آید که خودتان هم برای خودتان گل و شکلات بفرستید!


برج ثور (اردیبهشت)

یک دسته گل قاصدک، شکلات های ارزان قیمت و شامی در یک رستوران فَست فود؟ نگران نباشید، احتمالاً دارید کابوس می بینید!


برج جوزا (خرداد)

متولدین این ماه مثل سایر کارهایشان، امشب هم با دو نفر قرار دارند، و آخر شب را هم با دوستانشان برنامه می گذارند.


برج سرطان (تیر)

فکر می کنم برای متولدین این ماه هیچ هدیه ای از یک دستمال ابریشمی گلدوزی شده و یک بسته شکلات قلب شکل بهتر باشد.


برج اسد (مرداد)

یک شاخه گل رزی که معشوقتان برایتان فرستاده است اصلاً خوشحالتان نمی کند. فکر می کنید لیاقت حداقل صدها شاخه گل را داشته اید!


برج سنبله (شهریور)

اصلاً دوست ندارید که جعبه شکلاتی را که هدیه گرفته اید را با کسی سهیم شوید. همه اش نگران این هستید که مبادا یکی به آنها ناخنک بزند یا گل هایتان را بو کند!


برج میزان (مهر)

به هر کسی که می شناسید کارت ولنتاین می فرستید: آرایشگرتان، معلم هایتان، بقال محل، پسر خاله ی بقال محل و...دوست ندارید هیچ کس این شب احساس تنهایی کند.


برج عقرب (آبان)

برخلاف معمول شما اصلاً دوست ندارید که شب ولنتاین شام را بیرون صرف کنید. ترجیح می دهید یک شب رویایی را در خانه در کنار معشوقتان بگذرانید!


برج قوس (آذر)

اصلاً دوست ندارید برای کسی کارت ولنتاین بفرستید! اگر کسی بیشتر از آن چیزی که منظور شما بوده از آن کارت استنباط کند چه؟ به خاطر همین خودتان را به فراموشی می زنید که انگار یادتان رفته ولنتاین چه روزی است!


برج جدی (دی)

بوی گل شما را به عطسه می اندازد و اصلاً هم از شکلات خوشتان نمی آید! درعوض به نظرتان هیچ چیز برای ولنتاین بهتر از یک هدیه ی گران قیمت نیست!


برج دلو (بهمن)

دوست ندارید از روال عادی زندگی بیرون بیایید. همان چای گیاهیتان را می خورید و اصلاً هم فکر نمی کنید خوردن کمی شکلات باعث شود که مثل بقیه شوید!


برج حوت (اسفند)

عاشق اینجور مراسم ها هستید! اصلاً به امید همین روزها زندگی می کنید! فکر میکنید اگر هر روز زندگی ما آدم ها ولنتاین بود و همه به هم گل و شکلات هدیه میدادند، دنیا بهشت می شد!

 


تهیه و تنظیم :پایگاه اینترنتی پرشین وی

 

 

مهشید

نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 0:38 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

سلام دوستای مهربون خوبید؟

ببینید اینا چقدر نازن  و با نمک در عین حال دیدنی ۹۰٪ هم واقعی

 

قابل توجه دانشجویان عزیز::

 

در هنگاه شروع ترم

 

 

دو هفته بعد از شروع ترم

 

 

قبل از امتحانات میان ترم

 

 

 

 

در طول میان ترم

 

 

بعد امتحانات میان ترم

 

 

۷روز قبل از پایان ترم

 

 

۶روز قبل از پایان ترم

 

 

۵روز قبل از پایان ترم

 

 

۴روز قبل از پایان ترم

 

 

اطلاع از برنامه ی میان ترم

 

 

۲روز قبل از پایان ترم

 

 

۱روز قبل از پایان ترم

 

 

شب قبل از امتحان

 

 

۱ساعت قبل از امتحان

 

 

در حین امتحان

 

 

هنگام خروج از سالن امتحان

 

 

و در اخر

 

 

 

 

چطور بود؟

راستی یه مطلبی!!! خواهش میکنم ادرس هاتون رو درست بگذارید آقای سعید ..نیما... م.خ ... سحر ... نگار و بقیه دوستای گلم میگن هر رفتی یه امدی داره دیگه میاد که من نیام؟؟؟!!!!

مرسی که  هستین

 

موفق باشید

 

مهشید...

 

 

نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 0:38 AM توسط ღمهشیدღ| |

آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست

با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید

ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است

لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید

بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ

معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید

تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه

با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید

البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها

پیش فامیل مقابل آبروداری کنید

میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است

پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید

گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی

دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید

موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان

پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید

هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر

هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید

در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب

کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید

گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه

چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید

ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک

دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید

البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای

پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید

کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟

با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید

در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور

بی ادا و منت و هر گونه اطواری

 

نبلوفر

 

نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 11:9 AM توسط ღمهشیدღ| |

سلااام

خوبید؟

چه  خبرا؟

منم هی بد نیستم خوبم

چند وقتی هست که گرفته ام .... خوبما اما هی راه و بیراه حالم گرفته میشه ....

سر کار و خونه و دوستام  و .... نمیدونم چرا این روزا کسی زیاد تحویلم نمیگیره !!!!

البته خودم که خیلی راضی هستم که کسی تحویلم نمیگره اما راستش اصلا خوشحال نیستم...

توی این چند روز دلتون نخواد یه خونه تکونی اساسی کردم تو دلم  

برای اولین بار توی زندگیم این کار و اساسی کردم... خیلی دوستایی رو که همیشه به یادشون بودم و اونا یادم نبودن همیشه از تو دلم پاک کردم... یه سری هم که مثل مهدیه و فری خانوم که دیگه متاهل شدن و بازم یادی نمیکننن اونا رو یه جایی کوچولو دادم بهشون و خلاصه دلم خالی تر از اونی که بود شد دیگه ....

چقدر خوبه که دلم مال خودمه .... (البته قبلا هم مال خودم بود اما خیلی دلسوز بود ماشالله )

حالا اینا رو بیخیال

ببینید یه متن طنز گذاشتم برید بخونید یه جورایی درس طنز ... شاید تا حالا جایی شنیده باشید و خونده باشید اما من میخواستم توی وبلاگ من هم باشه  لطفا ضد حال نشید....

دوستتون دارم ..

 

::

درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای

ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می

کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من

برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و

ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه

قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»...

پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه:

«حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه

ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال

کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه:

حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از

ناهار توی شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ

کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز

بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!...

خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه

پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا

بالاها نشسته باشی!

درس سوم:(این درس رو لطفا به + بودن و با حیا بودن خودتون ببخشید دیگه از دستم در رفت یکمی این سه تای آخری بیشرمانه شد )

 يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين

برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد

راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای

راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر

بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم

شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با

پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو

به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به

مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع

ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که

نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و

بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه

نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد

پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه

حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت-

پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار

بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر

حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر

ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر

پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت

: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!

درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو

گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند

و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می

کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که

گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد

که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس

گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی...

سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست

به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با

تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت:

من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی

که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش

چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج

شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون

اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو

نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد

 

 

امروز سر کار بحث خرید کادوی ولنتاین بود (از حالا).... من فقط نگاه میکردم

دلم گرفت آخه نه تاحالا کادو خریدم نه کادو گرفتم

نتیجه ی اخلاقی۱ :: من خیلی + هستم

نتیجه اخلاقی ۲:: هیچکی منو دوست نداره قده سر یه سوزن

مهشید جون خیلی دوستت دارم که انقدر خانومی

 

موفق باشید

 

مهشید خانوم  گل دختر

 

نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 0:7 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

سلام دوستای گلم خوبید؟

خوش میگذره؟؟؟

این بار براتون چندتا عکس گذاشتم از زنان دوره ی قاجار و همسران ناصرالدین شاه

 

البته عکس اول مال کبابی های اون دوره هست ::)کباب دوست ندارم)

 

کباب قجری

 

 

این عکسه هم ماله خانوم ها ی بالا شهری بوده (ظاهرا اون موقع هم پایین و بالا داشته)

 

 

 

والا نفهمیدم اینا زن هستن یا مرد به زیبایی خودتون ببخشید

 

 

اینم که توضیح داره::

 

اینم گروه موزیسین هستن که خیلی بهتر از بقیه هستن ظاهرا

 

 

 

اینا هم فکر کنم خانومای ناصر هستن

 

 

 

اینا هم که زنان اندرونی ناصر هستن

 

ایشون یکی از روشن فکر های اون زمان هستن

روشن فکرها همیشه همه جا حرف اول رو میزنن

 

 

 

اینم یه خانوم هست آقا نیست

 

 

چطور بود؟؟

 

موفق باشید...

 

مهشید...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 1:37 AM توسط ღمهشیدღ| |

سلام به همه ی دوستای گلم

این ایام عاشورایی رو به همه ی شما عزیزان تسلیت میگم

راستش به مناسبت این ایام یه سرچی توی گوگل زدم و در مورد عاشورا یکمی تحقیق کردم

به چیز خیلی جالبی که برخوردم تحریفات عاشورایی بود  از نوشته ها ی شهید مطهری

یکمی ش رو خوندم و خالی از لطف ندیدم که توی وبلاگم نباشه گفتم بزارم شما ها هم بخونید

اینایی که میان و بالای منبر مینشینن و هدفشون فقط در آوردن اشک مردمه همین و بس بخونید و یکمی منطقی تر به حرفهاشون گوش بدین ... این حق من و شماست که بی دلیل و مدرک معتبر چیزی رو قبول و باور نکنیم

با اجازه  بریم سر اصل مطلب::

 

دل خون استاد شهيد مطهري از تحريفات عاشورايي
خيز اي بابا از اين صحرا رويم!/ تحريفاتي که هنوز نفس مي کشند


نوشته كه امام حسين(ع) در روز عاشورا سيصدهزار نفر را با دست خودش كشت! با بمبي كه در هيروشيما انداختند تازه شصت هزار نفر كشته شدند و من حساب كردم كه اگر فرض كنيم كه شمشير مرتب بيايد پايين و در هر ثانيه يك نفر كشته شود، كشتن سيصدهزار نفر، هشتادوسه ساعت و بيست دقيقه وقت مي خواهد...بعد كه ديدند اين تعداد كشته با طول روز جور در نمي آيد، گفتند روز عاشورا هم هفتاد و دو ساعت بوده است!
 
 
نک به سوي خيمه ليلا رويم
يكي از اين انحرافات داستان ليلا و علي اكبر است. شهيد مطهري در اين خصوص مي گويد: البته ايشان مادري به نام ليلا داشته اند، ولي حتي يك مورخ نگفته كه ليلا در كربلا بوده است اما ببينيد كه چقدر ما روضه ليلا و علي اكبر داريم. حتي من در قم، در مجلسي كه به نام آيت الله بروجردي تشكيل شده بود و البته خود ايشان در مجلس نبودند، همين روضه را شنيدم كه علي اكبر به ميدان رفت، حضرت به ليلا فرمود كه از جدم شنيدم كه دعاي مادر در حق فرزند مستجاب است، برو در فلان خيمه خلوت موهايت را پريشان كن، در حق فرزندت دعا كن شايد خداوند اين فرزند را سالم به ما برگرداند!
وي در اين کتاب عنوان مي کند که اولا ليلايي در كربلا نبوده كه چنين كند. ثانيا اصلا اين منطق، منطق حسين(ع) نيست. منطق حسين در روز عاشورا، منطق جانبازي است. تمام مورخين نوشته اند كه هر كسي اجازه مي خواست، حضرت به هر نحوي كه مي شد عذري برايش ذكر كند، ذكر مي كرد، به جز براي علي اكبر؛ فاستاذن في القتال اباه فاذن له. يعني تا اجازه خواست، گفت برو. حال چه شعرها كه سروده نشده! از جمله اين شعر كه مي گويد:
خيز اي بابا از اين صحرا رويم// نك به سوي خيمة ليلا رويم
شمر کشي در يک لحظه 
داستان هلاك كردن دشمن نيز يكي از داستان هايي است كه دستخوش تحريف شده است بدين صورت كه ملا آقاي دربندي در اسرارالشهاده نوشته است كه لشكر عمر سعد در كربلا يك ميليون و ششصد هزار نفر بود. بايد سؤال كرد اين ها از كجا پيدا شدند؟ اين ها همه در كوفه بودند؟ ... مگر كوفه چقدر بزرگ بود؟ كوفه يك شهر تازه ساز بود كه هنوز سي و پنج سال بيشتر از عمر آن نگذشته بود، چون كوفه را در زمان عمربن خطاب ساختند. (اين شهر را عمر دستور داد بسازند، براي اين كه لشكريان اسلام در نزديكي ايران مركزي داشته باشند.) در آن وقت معلوم نيست همة جمعيت كوفه آيا به صدهزار نفر مي رسيده است يا نه؟
... و نيز در آن كتاب نوشته كه امام حسين(ع) در روز عاشورا سيصدهزار نفر را با دست خودش كشت! با بمبي كه در هيروشيما انداختند تازه شصت هزار نفر كشته شدند، و من حساب كردم كه اگر فرض كنيم كه شمشير مرتب بيايد پايين و در هر ثانيه يك نفر كشته شود، كشتن سيصدهزار نفر، هشتادوسه ساعت و بيست دقيقه وقت مي خواهد.
بعد كه ديدند اين تعداد كشته با طول روز جور در نمي آيد، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است!
تفت مجنون؛ کشت و زرع ليلاي بيدل
يكي ديگر از تحريفات هم داستان ريحان كاشتن ليلا است که در کتاب حماسه حسيني بدان اشاره شده است که :
چند سال پيش چيزي شنيدم كه به عمرم نشنيده بودم. گفت بعد از اين كه حضرت ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان كرد، نذر كرد كه اگر خدا علي اكبر را سالم به او برگرداند و در كربلا كشته نشود از كربلا تا مدينه را ريحان بكارد. يعني نذر كرد كه سيصدفرسخ راه را ريحان بكارد! اين را گفت و يك مرتبه زد زير آواز: نذر علي لئن عادوا و ان رجعوا لازرعن طريق التفت ريحانا؛ يعني من نذر كردم كه اگر اين ها برگردند راه تفت را ريحان بكارم. اين شعر عربي بيشتر براي من اسباب تعجب شد. [فكر كردم] كه اين شعر از كجا پيدا شده؟
بعد به دنبال آن رفتم و گشتم، ديدم اين تفتي كه در اين شعر آمده كربلا نيست، بلكه اين تفت سرزمين مربوط به داستان ليلي و مجنون معروف است كه ليلي در آن سرزمين سكونت مي كرده و اين شعر مال مجنون عامري است براي ليلي، و اين آدم اين شعر را براي ليلا مادر علي اكبر و كربلا مي خوانده. تصور كنيد اگر يك مسيحي يا يك يهودي يا يك آدم لامذهب آن جا باشد و اين قضايا را بشنود، آيا نخواهد گفت كه تاريخ اين ها چه مزخرفاتي دارد؟ مي گويند العياذ بالله زن هاي اين ها چقدر بي شعور بوده اند كه نذر مي كردند از كربلا تا مدينه را ريحان بكارند. اين حرف ها يعني چه؟!
راه شام از کربلا نيست
يكي از موضوعات طرح شده اين است كه داستان تشنگي اصحاب به چه صورت است: شهيد مطهري مي گويد: اين جور نيست كه [امام حسين و يارانشان] سه شبانه روز آب نخورده باشند، نه! سه شبانه روز بود كه ممنوع بودند. ولي در اين خلال توانستند يكي دوبار از جمله در شب عاشورا آب تهيه كنند. [اصلا] لقب سقا، آب آور، قبلا [يعني قبل از عاشورا] به حضرت ابوالفضل داده شده بود؛ چون يك نوبت يا دو نوبت ديگر در شب هاي پيش، حضرت ابوالفضل توانسته بود برود صف دشمن را بشكافد و براي اطفال اباعبدالله آب بياورد. حتي غسل كردند، بدن هاي خودشان را شست وشو دادند.
 
به خاطر يک مشت دلار!
استاد شهيد مطهري در خصوص داستانهاي پيرامون حضرت عباس در سلسله مباحث حماسه حسيني مي گويد: كسي كه اين روضه را مي خواند به قدري مردم را گرياند كه حد نداشت. داستان پيرزني را نقل مي كرد كه در زمان متوكل مي خواست به زيارت امام حسين برود و آن وقت جلوگيري مي كردند و دست ها را مي بريدند تا اين كه قضيه را به آن جا رساند كه اين زن را بردند و در دريا انداختند. در همان حال اين زن فرياد كرد يا اباالفضل العباس! وقتي داشت غرق مي شد سواري آمد و گفت ركاب اسب مرا بگير. ركابش را گرفت، گفت چرا دستت را دراز نمي كني؟ گفت من دست در بدن ندارم، كه مردم خيلي گريه كردند.
مرحوم حاج شيخ محمدحسن، تاريخچه اين قضيه را اين طور نقل كرد كه يك روز در حدود بازار، حدود مدرسه صدر (جريان، قبل از ايشان اتفاق افتاده و ايشان از اشخاص معتبري نقل كردند) مجلس روضه اي بود كه از بزرگ ترين مجالس اصفهان بود و حتي مرحوم حاج ملااسماعيل خواجويي كه از علماي بزرگ اصفهان بود در آن جا شركت داشت. واعظ معروفي مي گفت كه من آخرين منبري بودم. منبري هاي ديگر مي آمدند و هنر خودشان را براي گرياندن مردم اعمال مي كردند. هر كس مي آمد روي دست ديگري مي زد و بعد از منبر خود مي نشست تا هنر روضه خوان بعد از خود را ببيند. تا ظهر طول كشيد.
ديدم هر كس هر هنري داشت به كار برد، اشك مردم را گرفت. فكر كردم من چه كنم؟ همان جا اين قضيه را جعل كردم. رفتم قصه را گفتم و از همه بالاتر زدم. عصر همان روز رفتم در مجلس ديگري كه در چارسوق بود، ديدم آن كه قبل از من منبر رفته همين داستان را مي گويد. كم كم در كتاب ها نوشتند و چاپ هم كردند!
با اين داستان، طوري حرف زده ايم كه امام را در سطح بي ادب ترين افراد مردم پايين آورده ايم؟
تشنه ام؛ آب بياوريد
شهيد مطهري به يكي ديگر از خرافات عزاداري ها اشاره مي كند و مي آورد: اين قضيه را من مكرر شنيده ام و لابد شما هم شنيده ايد كه مي گويند روزي اميرالمؤمنين علي عليه السلام بالاي منبر بود و خطبه مي خواند. امام حسين عليه السلام فرمود من تشنه ام و آب مي خواهم. حضرت فرمود كسي براي فرزندم آب بياورد. اول كسي كه از جا بلند شد، كودكي بود كه همان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام باشد. ايشان رفتند و از مادرشان يك كاسه آب گرفتند و آمدند. در حالي وارد شدند كه آب را روي سرشان گرفته بودند و قسمتي از آن هم مي ريخت كه با يك طول و تفصيلي قضيه نقل مي شود.
بعد اميرالمؤمنين علي عليه السلام چشمشان كه به اين منظره افتاد اشكشان جاري شد. به آقا عرض كردند چرا گريه مي كنيد؟ فرمود قضاياي اين ها يادم افتاد كه ديگر معلوم است گريز به كجا منتهي مي شود. شما كه مي گوييد علي در بالاي منبر خطبه مي خواند، بايد بدانيد كه علي فقط در زمان خلافتش منبر مي رفت و خطبه مي خواند. پس در كوفه بوده است و در آن وقت امام حسين مردي بوده كه تقريبا سي وسه سال داشته است. بعد مي گويد اصلا آيا اين حرف معقول است كه يك مرد سي وسه ساله در حالي كه پدرش دارد مردم را موعظه مي كند و خطابه مي خواند ناگهان وسط خطابه بگويد آقا من تشنه ام آب مي خواهم؟
اگر يك آدم معمولي اين كار را بكند مي گويند چه آدم بي ادب و بي تربيتي است، و از طرفي حضرت ابوالفضل هم در آن وقت كودك نبوده، يك نوجوان اقلا پانزده ساله بوده است. مي بينيد كه چگونه قضيه اي را جعل كردند. آيا اين قضيه در شأن امام حسين است؟! و غير از دروغ بودنش، اصلا چه ارزشي دارد؟ اين شأن امام حسين را بالا مي برد يا پايين مي آورد؟ مسلم است كه پايين مي آورد، چون يك دروغ به امام نسبت داده ايم و آبروي امام را برده ايم، طوري حرف زده ايم كه امام را در سطح بي ادب ترين افراد مردم پايين آورده ايم. در حالي كه پدري مثل علي مشغول حرف زدن است، تشنه اش مي شود، طاقت نمي آورد كه جلسه تمام شود و بعد آب بخورد، همان جا حرف آقا را مي برد و مي گويد من تشنه ام، براي من آب بياوريد!
حجله عروسي؛ قاسم تازه داماد!
داستان عروسي قاسم ابن الحسن نيز از مواردي است كه استاد مطهري به آن اشاره مي كند و مي گويد: در گرماگرم روز عاشورا مجال نماز خواندن هم نبود و امام نماز خوف خواند و با عجله هم خواند. حتي دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند كه امام بتواند اين دو ركعت نماز خوف را بخواند، و تا امام اين دو ركعت نماز را خواندند، اين دو نفر در اثر تيرهاي پياپي كه مي آمد از پا در آمدند. مجالي براي نماز خواندن به اين ها نمي دادند. ولي گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسي را بيندازيد، من مي خواهم عروسي قاسم با يكي از دخترهايم را در اين جا [ببينم]. لااقل شبيه آن را هم كه شده ببينم. من آرزو دارم. آرزو را كه نمي شود به گور برد! شما را به خدا ببينيد حرف هايي را كه گاهي وقت ها از آدم هايي در سطح خيلي پايين مي شنويم كه مثلا مي گويند من آرزو دارم عروسي پسرم را ببينم، آرزو دارم عروسي دخترم را ببينم، به فردي چون حسين بن علي نسبت مي دهند.
آن هم در گرماگرم زد و خورد كه مجال نماز خواندن نيست! يكي از چيزهايي كه از تعزيه خواني هاي قديم ما هرگز جدا نمي شد عروسي قاسم نو كدخدا، يعني نو داماد بود، در صورتي كه اين در هيچ كتابي از كتاب هاي تاريخي معتبر وجود ندارد. اصل قضيه صددرصد دروغ است.
 
واقعیت اربعین 

نمونه دیگر اربعین است. اربعین که می رسد، همه این روضه را می خوانند و مردم هم خیال می کنند اینطور است که اسرا از شام به کربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات کردند و امام زین العابدین با جابر ملاقات کرد. در صورتی که به جز در کتاب لهوف که آن هم نویسنده اش یعنی سیدبن طاووس در کتاب های دیگرش آن را تکذیب و لااقل تایید نکرده است؛ در هیچ کتاب دیگری چنین چیزی ذکر نشده است و هیچ دلیل عقلی هم آن را قبول نمی‌کند. ولی مگر می شود این قضایایی را که هر سال گفته می شود از مردم گرفت؟! جابر اولین زائر امام حسین (ع) بوده است و اربعین هم جز موضوع زیارت امام حسین (ع) هیچ چیز دیگری ندارد. موضوع، تجدید عزای اهل بیت نیست، موضوع آمدن اهل بیت به کربلا نیست، اصلا راه شام از کربلا نیست، راه شام به مدینه، از همان شام جدا می شود.

آن چیزی که بیشتر دل انسان را به درد می آورد این است که اتفاقا در میان وقایع تاریخی کمتر واقعه ای است که از نظر نقل های معتبر به اندازه حادثه کربلا غنی باشد. من در سابق تصور می کردم که اساسا علت این که این همه دروغ در این واقعه ایجاد شده برای این است که وقایع راستین را کسی نمی داند که چه بوده است، بعد که مطالعه کردم دیدم اتفاقا هیچ حادثه ای در تاریخ های دور دست مثل سیزده، چهارده قرن پیش به اندازه حادثه کربلا تاریخ معتبر ندارد. مورخین معتبر اسلامی از همان قرون اول و دوم قضایا را با سندهای معتبر نقل کردند و این نقل‌ها با یکدیگر انطباق دارند و به یکدیگر نزدیک هم هستند و یک قضایایی در کار بوده است که سبب شده جزئیات این تاریخ بماند. یکی از چیزهایی که سبب شده که متن این حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود این است که در این حادثه خطبه زیاد خوانده شده است. در آن عصرها خطبه حکم اعلامیه در این عصر را داشت. همان طور که در این عصر در جنگ ها مخصوصا در وقایع، اعلامیه های رسمی بهترین چیزی است که متن تاریخ را نشان بدهد، در آن زمان هم خطبه ها این طور بوده است، لذا خطبه زیاد است. چه قبل از حادثه کربلا و چه در خلال آن و چه خطبه هایی که بعد، اهل بیت در کوفه، در شام و در جاهای دیگر ایراد کردند. و اصلا هدف آنها از این خطبه ها این بود که می خواستند به مردم اعلام کنند که چه گذشت و قضایا چه بود و هدف چه بود و این خودش یک انگیزه ای بود که جریانات نقل شود.

 

 وقایع شب عاشورا 

 تواریخ معتبر این قضیه را نقل کرده اند که در شب عاشورا امام علیه السلام اصحاب خودش را در یک خیمه ای «عند قرب الماء[۱)  یا نزدیک آن خیمه جمع کرد و آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را به آنها القاء کرد.

در این خطبه امام به طور خلاصه به آنها می گوید شما آزاد هستید. امام نمی خواست کسی خودش را برای ماندن مجبور ببیند، و یا حتی کسی خیال کند به حکم بیعت لازم است بماند. لذا می گوید همه شما را آزاد گذاشتم، همه یارانم، خاندانم، برادرانم، فرزندانم، برادر زاده هایم، اینها جز به شخص من به کس دیگری کار ندارند، شب تاریک است و از این تاریکی استفاده کنید و بروید و آنها هم قطعا با شما کاری ندارند. در اول هم از اینها تجلیل می کند و می گوید منتهای رضایت را از شما دارم، اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، اهل بیتی بهتر از اهل بیت خودم سراغ ندارم. اما همه آنها به طور دست جمعی می گویند آقا مگر چنین چیزی ممکن است، جواب پیغمبر خدا را چه بدهیم، وفا و انسانیت کجا رفته است، محبت و عاطفه کجا رفته و آن سخنان پر شوری که آنجا فرمودند که واقعا دل سنگ را آب می کند، یعنی انسان را به هیجان می آورد.

یکی می گوید مگر یک جان هم ارزش این حرف ها را دارد که کسی بخواهد فدای شخصی مثل تو بکند، ای کاش هفتاد بار زنده می شدم و هفتاد بار خودم را فدای تو می کردم. آن یکی می گوید هزار بار، دیگری می گوید ای کاش امکان داشت با این جانم بروم و آن را فدای تو کنم، بعد بدنم را آتش بزنند، خاکسترش کنند، آنگاه خاکسترش را به باد بدهند و باز دو مرتبه مرا زنده کنند، باز هم ... .

اول کسی هم که به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد هم بنی هاشم. همین که این سخنان را گفتند، امام مطلب را عوض کرد و از حقایق فردا قضایایی را گفت، به آنها خبر کشته شدن را داد که همه اصحاب آن خبر را مثل یک مژده بزرگ تلقی کردند. همین جوانی که این قدر به او ظلم می کنیم و آرزوی او را دامادی می دانیم، سوالی کرد که در حقیقت خودش گفته است که آرزوی من چیست. وقتی که جمعی از مردان در مجلسی اجتماع می کنند یک بچه سیزده ساله در جمع آنها شرکت می کند، پشت سر مردان می نشیند. مثل این که این جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر می کشید که دیگران چه می گویند، وقتی که امام فرمود همه شما کشته می شوید، این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه؟ آخر من بچه هستم شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته می شوند و من هنوز صغیرم. لذا به آقا عرض کرد: «و انا فی من یقتل»؛ آیا من هم جزء کشته شدگان هستم؟ حال ببینید آرزو چیست؟ امام فرمود من از تو یک سوال می کنم، جواب من را بده بعد من جواب تو را می دهم. من این طور فکر می کنم که آقا مخصوصا این سوال را کردند و این جواب را شنیدند تا سندی شود برای آیندگان که فکر نکنند این جوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد و نگویند این جوان در آرزوی دامادی بود، و دیگر برایش حجله درست نکنند، و در حق او جنایت نکنند. لذا آقا فرمود که اول من سوال می کنم «کیف الموت عندک»؛ پسرکم، فرزند برادرم، اول بگو که مردن و کشته شدن در ذائقه تو چه مزه ای دارد. فورا گفت: «احلی من العسل»؛ از عسل شیرین تر است. یعنی برای من آرزویی شیرین تر از این آرزو وجود ندارد. منظره چقدر تکان دهنده است، این موارد است که این حادثه را، یک حادثه بزرگ تاریخی کرده است و ما باید این حادثه را زنده نگه داریم. چون دیگر نه حسینی پیدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسنی . این است که این مقدار ارزش می دهد که بعد از چهارده قرن اگر یک چنین حسینیه ای[۲ به نامشان بسازیم کاری نکرده ایم. وگرنه آرزوی دامادی داشتن که این حرف‌ها را نمی خواهد، همه بچه ها آرزوی دامادی دارند، آرزوی دامادی داشتن که، وقت صرف کردن و پول صرف کردن نمی خواهد. حسینیه ساختن و سخنرانی نمی خواهد. ولی اینها جوهره انسانیت هستند، مصداق «انی جاعل فی الارض خلیفه» هستند. اینها بالاتر از فرشته هستند. امام بعد از گرفتن این جواب فرمود: فرزند برادرم تو هم کشته می شوی. «بعد ان تبلوا ببلاء عظیم»؛ اما جان دادن تو با دیگران خیلی متفاوت است و یک گرفتاری بسیار شدیدی پیدا می کنی. لذا روز عاشورا پس از آن که با چه اصراری اجازه رفتن به میدان را گرفت، از آنجا که بچه است، زرهی متناسب با اندام او وجود ندارد، خُود مناسب با سر او وجود ندارد، اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد. لهذا نوشته اند عمامه ای به سر گذاشته بود «کانه فرقه القمر» همین قدر نوشته اند به قدری این بچه زیبا بود که دشمن گفت مثل یک پاره ماه است.

بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت

برگ گل سرخ را باد کجا می برد

راوی گفت نگاه کردم دیدم که بند یکی از دو کفش هایش باز است و یادم نمی رود که پای چپش هم بود. از اینجا معلوم می شود چکمه پایش نبوده است. نوشته اند امام در خیمه ایستاده بود و لجام اسبش به دستش بود، معلوم بود منتظر است که یک مرتبه یک فریادی شنید، نوشته اند کسی نفهمید که امام با چه سرعتی مثل یک باز شکاری روی اسب پرید و حمله کرد. آن فریاد، فریاد "یا عما"ی قاسم بن الحسن بود. آقا وقتی به بالین این جوان رسید در حدود دویست نفر دور این بچه را گرفته بودند. امام که حرکت کرد و حمله کرد آنها فرار کردند و یکی از دشمنان که از اسب پایین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند؛ خودش در زیر پای اسب رفقای خود پایمال شد. آن کسی را که می گویند در روز عاشورا در حالی که زنده بود، زیر سم اسب ها پایمال شد، یکی از دشمنان بود نه حضرت قاسم. به هر حال حضرت وقتی به بالین قاسم رسیدند که گرد و غبار زیاد بود و کسی نمی فهمید قضیه از چه قرار است. وقتی که این گرد و غبارها نشست، یک وقت دیدند که آقا بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.

این جمله را از آقا شنیدند که فرمود:«عزیز علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک»؛ یعنی برادرزاده، خیلی بر عموی تو سخت است که تو او را بخوانی، ولی نتواند تو را اجابت کند، یا اجابت بکند، اما نتواند برای تو کاری انجام بدهد. در همین حال بود که یک وقت فریادی از این جوان بلند شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

میدونم خیلی زیاد شد اما بد نیست که این چیز هارو بدونیم

موفق باشید

از سایت برنا نیوز و تبیان هم ممنونم

مهشید......

************************************

پاورقی::

۱ معلوم می شود یک خیمه ای بوده است که اختصاص به مشک های آب داشته و از همان روزهای اول آب ها را در خیمه جمع می کرده اند.

۲ لازم به تذکر است که چون سخنرانی در حسینیه ارشاد بوده است، مقصود استاد از حسینیه، حسینیه ارشاد است


نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387ساعت 10:30 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

سلام  سلام صد تا سلام

به دوستای جدید و قدیمی خیلی وقته که من ننوشتم دلم واسه همتون تنگیدهههههه

ولی سعی میکنم از این به بعد بیام پیشتون و مهشید جون گلم رو تنها نذارم

اولین آپ بعد از مدتها را با یک نوازنده معروف شروع می کنم خیلی جالبه

حتما بخونیدش من وقتی خوندم کلی تو فکر رفتم که خدایا چرا ما آدما خیلی

چیزا رو راحت از کنارش رد میشیم در حالیکه برای بدست اوردن همون موقعیت

 از دست رفته  باید  کلی تلاش کنی. امیدوارم از این مطلب لذت ببرید.

 

 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.

این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.

از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان

 به سمت مترو هجوم آورده بودند.سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد.

 از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد،

 بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد.

 خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت

و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود،

به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد،

کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد

و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود،

بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند،

 بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید

و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است،

 و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود

 که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست

 ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟

لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط

غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم

 و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون،

است، گوش فرا دهیم ،

چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

 

 

نیلوفر

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 10:29 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

سلام به همه ی دوستای گلم

خوبید؟

عیدتون مبارک ....

امیدوارم که به همه ی شما این چند روز تعطیلات خوش بگذره ...

دیدید بالاخره برف اومد

 فقط اومدم عید رو  به همه ی شما دوستای گلم تبریک بگم و یه حال و احوالی کرده باشم ....

  

If someone loves you, love them back unconditionally, not only because they love you, but also because they are teaching you to love and open your heart and eyes to little things. Make every day count. Appreciate everything that you possibly can, for you may never experience it again.

اگر کسی دوستت داره بدون قید و شرط دوستش داشته باش نه فقط به این خاطر که دوستت داشته بلکه به این خاطر که قلب و چشم تورو به نکات ریز زندگی باز کرده

 

lovely girls

 

 

 

 

 

 

 مهشید ....

 

 

نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11:35 PM توسط ღمهشیدღ| |


 

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر
26-25-24-23-22-21-20-19-18-17-16-15-14-13-12-11-10-9-8-7-6-5-4-3-2-1
باشد ... آن گاه داريم ...
کار سخت
HARD WORK
H+A+R+D+W+O+R+K
98%=11+18+15+23+4+18+1+8
دانش
KNOWLEDGE
K+N+O+W+L+E+D+G+E
96%=5+7+4+5+12+23+15+14+11
دوست داشتن
LOVE
L+O+V+E
54%=5+22+15+12
خوشبختي
LOCK
L+O+C+K
47%=11+3+21+12
(بيشتر ما تصور نمي کنيم که اين مورد خيلي مهم است؟؟)
پس چه چيز صد در صد را مي سازد؟
پول؟... نه!!!
MONEY
M+O+N+E+Y
72%=25+5+14+15+13
راهبري؟.... نه!!!
LEADERSHIP
L+E+A+D+E+R+S+H+I+p
97%=16+9+8+19+18+5+4+1+5+12
هر مساله اي راه حلي دارد تنها اگز نگرشمان را تغيير دهيم.
به قسمت بالا برگرديد، به 100%واقعا به چه چيزي براي يک قدم پيش تر رفتن احتياج
داريم؟؟

نگرش
ATTITUDE
A+T+T+I+T+U+D+E
100%=5+4+21+20+9+20+20+1
اين نگرش ما نسبت به زندگي و کار است که زندگي را 100%مي سازد!!!
نگرشتان را تغيير دهيد، تا بتوانيد زندگي تان را تغيير دهيد!!!
حالا شما جواب سؤال را مي دانيد چه کاري انجام خواهيم داد؟؟
نگرش، همه چيز است.

 

 


نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 1:50 AM توسط ღمهشیدღ| |

 


سلام به همه ی دوست جونای خودم راستش نمیدونم این مطلب رو از کجا ذخیره کردم اما روی سیستمم بود و به هر حال نمیدونم از کیه  ولی جالبه

کلا که کپیه مطلب از نویسنده خواهش میکنم من رو ببخشه
"ما ایرانی ها ادمهای با فرهنگی هستیم"
یادت میاد این جمله رو اولین بار کجا خوندی.زیاد فکر نکن چون اصلا مهم نیست.مهم این مطلبیه که میخوام بگم.
------------------------------ --------------------------------------- -----------------------------
سکان س اول:مراسم عروسی در یکی از تالار های شمال تهران.
اینجا ادما همه اتو کشیده اند.شیک و با کلاس.یکی مهندس یکی دکتر یکی تاجر بین المللی و یکی ... .همه اروم و خونسرد تو صندلیهاشون نشستن.گاهی وقتها هم یه نیم خیز بلند میشنو بهم سلام میدنو ادای احترام میکنن.لبه خانوما همه غنچه و وقتی میخندن بر خلاف میلشون اصلا نمیزارن لباشون بیشتر از یک سانتی مترو چهار میلیمتر بیشتر باز شه.اخه اخر بی کلاسیه.اقایون هم یه پاشونو انداختن رو اون یکی پاشون همه کراوات زده و بوی ادکلن همرو مست میکنه.ناگهان یکی میگه"اقایون و خانوما بفرماین اونور تالار واسه صرف شام"همه با کلی تعارف و ناز میرن پشت میز غذا.خوب تا اینجای کار همه چیز باکلاس بوده.همه چی رو میز اماده و مهیاست.در یه چشم بهم زدن همه ی بشقابها تا اخر پرشده و همه چنگال به دست به بره مادر مرده وسط میز حمله ور میشن و بعد از لحظه خیلی کوتاهی تو گویی اصلا بره ای وجود نداشت.همه با چنان ولعی میخورن که انگار همون ادمای با کلاس چند لحظه قبل نبودن.خانوما اصلا بدون توجه به رژ لبشون انچنان ماهی و بره و کباب رو تو دهنشون میزارن که کل ارایششون بهم میخوره.بابا بی خیال ارایش گور باباش.بره رو بچسب.اقایون هم انچنان رو بشقاباشون افتادن که نصف کراواتشون تو پیاله ماست فرو رقته. بعد از نیم ساعت انگار یک قوم بدوی انگولایی به این میز حمله کرده.
سکانس دوم:بعد از مراسم عزا.
همه سیاه پوشیدنو یه غم مصنوعی واسه همدردی با صاحب غزا به خودشون گرفتن.غم اخرتون باشه.دیگه غم نبینید.خدا رحمتش کنه.یکی با بلند گو میگه :همه عزیزان واسه صرف ناهار تشریف بیارن به هتل ... تو ادرس .... .الان داخل هتل هستیم.همه دور میز نشستن.همه منتظر صاحب عزا هستن که خودش هم بیاد سره میز بشینه.خوب صاحب عزا هم اومد.ناگهان با یه یا علی همه با کله رفتن رو میز غذا خوری.تا میتونن بشقابهاشون رو پر میکنن.انقار میخوان به جای هفت جدو ابادشون و هفت نسل بعدیشون بخورن.به قول یه ضرب المثل "مفت باشه کوفت باشه . خیالی نیست"قهقهه خنده ها گوش زمونه رو کر کرده.انگار نه انگار که صاحب عزا اونجا نشسته.وقتی به صاحب عزا نگاه میکنی خودش هم دسته کمی از بقیه نداره.با خودش فکر میکنه بابا مرده مرده دیگه.فعلا غذا رو بچسب.
سکانس سوم:فروشگاه زنجیره ای:
صف طویلی از مشتریان پشت صندوق ایستادن تا صندوقدار پولهارو تحویل بگیره.طرف فقط دوتا تن ماهی خریده واسه هرکدومشون هم یه کیشه 300 تومنی با ارم فروشگاه میخواد.اخه اینو حق خودش میدونه.یارو یه مسواک خریده یه کیسه میخواد.یکی هم کلی خرید کرده ولی واسه هرکدوم از جنساش یه کیسه جداگانه میخواد.تا چشم به هم زدی تموم 200 تا کیسه تموم شد. صندوقدار میره تا بازم کیسه بیاره کمی معطل میشه همه شروع میکنن به غر زدن و ایراد گرفتن که اقا چرا سریع کار نمیکنید.حق ارباب رجوع رو رعایت نمیکنید.
سکانس چهارم:سفره حضرت ابوالفضل:
مداح با صدای نتراشیدش گوش همه رو کر کرده.لحظه به لحظه هم صداشو بالا تر میبره.انگار داره تو حموم خونشون میخونه.اخه خودش فکر میکنه کلی خوش صدا هستش.حالا نوبت پذیرایی میرسه.همه جلوشون یه کیف باز کردن و یه کیسه طرف چپ و یه کیسه طرفه راست.ای وای ببخشید اقدس خانوم واسه دامادمون هم یکی بده.ببخشید واسه تازه عروسمون.ای وای یادم رفت دخترم الان از مدرسه برمیگرده ناهار چیزی نذاشتم یکی هم واسه اون بده.وای اقدس خانوم پس خودم چی.یکی هم به خودم بده.اخ الهی بمیرم اقا رحمان الان از سره کار برمیگرده.نظریه ثواب داره.یکی هم واسه اقا رحمان بده و ....
سکانس پنجم: ظهر عاشورا:
دسته های سینه زنی و زنجیر زنی اومدن رفتن.حالا بگذریم که پسرا وقتی جلویه دخترا میرسیدن جو میگرفتشونو هر چه زور داشتن زنجیرو محکم میزدن.اخه دخترا دارن نگاه میکنن.زشته سوسول بازی در بیاریم.شب هم اگه نتونستیم ار دردش بخوابیم خیالی نیست دخترو عشقه.دخترا هم که کلی به پسرا نگاه کردنو وقتی با دوستشون بودن خندیدن و وقتی تنها بودن شاهزاده با اسب سفیدشونو انتخاب کردن.حالا دمه ظهره همه منتظرن که در یه خونه باز بشه و دعوت به نظری کنن.انچنان رو سره و کله همدیگه میدون که انگار تاحالا نظری ندیدیم.بعضی وفتها هم که کار به التماس کردن میکشه که "خانوم تورو خدا یعنی حتی واسه منو بچه ام هم جا نداری.تورو خدا بزار بیام تو.مثلا از قحطی برگشتیم.امام حسین بی امام حسین.حالا وقت شکمه.
سکانس ششم:پارک ملت 26 مهر 1387:
ساندویچی 1500 متری اماده شده که عکاسها ازش عکس بگیرنو اسممون تو کتاب گینس ثبت بشه.کلی هم تبلیغات کردیمو جماعت رو ریختیم تو پارک.فقط چند ثانیه از رونمایی ساندویچ نگذشته که دیگه خبری از ساندویچ نیست.جماعت تیکه تیکه کردنو دارن دو دستی میخورن.واسه یه پیر زن هم که نرسیده از خشمش داره همه جوونارو نفرین میکنه.الهی از جونیتون خیر نبینید.حالا عکاسها بجای ساندویچ از این جماعت دارن عکس میگیرن.اخه دیگه سانویچی واسه عکس انداختن نمونده.ولی کلی جماعت هست که اتفاقا سوژه بهتری از ساندویچه.
سکانس اخر: نمایی از من و تو.
وقتی به خاطر صرف شیرینی و ابمیوه که تو خیابون دارن پخش میکنن راه دیگرونو با جسارت تمام میگیریم وقتی تو فست فود به قاشق و چنگال یکبار مصرف و سس های بیچاره رحم نمیکنیم . وقتی ....

میدونم خیلی طولانی شد و خداییش خیلی خلاصش کردمو کلی جاهاشم حذف کردم.اخه درد یکی دوتا نیست که.حالا میتونی به این سوال که "ما ایرانیا ادمای با فرهنگی هستیم " جواب بدی.
فقط یادمون باشه که همه این صحنه ها از دیده دوربینهای خبرنگاران خارجی پنهان نمیمونه.تمام این تصاویر از شبکه های ماهواره ای پخش میشن. کنار تصویر نوشتن"اینجا ایران است.با تمدن 2500 ساله".

 

نویسنده: نمیدونم

موفق باشید

مهشید ...

 

نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 1:35 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

بدان که

در خیال و اندیشه ی من تویی

نه همین شب که همه شب ها تویی

تو دلم تویی اون رو با کسی آشنا نکردم

تا قیامت هم من تورو از خودم جدا نکردم

و بدان که

شاید چیزی نمیگم ولی شبها تا سحر منتظرت میمونم

به خدا محاله به یادت نباشم

زیر آسمون پر ستاره یادت نباشم

کاش میشد

کنارم میموندی دستم رو تو دستت میفشردی

کاش میدونستی

دلم برات تنگ هست

به اندازه ی فاصله ای که بین من و تو هست

 

 

مهشید ....

 

نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 1:5 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

سلام به دوست گلم که داره میخونه

خوبی قشنگم ؟

قانون جذب به من میگه هیچ وقت خوب نباش بلکه عالی باش

خوب حالا چطوری؟ من که عالیم

چی کارا کردی ؟! من که با آپ قبلی خیلی شاد شدم

اگه بدونید چه استقبالی داشت حیف که اجازه نداشتم نظرات رو برای همه بگذارم

(البته۲-۱ تاش رو با اجازه ی خودم عمومی کردم)

میگم بیایید با هم دوستای خوبی باشیم به جای نظر خصوصی گذاشتن عمومی بگذاریم که من مجبور نباشم نظرای قشنگتون رو حذف کنم

ببخشیدا البته ...

این جاست که باید بگم

خیلی خوشحالم

چون با تو هستم

تویی که خیلی دوستت دارم

تویی که تازه اومدی و تویی که چند سالی هست اینجایی

باور کن که قلبا دوستت دارم عزیزم

وقتی میخوام بیام بنویسم انقدر انرژی دارم که خدا میدونه

انقدر حرف برات دارم که نگو اما الان دیگه باید رفت سر اصل مطلب

قانون جذب :::

اینکه چی هست وکجا بوده و تو باید چی کارکنی .....

همه ی ما قبلا این قانون رو تجریه کردیم خواه آگاهانه خواه ناآگاهانه ...

تا به حال شده که گاهی آنچه که بهش نیاز داری ،ناگهان از جایی که انتظارش رو نداری سر برسه ؟!!

مثل یک تلفن... یا روبه رو شدن با فردی در خیابان یا خیلی اتفاقاتی دیگه شبیه به این ها!!!

تمام این اتفاقات دال بر قانون جذب در زندگیته ...

حتما تا به حال هم شده که از افرادی شنیده باشی که به طور مکرر درگیر مناسباتی بد میشوند

و همیشه هم گله دارند

که از درو دیوار براشون بد شانسی و بدبختی میباره ....

قانون جذب برای این دسته از افراد هم کارمیکنه ...(البته تو دیگه نباید جزو این دسته از افراد باشی چون دیگه ما از اون دسته از افراد خاص هستیم  )

قانون جذب تمام درخواست ها  رو به تو تحویل میده.

گلم این چندتا لغت و اصطلاح رو به خاطر داشته باش به 2 دلیل:

1- اینکه نوعی تعریف و توصیفی از این قانون زیباست

2-اینکه توی نوشته هامون و کلا حرفهایی که باهم خواهیم داشت ازشون استفاده میکنیم

*** پیش بینی نشده

*** همزمانی

*** نعمت نامنتظر

*** تصادفی

*** قضا و قدر

*** شانسی

*** منظور شده

*** وقوع ناگهانی

*** کارما

حالا کار من و تو چیه ؟؟؟!!!!

اینکه بتونیم یاد بگیریم تا ازش خوب استفاده کنیم  ....

اینکه بتونیم یاد بگیریم چطوری بهترین ها رو همون طور که میخواییم داشته باشیم

نمیخوام خیلی آپ های طولانی داشته باشم تا حوصله ات سر بره...

کم کم باید همه جا میرسیم

دیگه زود به زود میام

تا اینجارو داشته باش تا بعد

 

موفق باشی عزیزم

دوستت دارم

 

                                                   مهشید  ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 1:3 AM توسط ღمهشیدღ| |


سلام دوستای عزیزم
این بار اومدم که بهتون مژده بدم
یه خبر جدید.....
یه تصمیم تازه.....
یه تصمیم بزرگ ....
نمیدونم چطور باید بگم ... نمیدونم از کجای این اتفاق قشنگ باید شروع کنم ...یه راهی رو میخوام برم که تا امروز و این لحظه خیلی از آدمهای بزرگ شروع کردن من هم میخوام شروع کنم ... مطمئن هستم که 80% شما ها با این موضوع اشنایی دارید شنیدین و میدونید اما من میخوام همه بدونن و همه ی دنیا بفهمند
همه ی اونهای که احساس میکنن لازم دارن تا مسیر زندگی خودشون رو تغییر بدن ... و به همه ی خواسته های قشنگشون برسن
روال و برنامه وبلاگم عوض شد
از این به بعد میخوام خط بکشم ...
خط بکشم روی همه ی غم ها ... ناراحتی ها... اشک ها ... دور بودن ها .... شکست ها و کلا روی همه ی مشکلات
میخوام عضو خانواده ی جدیدی بشم که توی این راه همه ی تلاش خودشون رو دارن میکنن......
 بیاییدیه بار به خودمون فرصت بدیم
فقط یک بار
شاید ما هم توانایی خیلی کارها رو داشته باشید اما خودمون خبری از اونها نداریم
من و تو خالی از توانایی نیستیم
تا امروز تا الان تا همین لحظه   !!!!!!!!!!!!


چقدر از عمرت گذشته ؟ بهش فکر کردی ؟
تا الان چی بودی ؟ چی شدی ؟ از این همه سالهای زندگیت واقعا چه استفاده ای کردی ؟
حالا دست نگه دار.....
صبر کن ....
بهش فرصت بده و متوفقش کن...
همه ی اتفاقات رو ... حتی یه لحظه زندگیت رو متوقف کن ...
تو به جز روزهایی که تا این لحظه گذشت و رفت روزهایی رو داری که هنوز
نیومدن.....
نیومدن.... نیومدن ....
دیگه قرار نیست که این روزها رو مثل قبل راحت از دست بدیم بدون این که استفاده و لذت کافی رو ازش نبریم نه ...
این جاست که باید مسیر زندگیت تغییر بکنه
باید چیزی بشه که خودت میخوایی
حالا شروع کن چرخه ی زندگیت رو فعالش کن
تو باید بهش ثابت کنی که به دنیا اومدی تا فقط ازش لذت ببری
دوستتون دارم....
دوستای خوبم دوستتون دارم.....
دوستای جدید من !!!!!.....
دوستایی که تازه دارید زندگی جدیدتون رو شروع میکنید باور کنید قلبا دوستتون دارم ....
دلم میخواد وجود شمارو با افتخار فریاد بزنم تا همه ی آدمای دنیا بشنون که من به شما افتخار میکنم....
خیلی زود برمیگردم

موفق باشید



                      مهشید.....



نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 12:18 PM توسط ღمهشیدღ| |




سلام به همه ی دوستای  گلم
امروز دست پر اومدم پیشتون


دیشب داشتم مجله ی موفقیت رو میخوندم
یکی دوتا از مطالبش توجه هم رو به خودش جلب کرد
گفتم که توی وبلاگم بنویسمش

اول از همه اینکه  باید یه خبر خووب به همه ی علاقه مندان فضا و این حرفا باید بگم که
ناسا اعلام کرد علافه مندان می توانند برای ارسال نام های خود به فضا در وبسایت این سازمان مراجعه کنند .
مسوولان ناسا قصد دارند با ماهواره های فضایی که در سال آینده به فضا پرتاب میشود نام انسانهای عاری را به فضا بفرستند علاقه مندان میتوانند از اول نوامبر(11 آبان خودمون)به آدرس اینترنتی   polls.nasa.gov    مراجعه کرده . نام و اطلاعات شخصی خود را در باکس ویژه این طرح جدید تایپ کنند
ما که رفتیم فضا هر کسی دوست داشت بیاد پیش ما .....


مطلب دیگه اینکه به این شماره ها توجه کنید که چه جالبند
کلماتش رو جورکنید ببنید که چه جمله ی زیبایی میشه


4 32 1 12 2 31 16 32 28 31 10 32 1 2
28 16 1 2 31 4 16 10 32 26 31 13 1 4
16 1 31 28 31 31 25 32 29 1 10 2 10 32 1 2
4 15 1 29 32 1 12 19 1 9 31 2
:28 32 30 26 2 31 25
"28 12 1 10 4 4 15 31 10"


الف:1... ب:2...پ:3....

برید حالشو ببرین

راستی از دوست با معرفتم نوید جون ممنونم تولد وبلاگم رو تبریک گفت خودم هم یادم نبود مرسی عزیزم

وبلاگ جونم تولدت مبارک .... دوستت دارم الهی فدات بشم من
خیلی خوب و ماهی


موفق باشید


مهشید......
نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 10:41 AM توسط ღمهشیدღ| |

سلام به همه ی دوستای گلم

خوبید؟
این مطلب اینجا رو بخونید ببنید چطوری شده

از یه جایی گرفتم

بخونید عاشقای مجرد
خوش شانسا بد شانسا ...
به وصال رسیده ها و نرسیده ها ...
در حال رسیدن ها

بخونید

بلکه فرجی بشه همه عاقلتر بشید

که عشق چی هست ....



 

ازدواج ، يکي از موضوع‌هاي اساسي زندگي هر فرد است و در اين ميان، افرادي که با تدبيري مناسب به ‌اين سنت الهي عمل مي‌کنند ‌، شاهد پيامدهاي بسيار مثبتي در زندگي خواهند بود و آرامشي عميق در زندگي‌شان جاري مي‌گردد. اما متأسفانه بايد بگوييم که براساس آمار و ارقام رسمي کشورمان در سال1386 ، حدود صدهزار مورد طلاق در جامعه‌ي ما اتفاق افتاده ‌که هر شنونده‌اي را بي‌درنگ به تأمل در اين‌خصوص ، وا‌مي‌دارد. آيا اين افراد، قبل از ازدواج فکر مي‌کردند روزي با دنيايي از اندوه ، مي‌بايست از هم جدا شوند؟

‌با بررسي بسيار ساده و گذرا در زندگي بسياري از زوج‌هاي جوان که به‌ظاهر روزي عاشق يکديگر بودند و اينک از هم نفرت دارند ، در‌مي‌يابيم که آنان مفهوم عشق را اشتباه در ذهن و کالبد وجودشان ، تعبير کرده و بر‌اساس اين اشتباه ، تصوير رنگي و زيبايي از طرف مقابل در ذهن‌شان ترسيم و زندگي مشترک خود را بدون هيچ پشتوانه‌ي منطقي و عقلي آغاز نموده‌اند.

در اين مقاله سعي مي‌شود برخي از مشکل‌هاي عشق‌هاي زودگذر و سطحي بيان شود تا دست‌کم افرادي که گرفتار چنين عشق‌هايي شده‌اند ، با بررسي اين نکته‌ها ، نگاه عميق‌تر و عاقلانه‌تري به موضوع ازدواج داشته باشند:

چهره‌هاي تکراري:
‌يکي از جذابيت‌هايي که در عشق‌هاي زودگذر وجود دارد ، چهره و ظاهر فرد مقابل است. آنان شيفته‌ي زيبايي ظاهرهم ‌مي‌شوند و با گفتن کلمه‌هاي عاطفي و عاشقانه ، تظاهر به علاقه‌مندي به خصلت‌هاي ارزشي يکديگر مي‌کنند اما بعد از گذشت مدتي از ازدواج ، با فروکش کردن هيجان‌هاي کاذب‌‌ از درون ، به سراغ ارزش‌هاي فرد مقابل مي‌روند چرا‌که در اين زمان ، چهر‌ه‌ي او ديگر عادي و شايد هم تکراري شده است و اکنون ويژگي‌هاي دروني و معنوي همسر براي‌شان مهم و جدي گشته و در صورتي‌که با نظام ارزشيِ مورد قبول آنان سازگار نباشد ،‌ شروع به بهانه‌گيري و پرخاشگري مي‌کنند و زندگي را تبديل به جهنمي سوزان و پراضطراب مي‌نمايند.

جوانان عزيز تبياني، يادتان باشد که‌: «چهره و ظاهرِ مورد پسند ، در ازدواج مهم است اما شرط کافي براي يک زندگيِ خوب نيست.»

‌سوء‌ظن‌هاي مکرر:
از آسيب‌هاي بسيار جدي عشق‌هاي زودگذري که منجر به ازدواج مي‌شود ‌، سوء‌ظن‌هاي مکرر در زندگي زناشويي ‌مي‌باشد. افرادي که به‌راحتي با يک لبخند و يا با يک گفت‌وگوي ساده در يک ميهماني و بدون هيچ پشتوانه‌ي منطقي ، دل به هم مي‌سپارند ،‌ پس از زماني اندک بعد از ازدواج ، دچار ترديد مي‌شوند که چنين فردي‌که به اين راحتي با من بناي دوستي و محبت را گذاشت ، ممکن است با فرد ديگري هم چنين بوده باشد و يا در آينده‌اي نزديک ، چنين رابطه‌اي را با ديگري داشته باشد. بنابراين ، مدام دچار ترديد و بدبيني نسبت به همسر شده و هميشه به ديده‌ي يک متهم به او ‌مي‌نگرد و همين سوء‌ظن‌هاي مکرر ، زندگي را آشفته و دچار بحران مي‌کند. هر چه‌قدر يک خانم در ارتباط‌ها و محاوراتش با مردان غريبه ، راحت‌تر باشد ، به همان ميزان ، ارزش و قيمتش ‌نزد آنان پايين‌تر مي‌آيد و فقط زيبايي‌هاي ظاهري آن زن براي آنان جلب توجه مي‌کند و جوهر وجودي و ارزشي آن زن ، مورد بي‌مهري قرار‌مي‌گيرد.

دختر خانم‌هاي عزيز تبياني ، يادتان باشد که‌: «مردان خوب و مهربان، دنبال تشکيل خانواده با دختراني هستند که به‌راحتي در دسترس نباشند.»
‌عدم پشتوانه‌ي خانواده‌:
يکي از معضل‌هاي بيش‌تر زوج‌هايي که با عشق‌هاي خياباني ، زندگي مشترک‌ خود را آغاز مي‌کنند ‌، عدم حمايت خانواده‌هاي‌شان مي‌باشد. پدر و مادر که سال‌ها فرزندان را در چتر حمايتي خود قرارداده‌اند و آرزوي يک زندگي خوب را براي فرزندان‌شان داشته‌اند ، ناگهان ‌‌با انتخابي از طرف فرزندشان مواجه مي‌شوند که شايد به هيچ‌وجه تناسبي با خانواده‌ي آنان نداشته باشد. بنابراين ، تنها با اصرار و پا‌فشاري فرزندشان ، تن به رضايت به ‌اين ازدواج مي‌دهند و گاهي هم هيچ‌و‌قت چنين ازدواجي را حتي به‌ظاهر ، تأييد نمي‌کنند.

چنين زوج‌هايي که مورد حمايت مادي و معنوي خانواده قرار‌نمي‌گيرند ‌، به‌طور معمول ، بعد از زمان کوتاهي از زندگي مشترک ، دچار طوفان‌هاي شديدي در عرصه‌ي زندگي مي‌شوند و چون تکيه‌گاه محکمي ندارند ، گاهي بادبان‌هاي کشتي زندگي‌شان در اين بحران‌ها مي‌شکند و بازسازي اين بادبان شکسته ، شايد بسيار سخت و گاهي هم غير‌ممکن باشد.

جوانان عزيزتبياني ، يادتان باشد که: «خانواده ،مهم‌ترين پشتوانه‌ي يک زوج جوان در عرصه‌ي زندگي خواهد بود‌. سعي کنيد همواره از حمايت آنان در تصميم‌ها برخوردار باشيد.»
‌کاهش احساس‌هاي عاشقانه:
زوج‌هايي که با عشقي کاذب و بدون منطق ، زندگي مشترک خود را آغاز مي‌کنند ، به دليل طغيان بي‌اساس احساس‌‌هاي‌‌شان در ابراز علاقه در ابتداي آشنايي ، پس از ازدواج ، به‌طور طبيعي اين معاشقه و فوران احساس‌ها، رو به تنزل مي‌رود و اين در حالي‌ست که انتظارها و توقع‌هاي گذشته هم‌چنان باقي‌ست و در اين شرايط ، طرفين احساس‌هاي خود را با قبل از ازدواج مقايسه کرده و دچار تناقض مي‌شوند و چنين برداشت مي‌کنند که طرف مقابل ، تمام آن‌چه را که در گذشته بيان داشته ، دروغ گفته است. در زندگي منطقي، اين نکته قابل توجه است که زوجين هر روز نسبت به يکديگر عاشق‌تر مي‌شوند و حرارت احساس‌ها و عواطف‌شان نسبت به هم بيش‌تر و عاشقانه‌تر مي‌شود ‌، در صورتي‌که در زندگي غير‌منطقي ، زندگي روز‌به‌روز غير‌قابل‌ تحمل‌تر مي‌شود و زن و شوهر از يکديگر دورتر مي‌شوند.

‌به‌راحتي دل داده و به راحتي دل از دست مي‌دهند:
ازدواج‌هاي بي‌منطقي که بر پايه‌ي تدبير بنا نشده و زوجين به‌راحتي به يکديگر دل مي‌سپارند و مسير مشترک يک زندگي را آغاز مي‌کنند ، بعد از گذشت مدتي ، دچار بحران‌هاي شديد عاطفي ، روحي و خانوادگي مي‌شوند. آنان تازه به سراغ ارزش‌ها مي‌روند و متوجه مي‌شوند اصول مهمي در زندگي هست که مي‌بايست در طرف مقابل وجود داشته باشد و اکنون همسرشان فاقد آن‌هاست. اين‌گونه افراد به‌طور معمول بدون هيچ منطقي ، ساز جدايي را سر مي‌دهند و به‌راحتي دم از طلاق‌ مي‌زنند. آنان که در فاصله‌اي نه چندان دور، به‌راحتي دل به محبوب‌شان دادند ، اينک نيز به‌ همان راحتي از او مي‌گذرند و عشق خويش را در جايي ديگر جست‌وجو و به‌سادگي ، يک زندگي مشترک را نابود مي‌کنند.

جوانان عزيز تبياني : به‌طور حتم بايد توجه داشته باشند که زندگي مشترک‌، يک شوخي نيست و طرفين مي‌بايست با يک بررسي دقيق و مشاوره‌هاي مختلف ، اين مسير را آغاز نمايند و افراد قبل از اين‌که گرفتار احساس‌هاي عاطفي با کسي شوند‌، معيارها و ويژگي‌هاي مورد‌ نظرشان را در زندگي ، مشخص و بر آن اساس ، اقدام نمايند تا لحظه‌هاي زيبايي در زندگي براي‌شان رقم بخورد.



موفق باشید


مهشید جون ...راستی از این به بعد مهشید به مهشید جون تبدیل شده




نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 3:30 PM توسط ღمهشیدღ| |

توی یک جنگل تندیس کبود

یه پرنده آشیونه ساخته بود

خونه ی داغ عشق خوشید رو پرش

جنگل بزرگ خورشید رو سرش

تو هوای آفتابی روی درختا میپرید

تنش رو به جنگل روشن خورشید میکشید

تا یه روز ابرای سنگین اومدن

دنیای قشنگش رو به هم زدن

هرچی صبر کرد آسمون آبی نشد

ابرا موندن هوا آفتابی نشد

بس که خورشیدش رو تو زندون سرد ابرا دید

یکدفعه دیوونه شد از توی جنگل

پر کشید

زندگیش رو توی جنگل جا گذاشت

رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت

رفت و عاقبت به خورشیدش رسید

اما خورشید به تنش آتیش کشید

اگه خورشید یکی تو آسمونه

مرغ عاشق رو زمین فراوونه

روزی یکی به بالا چشم میدوزه

میره با اینکه میدونه میسوزه

من همون پرنده بودم که یه روز خورشید و دید

اسم من یه قصه شد این قصه رو دنیا شنید

 

 

                    مهشید ....

نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 1:35 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

گفت: پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر كوچكم اين را پرسيد♥ من به او خنديدم

 كمي آزرده و حيرت زده گفت♥ روي ديوار و درختان ديدم♥ بازهم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم♥ مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد

 آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد♥ بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم ♥♥ بعدها وقتي غم♥ سقف كوتاه دلت را خم كرد♥ بي گمان مي فهمي♥♥

 

 5 وارونه

 

DoKhTaRuNeH♥

 

           مهشید

 

موفق باشید...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 1:32 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

علی پا به این دنیا گذاشت

و قلب عاشقان را محسور کرد.

و همگان را با انسانی آشنا کرد که پ

در تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت

روز پدر مبارک

مخصوصاْ پدر گل گل گل خودم و مهشید جون

می خوایم بگیم خیلی دوستتون داریم

بابا جون روزت مبارک

 

نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 2:34 PM توسط ღمهشیدღ| |

سلام دوستای گلم

راستش چند روز پیش یه مطلبی رو خوندم راجع به مثلث برمودا

خیلی جالب بود

با اجازه ی همه بزرگترا من توی وبلاگم میزارم تا همه این مطلب زیبارو بخونن ....

امیدوارم خوشتون بیاد مثل من  ::(البته یه کمی زیاد هست اما خیلی قشنگه ... )

 

واژه مثلث برمودا اولين بار در سال 1964 توسط وينسنت گاديس استفاده شد. او در مقاله‌اي با همين نام براي اولين بار از مفقود شدن تعداد زيادي هواپيما و كشتي در مثلث برمودا خبر داد. پيش از او، جورج.اكس.سندز هم در سال 1952 به اين اتفاقات عجيب اشاره كرده بود. در سال 1969 جان والاس اسپنسر كتابي با نام برزخ گمشده در مورد مثلث برمودا نوشت و كمي بعد از آن، مثلث شيطان، ديگر نام شناخته شده در جهان به شمار مي‌رفت. اولين بار افسانه برمودا در نوشته‌هاي كريستف كلمب – كاشف نامي - مطرح شده است. از روزي كه كلمب به عنوان اولين انسان از دنياي قديم در اين منطقه پا گذاشته است، تاكنون اتفاقات ناگوار و مشكوكي در اين منطقه پيش آمده به خصوص در يكصد سال گذشته كه با عبور هواپيماها از اين منطقه، ترافيك آن سنگين‌تر هم شده است. در همين دوره تا به حال يك هزار نفر جان خود را در برمودا از دست داده‌اند.اما در اينجا مسئله‌اي كه مهمتر از مرگ انسان‌ها مطرح است اينكه؛ اين افراد چگونه كشته شده‌اند؟

موقعيت جغرافيايي
مثلث برمودا در شرق فلوريداي آمريكا در اقيانوس اطلس قرار دارد مثلث، واژه مناسبي براي اين منطقه نيست چون در واقع اين منطقه يك بيضي (يا شايد دايره‌اي بزرگ) است. راس آن نزديك برمودا و قسمت انحناي آن از سمت پايين فلوريدا گسترش يافته و از پورتوريكو گذشته، به طرف جنوب و شرق منحرف شده و از ميان درياي سارگاسو عبور كرده و دوباره به طرف برمودا برگشته است. گفته مي‌شود طول جغرافيايي كرانه غربي برمودا 80 درجه است و روي خطي كه شمال حقيقي و شمال مغناطيسي در آن روي هم منطبق هستند، قرار دارد. در اين نقطه هيچ انحرافي در عقربه قطب‌نما محاسبه نمي‌شود اما نظر ديگري در اين مورد وجود دارد كه مي‌گويد كرانه غربي برمودا 6 درجه با مركز تلاقي شمال حقيقي و مغناطيسي اختلاف درجه دارد. به هر حال ابهامات در مورد اين مثلث شيطاني بسيار زياد است.

مشاهدات و گزارشات از منطقه وحشت
همه روزه هواپيماهاي متعددي بر فراز مثلث برمودا پرواز مي‌كنند. كشتي‌هاي بزرگ و كوچك در آب‌هاي آن درحال تردد هستند و افراد زيادي براي بازديد به اين منطقه مسافرت مي‌كنند بدون آنكه اتفاقي بيفتد. از طرف ديگر در درياها و اقيانوس‌ها در سراسر دنيا، كشتي‌ها و هواپيماهاي زيادي مفقود شده و مي‌شوند. پس چرا فقط مثلث برمودا از بقيه مناطق، تفكيك شده است. علت اين است كه اولا هيچ اميدي براي يافتن حتي اثر و نشانه‌اي وجود ندارد ثانيا در هيچ منطقه ديگري چنين ناپديد شدن‌هاي بي‌دليل، بي‌شمار و نامعلوم روي نداده و به اين خوبي ثبت نشده است.
در بيشتر اتفاقات مثلث برمودا، اكثر هواپيماها در حالي ناپديد شده‌اند كه تماس راديويي خود را با ايستگاه‌هاي مبدا و مقصدشان تا آخرين لحظه حفظ كرده‌اند يا برخي ديگر در لحظات آخر پيام‌هاي غيرعادي مخابره كرده‌اند كه حاكي از عدم كنترل آنان بر روي دستگاه و ابزارها بوده است و با چرخش عقربه‌هاي قطب‌نما به دور خود و تغيير رنگ آسمان اطراف به زردي و مه‌آلودي، آن هم در روز صاف و آفتابي و يا تغييراتي غيرعادي در آب‌ها كه تا لحظاتي قبل آرام بوده‌اند بدون بيان هيچ دليل روشني از چگونگي اين وقايع.
اين پيام‌ها رفته‌رفته ضعيف‌تر و غيرقابل تشخيص‌تر شده و يا سريعا قطع شده‌اند. دقيقا مثل اين‌كه چيزي ارتباط راديويي را قطع كرده باشد.

حقیقت برمودا
دلایل منطقی و غیرمنطقی زیادی برای توجیه پدیده‌های غیرطبیعی مثلث برمودا ارائه شده است که به بعضی از آنها اشاره خواهد شد.

آب و هوای استوایی
این منطقه از لحاظ اقلیمی، یکی از بحرانی ترین مناطق اقیانوسی دنیا به شمار مي‌رود. همان طور که گفته شد، ممکن است در عرض چند دقیقه، توفانی عظیم در آن پدید بیاید؛ توفانی که مي‌تواند هر هواپیما یا شناوری را در چند لحظه نابود کند. جالب است بدانید اکثر این توفان‌ها حتی توسط ماهواره‌ها هم شناسایی نمي‌شوند.

دریانوردان آماتور
طبق آمارها از این منطقه بیش از هر جای دیگري درخواست کمک مي‌شود (حدود ی هزار مورد در سال یا به عبارتی بیش از یی مورد در روز). اکثر این درخواست‌ها از سوی ملوانان آماتور و غیرحرفه‌اي است که با داشتن ذهنیت منفی از برمودا، هر پدیده‌اي را در این منطقه، پدیده‌اي ماورای زمینی مي‌دانند.

زلزله‌های زیرزمینی
هرچند تا به حال هیچ پدیده زمینی در این منطقه رسما ثبت و گزارش نشده است، دانشمندان زلزله‌های زیادی را در کف اقیانوس در منطقه مثلث برمودا کشف کرده‌اند. این زلزله‌ها مي‌توانند در مناطق کم عمق‌تر باعث پدیده‌های مخربی همچون سونامی شرق آسیا شوند.

جریان آب خلیج
این جریان اقیانوسی بسیار پرقدرت است و حتی گزارش شده که سرعت آن در برخی مناطق به پنج مایل بر ساعت هم مي‌رسد.
این جریان برای اینکه قایق‌ها را چندصد مایل به این طرف و آن طرف بکشاند، کافیست؛ خصوصا اگر خدمه کشتی برای مقابله با این جریان آمادگی قبلی نداشته باشند. این جریان در ترکیب با مغناطیس غیرمعمولی منطقه مي‌تواند باعث هر پدیده پیش‌بینی نشده‌اي باشد.

تئوری حباب‌های گازی
نظریه حباب‌های گازی نظریه‌اي عجیب، اما منطقی به نظر مي‌رسد که از سوی برخی دانشمندان مطرح مي‌شود. این دسته از دانشمندان بر وجود میزان بسیار زیادی هیدرات گازی در این منطقه اعتقاد دارند که این گازها باعث ایجاد چگالی زیادی در آب مي‌شود و همین امر مي‌تواند باعث بروز پیامدهای ناگواری شود.
علاوه بر این نظریه‌های علمی، نظریات غیرمعقول و ماورایی زیادی هم در مورد اتفاقات برمودا ارائه شده است که بیشتر از سوی انسان‌های خرافاتی عنوان و پذیرفته مي‌شوند.
برخی معتقدند موجوداتی فرا زمینی این منطقه را برای انتخاب نمونه‌های آزمایشگاهی خود که انسان‌ها باشند، انتخاب کرده‌اند و هرچند وقت یک بار یک یا چند نمونه را با خود به فضای ماورای زمین مي‌برند. با این حال حتی همین انسان‌ها هیچ گزارشی از دیده شدن بشقاب پرنده‌ها منتشر نکرده‌اند.
برخی دیگر مي‌گویند مثلث برمودا محلی است که شهر گمشده آتلانتیس در آن قرار دارد، البته این نظریه هم در حد همان موجودات فضایی است و نمي‌توان آن را باورپذیر دانست. در این مورد نظریات دیگری هم وجود دارد که همگی از نظر علمی غیرقابل توضیح هستند.
به هر حال تا روزی که علم انسان دانش محور، اسرار این مثلث شیطانی را حل نکند، ایده‌های غیرعلمی ادامه خواهد داشت.

 

( فکر کنم این مطلب توی یکی از مجله ها هم باشه )

موفق باشید ...

 

                                مهشید  

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 0:55 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

شاید باور کردنش سخت باشه

اما جدا تنها کسی که اصلا نمیشه راجع بهش حرف دل رو زد مادر ...

دلم میخواست با یه زبان زیبا به مامانم میگفتم که همه ی وجود منه ...

دلم میخواست با یه نوشته ی قشنگ به مادم میگفتم که همه ی هستیه منه ...

دلم میخواست یه جوری مینوشتم که بفهمه بیشتر از زمین و ۷ آسمون و همه ی ستاره ها و کهکشانها و ... دوستش دارم

دلم میخواست از مهربونی هاش ... زیبایی هاش .... گذشت هاش .... از همه ی خوبی هاش با بهترین و زیباترین کلام مینوشتم

ای کسی که قلمم از نوشتن خوبی هات کم میاره

ا ی کسی که وجودت روشنایی خونمون رو ۱۰۰ برابر میکنه

ای کسی که ناراحتی هات دیونم میکنه

با همه ی وجودم دوستت دارم مامان گلم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

روزت مبارک عزیزم

 

 

این روز بزرگ رو به همه مادرای گل دنیا بخصوص مادر نیلوفر عزیزم تبریک میگم

دوستتون دارم شما بهترین هدیه ی خدا هستین برای هر آدم روی زمین

 

 

موفق باشید دوستان

 

 

                     مهشید.....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 1:7 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

دل من فروشي است. خريداري؟ حاضري بخري و چانه نزني؟

 خدا اين دل را از آهن‌ربا ساخت.

 تو آنرا به هر صورت که مي خواهي درآور، خدا اين دل را از آهن‌ربا ساخت تا فقط يک عشق و يک معشوق را بسوي خود بخواند.

 دل من فروشي است.

اما مفت نمي دهم و معامله ميکنم.

 نترس، در معامله بي انصافي نخواهم کرد.

آيا هنوز هم صاحب دل خودت هستي؟

اگر هستي، آن را بده و اين را بگير و عزيز من باش.

اما اول بگو: دلت را جاي ديگري نداده‌اي؟

من معامله نسيه نمي‌کنم.اگر دلت جاي ديگري است، بگو.

من به تو اعتراضي نميکنم،

 فقط ميدانم که در اين صورت دل من ديگر هرگز به بازار فروش نخواهد آمد.

دوباره به درون سينه‌ام خواهد لغزيد و آن قدر در آنجا خواهد ماند که خداوند آن راهمراه روح وجسم من به سوي خويش بخواند.

 آخر براي عشق‌هاي ما زندگي خيلي کوتاه است.

 در يک زندگي بيش از يک عشق واقعي نمي‌توان داشت.

دل مارا آفريده‌اند که يک بار دوست داشته باشد، يک بار هم بميرد.

 

                                 مهشید....

 

نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 0:26 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

مهم نسیت چند بهـار در کنـار هم زندگی کنیـم

باور کن مهـم این اسـت که یادمان باشـد عمرمان کوتاه است

در پایان زندگی خیلی از ما خواهیـم گفت

کاش فقط چنـد لحظـه بیشـتر فرصت داشتیم

تا خوب به هـم نگاه کنیم

و همۀ ناگفته های مهرآمیـز یک عمـر را در چند ثانیه بگوئیم

ای کاش با خاطـره ها زندگی نمی کردیم

نیلوفر

نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 11:22 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

چشم چشم دو ابرو

نگاه من به هر سو

پس چرا نیستی پیشم

نگاه خیس تو کو؟

گوش گوش دوتا گوش

دو دست باز به آغوش

بیا بگیر قلبمو

یادم تورا فراموش

چوب چوب به گردن

جایی نری تو بی من

دق میکنم میمیرم

اگر تو دور شی از من

دست دست دوتا پا

یاد تو مونده اینجا

یاد میاد میگفتی

بی تو نمیرم هیچ جا!

چشم چشم دو ابرو

دو ابروی کمونی

چشم چشم دو ابرو

دو چشم آسمونی

چشم چشم دو ابرو

چشمای خیس هر شب

من تو یه فریاد

اسم تو عمری بر لب

دست دست دوتا دست

دودست عاشقونه

دو دست پاک و پر مهر

دو حس صادقاته

پا پا دوتا پا

دو پای سخت همراه

همراهی قرص و محکم

حتی تا خونه ی ما

قلب قلب دوتا قلب

دوقلب قفل درهم

دو قلب مست و عاشق

عشقی فرا از عالم

جسم جسم دو تا جسم

دو جسم اما با یک روح

یه روح آسمونی

بلند چو قله ی کوه

عشق عشق چه زیباست

الهی جون بگیره

هر کسی سد عشق شد

دعا کنیم بمیره

 

 چشم چشم دو ابرو

 

 

مهشید  .....

 

 

 

نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 0:0 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

سلام ....

HaPpY NeW Year همه مبارک

 

عیدتون مبارک

 

سال نو همه مبارک

 

دیگه چه طوری بگم

 

عیدتون مبارک

 

دوستتون دارم 

 

 

مهشید ...  ..

 

 

نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:33 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

     <><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>

روز قسمت بود و خدا هستی رو قسمت میکرد....

 خدا گفت : « چيزي از من بخواهيد ، من هرچه که باشد ، شما را خواهم داد .

 سهم تان را از هستي طلب کنيد ، زيرا خدا بسيار بخشنده است...

 و هر که آمد ، چيزي خواست . يکي بالي براي پريدن...

 و ديگري پايي براي دويدن... ،

 يکي جثه اي برزگ خواست...

 و آن يکي چشماني تيز...

. يکي دريا را انتخاب کرد

 و يکي آسمان را

 در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت :

 « خدايا ، من چيزي زيادي از اين هستي نمي خواهم

. نه چشماني تيز ونه چثه اي بزرگ ، نه بالي و نه پايي ، نه آسمان و نه دريا ، تنها کمي از خودت ، تنها کمي از خودت به من بده....

 و خدا کمي نور به او داد نام او کرم شبتاب شد...

 خدا گفت :

« آن که نوري با خود دارد بزرگ است . حتي اگر به قدر ذره اي باشد .

 تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت :

 « کاش ميدانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست ، زيرا که

 از خدا جز خدا نبايد خواست...

 هزاران سال است که او ميتابد روي دامن هستي مي تابد و وقتي ستاره اي نيست ،

 چراغ کرم شبتاب روشن است و کسي نميداند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده است.....

 

 

                                   مهشید .....

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 11:26 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

سلام به همه دوستای عزیز و گلم

امروز با توجه به نزدیک شدن به روز و لنتاین لازم دیدم یه چیزایی بنویسم ..

نه بابا قرار نیست که داستان های تکراری ولنتاین رو براتون تعریف کنم میدونم که خدارو شکر همه شما ها خودتون میدونید که ولنتاین یه روز هست که همه دوست دختر و دوست پسرا به هم هدیه میدن ...

جالبه که اکثرا هم در همین حد میدونن که گفتم .... حتی نمیدونن که ولنتاین روز نبوده یه انسان بوده .. یه انسان عاشق .... و حتی نمیدونن که این روز روزی بوده که این انسان عاشق مرده .... به خاطر همین سالروز مرگش رو به نام خودش (ولنتاین) روز عشق نامگزاری کردن ....( که البته فکر نمیکردم که لازم باشه که بگم گفتم شاید بدونید که داستانهای زیادی راجع به این فرد هست که ظاهرا باید اشاره میکردم  با توجه به نظر دوستمون آقا پارسا )

خیلی خوبه یه موقع هایی سطح اطلاعاتمون رو یه کمی بالا ببریم و کارمون فقط تقلید از کشور های غربی و اروپایی نباشه ...

چی شد که من اینارو گفتم ؟ چیزایی که ممکنه از ۱۰۰٪ جونای ایرانی ۵٪ بدونن ۹۵٪ ندونسته تقلید میکنن!!!

امروز رفتم بیرون برای تولد مامان گلم هدیه بخرم خیلی جالب بود تمام مغازه ها پرشده بود از عروسک های بزرگ و کوچیک برای ولنتاین (شاسخین هم راستی بود ) بعد جالب تر از اون این بود که توی این مغازه ها دختر های دبیرستانی ۱۶-۱۷ ساله فقط بود ... دکور همه مغازه ها عوض شده بود از حالت قبلی بیرون اومده بود شده بود همه قلب های بزرگ و کوچیک و رنگی ... یه مغازه عطر فروشی روی یه برگه ی سفید با خط درشت نوشته بود ولنتایم از تعجب آدم شاخ درمیآورد .... چرا؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

رفتم توی مغازه گفتم آقا این نوشته رو که جلوی در گذاشتین بردارین مشکل تایپی داره در ضمن اون ولنتاین هست نه ولنتایم ... خودش از کار خودش خندش گرفته بود ...جالبه که حتی اسم صحیحش رو هم بلد نیستن یک سری...

بهتر نیست قبل از تقلید از یه فرهنگی که مال خودمونم نیست یه کمی تحقیق کنیم ؟

اصلا چرا تقلید ؟

چرا یه فرهنگ کاملا غربی که اصلا ربطی به ما هم نداره باید تقلید کنیم؟

باور کنید ما خودمون فرهنگ هامون خیلی زیبا تر و قشنگ تر از این چیزاست ...

آخه ما راهش رو هم بلد نیستیم

یه دوستی داشتم تا روز ولنتاین کلی هدیه گرفته بود پیشاپیش .... هدیه هارو باز نکرده میداد به کسی که بعد از اون قرار داشت باهاش (یه دوست پسر دیگش) خوب این چه معنی ای داره ؟

نه تنها ما با این حرفها انسانهای متمدن و با فرهنگی شناخته نمیشیم .. بلکه فقط بی فرهنگی خودمون رو به اثبات میرسونیم ....

 

مثلا یه دختر ۱۶-۱۷ ساله چی میفهمه از عشق و ولنتاین و این حرفا ؟ ها؟ از مدرسه تعطیل میشن میدون تو این مغازه ها عروسک میخرن بعد میگذارن توی یه کیسه زباله مشکی بزرگ که مثلا کسی نفهمه .. اون روز همه همینطوری بودن موقع رفتن به خونه .... انگار ساعت کار شهرداری عوض شده بود همه هم منتظرش بودن کیسه به دست تا بیاد ... نکنید این کارارو ....

منظورم به کسایی هست که فقط تقلید میکنن ....

به هر حال قصد بدی نداشتم اما وقتی این چیزارو دیدم واقعا نمیشد حرفی نزم ....

 

 ۲۹بهمن روز سپندارمذگان روز عشق در ایران برای ایرانی ها ...

 

 

با توجه به نطرات دوستای عزیز متوجه شدم که خیلی ها همچنان تاریخچه ی این روز(ولنتاین) رو نیمیدونن ....

تصمیم گرفتم که خیلی کوتاه و خیلی مختصر برای عزیزایی که نمیدونن بنویسم..

از کجا شروع شد؟؟؟؟؟

راستش خیلی حرفها و خیلی داستان ها راجع به این روز وجود داره که من فقط به یکی از معروفترینش اشاره میکنم....

تقریبا حدود ۱۷۰۰-۱۸۰۰ سال پیش در روم چندین قرن رسم بوده که هر سال به قید قرعه ۲نفر رو به عقد هم در می آوردن ... ( چه جوری؟ اینطوری که انگار اسم همه کسایی که به سن ازدواج میرسیدن یه جایی جمع میکردن و براش به قرعه یه همسر انتخاب میکردن .. تازه جالبه که سال بعد دیگه با اون فرد زندگی نمی کردن دوباره از اول قرعه کشی و همسرو زندگیه جدید....)

جناب ولنتاین این جا یه کشیش بوده ... چی کار میکرده؟؟؟( این مهمه)

کسایی رو که این قانون رو دوست نداشتن و میخواستن فقط با یه نفر زندگی کنن( یعنی همون عشق و دوست داشتن و این حرفا داشتن ) اونها رو به عقد هم درمی آورده تا آخر عمر(عقد دایم)

حاکم اونجا متوجه میشه ولنتاین رو محکوم میکنه ... زندانیش میکنه ...

 و.... که آخرش هم میمیره و روز مرگش روز عشاق یاهمون ولنتاین (به نام خودش )نام گذاری کردن

اون قانون هم از بین رفت ...

حالا بماند که یکسری میگن یک کسی رو بنام کریستین میخواسته و نامه مینوشته از توزندان براش و گل میفرستاده چپ و راست براش..

 کاری به اینا نداریم

همین ... نگید چرا نگفتی ...

حالا برید از یه همچین فرهنگی پیروی کنید

ماخودمون روز عشق داریم ۲۹ بهمن 

 هرکسی مسئول کارهای خودش هست ... متن بالا فقط خطاب به کسایی بود که ندونسته تقلید میکنن  و از مدرسه که تعطیل میشن توی این روزا یه مغازه عروسک فروشی یا عطر فروشی یا... نشونه میگیرن با دوستای همکلاسی شون مسابقه دو میزارن

                              مهشید....

 

 

نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 1:0 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

سلام دوستای گلم

 

خوبید؟

 

امروز یه اس ام اس یا همون پیام کوتاه داشتم خیلی جالب بود

 

گفتم براتون بگم نظر شمارو هم بدونم   طنز قشنگی  بود :::::

 

امروز روز جهانی فوضولیه ...

هر سوالی که تا حالا روت نشده بگی رو الان بپرس قول میدم هرچی بود جواب بدم !!! 

 

راستش خیلی سوال داشتم ولی دیدم از نظر هزینه خیلی صرف نداشت منم هم چیزی نپرسیدم

حالا هرکی هر سوالی که تا حالا روش نشده از من و نیلوفر بپرسه حتما بپرسه  قول میدیم هر چی بود جواب بدیم  

 

                  مهشید  .....

 

 

نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 11:1 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

 

با آب طلا نام حسین قاب کنید

با نام حسین یادی از آب کنید

خواهید که سربلند و جاوید شوید

تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید

 

                                     نیلوفر

نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 11:12 AM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

سلام به همه ی دوستای گلم

 

راستش داشتم توی اینترنت راجع به یک بیماری تحقیق میکردم یه مطلب خیلی جالب رو دیدم

امیدوارم برای شمام جالب باشه به خصوص پدرای عزیز و پدرای آینده

بخونید ببینید چه قدر جالبه  

 

چندلحظه

 

تحقیقات جدید نشان داده است پیشرفت‌های قابل‌ملاحظه‌ی هر دختری، نشان از پدری بزرگ دارد.

 

این تحقیقات همچنین نشان داده که روابط خوب امروز پدر با دختر، ضامن پیشرفت‌های دختر در آینده است؛ برعکس اگر روابط پدر با دختر سطحی باشد، می‌تواند نتایج معكوسی داشته باشد و دختر را در زندگی با شكست روبه‌رو سازد.

 

نتیجه تحقیقات نشان داده بیشتر دخترانی كه از نبوغ فكری بهره می‌برند و در زندگی خود پیشرفت‌های قابل توجهی دارند، فرزند پدرانی تحصیل‌كرده هستند.

 

به نوشته نشریه اینترنتی آرام، با وجود تفاوت‌های آشكاری كه میان دو جنس مؤنث و مذكر وجود دارد اما در این تحقیقات ثابت شده همه ی دخترها به پدرشان افتخار می‌كنند و آرزو دارند شریك زندگی‌شان شباهت ظاهری و اخلاقی‌ به پدرشان داشته باشد.

 

روان‌شناسان معاصر تاثیر رفتار پدر بر دختر را امری طبیعی می‌دانند و معتقدند این امر بازتابی از برخورد مهربانانه پدر با دخترش از زمان كودكی است كه غالبا با محبت شدید و ناز كردن دختر همراه است.

 

پدری كه در نوجوانی و جوانی فرزندش نیز همچنان با نگرانی و دقت تمام در پی رفع خطراتی است كه می‌تواند دخترش را تهدید كند، برای دختر به یك نماد تبدیل می‌شود تا در آرزوی شریكی در زندگی باشد كه خصوصیات پدر را یدك بكشد و بتواند با خطرهایی كه می‌تواند تهدیدی برای او در جامعه باشد، مقابله كند.

 

برخی روان‌شناسان نیز معتقدند پیشرفت دختر همیشه مدیون روابط نیكوی پدر با او نیست بلكه گاه زاییده كشف نبوغ فكری دختر از طرف پدر است؛ در نتیجه، پدر تمام تلاش خود را برای پرورش نبوغ فرزندش به‌كار می‌بندد.

 

با توجه به تاثیر پدر در پیشرفت دختر، فقدان پدر ضربه‌ ی روحی بزرگی برای دختر به حساب می‌آید كه می‌تواند معادلات زندگی‌اش را به‌هم بریزد و در حقیقت سرنوشت زیبای او را دگرگون و دختر را گوشه‌گیر و منزوی کند؛ ضمن آنكه فقدان پدر می‌تواند سبب تاثیر بر رفتار دختر در برخورد با جنس مخالف شود.

 

نمونه‌های عینی‌ای که می‌توانیم سراغ بگیریم تاییدکننده این ایده است؛ ماری كوری - فیزیك‌دان مشهور كه 2 بار در سال‌های1903 و بار دیگر در سال1911 جایزه نوبل را از آن خود كرد - فرزند پدری باهوش بود كه استاد ریاضیات بوده است.

بی‌نظیر بوتو - كه اولین و جوان‌ترین نخست‌وزیر عصـــر جـدیــد پاكســتان بود- دختر ذوالفقــار علــی‌ بوتو- رئیس‌جمهور اسبق پاكستان- است  كه حتی در زندگینامه خود از تاثیرپذیری از پدر بسیار سخن گفته است.

آندریا گاندی، فرزند جواهر لعل نهرو است كه نامش در ابعاد روشن تاریخ اخیر هند مشاهده می‌شود.

منبع

 

 

                                                 مهشید

 

نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 11:29 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

 

سنگینی باری که خدا بر دوش ما می گذارد

آنقدر نیست که کمرمان را خرد کند

آنقدر است که مارا برای دعا

به زانو درآورد

 

                                            نیلوفر

نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 7:51 PM توسط ღمهشیدღ| |

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

امتحان ریشه هاست

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

انتهایش می رسد پیش خدا

 

                                                                      نیلوفر

نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 9:21 PM توسط ღمهشیدღ| |

آن گاه كه درهاى آسمان گشوده شد

و پرتوى از نور رخشان امامت بر زمين تابيد،

 مژده اى شادي بخش، دلهاى زمينيان را فراگرفت

وتاريكناى سلطه گرى وهواپرستى،

با زايش رهبرى ربّانى ورهاننده، به رسوايى افتاد.

يازدهم ذى القعده سال 148 هجرى كه امام رئوف ما زاده شد،

وعلى بن موسى الرضا عليه السلام به عنوان

سرچشمه اى از نيكى ومهربانى وهدايت رخ نمود،

پناهگاهى پديد آمد كه خدا پرستان را در خود گرد آورد.

زاد روز آن رهبر هشتمين بر شيفتگان حضرتش خجسته باد.

 

                                                                        نیلوفر - مهشید

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 9:42 PM توسط ღمهشیدღ| |

 

دریا باش که اگه سنگی به سویت پرتاب شد

 

سنگ در تو غرق شود نه آن که تو متلاطم شوی

 

                                                   نیلوفر

نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت 5:34 PM توسط ღمهشیدღ| |


Design By : Night Skin


Get your own Chat Box!