یه وقت هایی یه جوری حس تنهایی وغریب بودن به آدم دست میده که دوست داره فریاد بزنه در حالی میخواد کسی نفهمه و آروم و ساکت یک جا بنشینه ... دوست داره از همه چیز حرف بزنه در صورتی که هیچ حرفی هم برای گفتن نداره... دوست داره بخنده اما هیچ چیزی برای خندوندنش وجود نداره... دوست داره گریه کنه اما هیچ اشکی توی چشمام برای ریختن دیگه وجود نداره... اخیرا احساس میکنم دیگه حرفی برای گفتن ندارم ... دیگه شعری برای نوشتن ندارم دیگه کلمه ها با من قهر شدن .... دیگه حتی اون ها هم دوستم ندارن یه وقتایی انقدر دلتنگ میشم و دلم میگیره که الکی گریه میکنم چرا خوب نمیشم ؟ چرا دنباله ی کارامو نمیگیرم تا خوب بشم ؟ تا راحت بشم !!! تا مثل همیشه بشم شاد ... سرحال... شیطون... خندون چقدر حالم از این حرفا بهم میخوره شاید دوست دارم اینقدر اینجوری بمونم تا محو بشم تا بقیه راحت بشن... #*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#* #*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#* #*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#*#* اینجا عجب جاییه ! یه جورایی میشه گفت تنها جاییه که میشه تا هر جای آسمون که بخواهی فریاد بزنی در حالی که مثل همیشه ساکت و آروم نشستی و داری به کارات فکر میکنی .... میخوام یه مدت تنها باشم بدون هیچ آشنا و غریبه ای یکی بهم یه جای دور و معرفی کنه برم فقط برم یه جایی که هیچ آدمی دور و برم نباشه هیچ کسی بهم دروغ نگه هیچ کسی اذیتم نکنه یه جایی که توش ترس نباشه کابوس نباشه دلتنگی نباشه نمیدونم کی خوب بشم و بیام اما مطمئنم حالا حالا ها نمیام این همه آدم میان و مینویسن و میرن هیچ کسی بهشون نگفته کجا میرن ؟ چرا میرن؟ با کی میرن ؟ یا ...
ساعت: 1:32 AM
تاریخ: دوشنبه 31 تیر1387

